وطنم را هميشه دارم دوست ... با وجود تمام بی بهری

نرسد سوش تا جهان بدجوست ... دست يک فتنه، پای يک شهری

نيما يوشيج ۲۳ فروردين ۱۳۰۵

 

اگر نيما در تمام عمرش فقط همين دو بيت بالا را گفته بود، کافی بود تا او را نکته پردازی وطن دوست شناخت.  وبهمين ترتيب است اشعار ديگر او که در بيان ارزشهای والای انسانی در بند زمان ومکان نيست.  ولی او را بيشتر با قالب شعرش ميشناسند که در زمان حيات بباد انتقادش ميگرفتند ووقتی هم که قالب حيات را خالی کرد اورا پدر شعر نو خواندند که بازهم قالب ملاک شناخت بود نه محتوی.  ولی اگر در اشعارش کاوش کنی در مي یابی که هرگز در بند قالب نبود، چه کهنه باشد و چه نو.  و در زمانی که  زرق و برق نوآوريهای غرب چشم عالم وآدم را خيره کرده بود، چه ساده ميگفت:

 

مارا بيکی موی بياويخته اند ... وز قالب ما مسخره ای ريخته اند

در حيرتی اين تعبيه از بهر چراست ... تا در نگريم خون ما ريخته اند

 

مارا چه که در فرنگ چون ساخته اند ... فواره هيون و پل نگون ساخته اند

زآن خيل درندگان خبر بس کانان ... هرچيز پی ريزش خون ساخته اند  

 

ووقتی که به ارزشهای نهادينه انسانی ميرسد داستانی کهن به قدمت تورات را چه شيوا باز گو ميکند

...

گفت شرمت باد اگرای دانيال ازفکر خود ... باز گردی و ببندی لب دمی از ذکر خود

تو بتلخی بگذراندی عمر نا پاينده را ... و هميشه چشم تو ميخواند اين آينده را

بود تير بس ملامت بر سر تو ريخته ... بودت از آشوب گيتی طبع درد انگيخته

 

رنج ديدی تا به پاداشت جهان اين دادگن ... ابلهی باشد زگنجی بگذری از بيم رنج

از پی تحسين مردم مردمان تحسين کنی ... تلخ داری کام خود تا کامشان شيرين کنی

يا شکافی لب بخنده، خنده ازروی دروغ ... تا بمجلسهای شاديشان بيفزائی فروغ

 

آنچه نپسندی بگوئی تا پسندد جاهلی ... پرده يعنی پيش روی خود بداری حايلی

در پس پرده دگر باشی و پيش آن دگر ... کمتر از ديو و ددی در اين بيابان خطر

 

باز با خود گفت دردنيا اگرچه من فقير ... شکل پهناور جهان در حکم من باشد اسير

تيرگيهای شب ديجوررا ازهم زير ورو ... می شکافم من به بنياد نهاد آن فرو

 

من نيم درکار تنها، يک جهان باشد به کار ... باشدم هر غم نشانی زين جهان داغدار

اندر اين ظلمت گشاده سوی من چشم نهان ... هيبت دريای سنگين ميخروشد اين زمان

 

من خيال روشنيهای شبی طولانيم ... سرد، اما داستان گرم زندگانيم

با نهانهای چنان پيوند دارم اين چنين ... ميدرخشد ازنگاهم جرم تاريک زمين

 

استخوانم بگسلد گو پوستم بر تن درد ... کس مرا در اين جهان مرد دورويه ننگرد

گو تو زندان را بخواه ای مرد، غم افزون بدار ... جسم در زندان بدار و فکر از زندان برآر

...

نيما يوشيج -- تهران آذرماه ۱۳۱۸

 

محمد پورقوريان

   ۲۱آبان ماه ۱۳۸۵ برابر با۱۲نوامبر۲۰۰٦