ساختار قدرت

 

 ساختار نظام حکومتی ايران شايد يکی از پيچيده ترين ساختارهای  سياسی دردنيا باشد.  دکتر کاظم علمداری دريکی از جلسات انجمن متخصصين ايرانيان در شهر ما، تحقيقات خبرگان علمی دنيا را به اين ترتيب خلاصه کرد که ساختار حکوت جمهوری اسلامی خيمه ای است.  بدين معنی که هرمی وجود ندارد که قدرت در رآس آن قرار گرفته باشد.  در ساختار خيمه ای ستونهای قدرت وجود دارند، نه هرم قدرت.  ستون مرکزی اين خيمه مقام رهبری است که طبيعتآ مرکزيت دارد ولی بر خلاف قدرت هرمی در سيستمهای ديکتاتوری، تمامی قدرت نيست. 

 بنظر ميرسد مطلب فوق نزديکترين تعريف برای ساختار حکومت درايران باشد.  البته اين ساختار تحت تآثير قدرتهای ديگری نيزهست که لزومآ ستونهای نگهدارنده خيمه نيستند مثل مخالفينی که درمتن جامعه فعاليت ميکنند ويا آنها که درخارج ازکشور يا از طريق نيروهای بيگانه و يا بطورمستقل در تلاشند تا مثل طوفانی ناگهانی تمامی خيمه را از بيخ وبن ويران کنند وغيره.  همه اين نيروها بربرآيند نهائی تصميم گيری ستونهای قدرت اين خيمه تآثير ميگذارند. 

 بنابراين نسبت دادن تصميم گيرنده اصلی به مقام رهبری، نه درعمل واقعی است ونه در تئوری با ساختار خيمه ای قدرت هماهنگی دارد.  در ساختارهرمی مثل زمان شاه، با وجود مجلس وقانون اساسی وساير ساختارهای سياسی اين امکان وجود داشت (ودر عمل هم همينطور بود) که شاه در رآس هرم قدرت حکم عزل ونصب نخست وزير وحتی وزيرانش را صادر ميکرد.  اينکار در ساختار خيمه ای قدرت جمهوری اسلامی نه برای مقام رهبری ممکن است ونه برای رئيس جمهور.

 اين است که رهبر نميتواند در کاخ بنشيند وکسی را به رياست جمهوری منصوب کند.  طبيعی است که دراين ساختار پيچيده که شامل شورای نگهبان هم ميشود، ستونهای ديگر قدرت هم نقش دارند وهرکدام نفوذ غير قابل انکاری در رد وقبول صلاحيت کانديدها دارند. ولی از اين مرحله که گذشت، ديگر انتخاب موسوی، کروبی، رضائی ويا احمدينژاد از کنترل رهبر بعنوان يکی از ستونهای قدرت خارج ميشود.  ولی اين نفی نفوذ مقام رهبری ويا هر کدام از دگر ستونهای قدرت بررآی مردم نيست.  طبيعی است که طرفدارن رهبری با کوچکترين اشاره ای از طرف ايشان، به کانديدی که فکر ميکنند مورد حمايت اوست رآی ميدهند.  ودرست درهمين راستا، طرفداران رفسنجانی و خاتمی به کانديد مورد حمايت آنها رآی ميدهند وغيره. 

 بعبارت ديگر ميتوان ادعا کرد که حداقل در صدی از رای مردم به هرکدام ازاين کانديدها در حقيقت رآی دادن به آنهائی است که بطور مستقيم وغيرمستقيم از کانديد موردنظر "حمايت" کرده اند.  وبطورقطع درصدی ازآنها که بپای صندوقهای رآی نميروند، رآی دادن به آنهائی است که انتخاب را تحريم کرده اند.  دراين خصوص بايد توجه داشت که در کشورهای پيشرفته هم بسياری از مردم به پای صندوق رآی نميروند ودرعمل برندگان انتخابات معمولآ با درصدی کمتر از پنجاه درصد کل افرادی که واجد شرايط برای رآی دادن هستند، انتخاب ميشوند.

 ستونهای قدرت هرکدام بنوبه خود در جهت گيری سياستهای کلان داخلی وخارجی نقش قابل توجهی دارند که در حمايت از کانديد مقام اجرائی (رئيس جمهور) حد اقل تا حدودی به رآی مردم بستگی پيدا ميکند.   وتنها دراين چارچوب است که رئيس جمهور مجری سياستهای کلان ميشود.  بعبارت ديگر با انتخاب رئيس جمهور، تغيير قابل توجهی در سياستهای کلان نظام ايجاد نميشود ولی چگونگی اجرای آنها داستان ديگری است.  برای شناخت اين "چگونگی" به انتخابات اخير آمريکا توجه کنيد که مثلآ نيروهای آمريکائی ازعراق به افغانستان انتقال يافت ويا خواهد شد.  بعبارت ديگر حضور نظامی آمريکا در خاورميانه تغييرنکرد ولی نظر افکارعمومی دنيا برعليه اشغال عراق تا حد زيادی خنثی شد.

 واقعيت اين است که (مردم) برای (اداره) امور مملکت احتياج به دستگاه دولت دارند که با مسئوليت يک مدير (رئيس جمور) به رتق وفتق امور بپردازد.  هرکسی که واجد شرايط باشد ميتواند کانديد شود ولی "ستونهای قدرت" مانع هجوم کانديدهای بيشمار به صحنه رقابتها ميشوند واکثريت آنها را رد صلاحيت ميکند.  اينکار بصورمختلف درتمام دنيا اتفاق ميافتد ويکی از بزرگترين اشکالات عملی (پياده کردن) دموکراسی است که سيستمهای مختلف دنيا راهکارهای متفاوت برای نهائی کردن يکی دو رقيب دربرابرهم بکارگرفته اند.  تجزيه وتحليل اين روشها بحث جداگانه ای است.  بهرحال رقابتها شروع ميشود وکانديدهائی که از خوان اول گذشته اند، هرکدام به "ستونهای قدرت" متفاوتی که در جامعه موجود است تکيه ميکنند تا از حمايت مالی ومعنوی آنها برای رساندن پيام خود به مردم و گرفتن اين مقام استفاده کنند. 

 شايد هيچ رابطه ای از پيوند ظاهر وباطن يک کانديد با ستونهای قدرت، برای شناخت وی مهمتر نباشد.  حتی در سيستمهای ديکتاتوری هم اين ستونها که هرکدام بنوبه خود اولويتهائی دارند، صرفنظر از مشروعيت ويا عدم آن درساختارقدرت سبک وسنگين ميشوند تا درنهايت يا ديکتاتور دررآس هرم  و يا انتخاب مردم در سيستمهای انتخاباتی، وزنه آنها را در کل ساختار دولت کار سازی کند. برای مثال اوباما درآمريکا برای اولين بار بجای گرفتن کمکهای تبليغاتی از شرکتهای بزرگ، ازطريق اينترنت مستقيمآ از خود مردم کمک خواست که کار بسيار درستی بود چون مجبور نميشد منافع مردم را فدای منافع شرکتهای بزرگ بکند.  ولی بلافاصله بعد از دور اول که خانم کلينتن را شکست داد، متوجه شد که به حمايت غيرمالی سازمانهای قدرتمند آمريکا احتياج دارد.  اين بود که بلافاصله به سازمان صهيونيستها رفت و رسمآ به آنها وابسته شد ودنباله آن بجائی رسيد که بايدن (معاونش) گفت لازم نيست آدم يهودی باشد تا صهيونيست شود.  يک مسيحی مثل من هم ميتواند صهيونيست باشد کما اينکه من هستم.

 تجربه انتخاباتی اوباما، بدون ترديد يکی از مهمترين تغييرات بنيادی در ساختارهای انتخاباتی دنياست.  چرا که تا قبل از او شرکتهای غول پيکر بيهويت، با حمايت مالی خود در حقيقت کانديدهای قوه مقننه ومجريه رازيرسلطه خود ميگرفتند و البته پرونده سازی مسائل شخصی برای آنها که دريکی از اين دوقوه مانع آنها بودند، کاری بسيارعادی بود که با يک تير دونشان ميزدند.  هم عنصر سرکش را از صحنه خارج ميکردند وهم سوپاپ اطمينانی بود که رسانه های گروهی آنرا با آب وتاب تمام تفسير ميکردند تا با منحرف کردن افکار عمومی از مشکلات واقعی، از انفجار ناهنجارآن جلوگيری کنند.  ولی در اين انتخابات، زالوهای سرمايه داری نه تنها هزينه ای متحمل نشدند، بلکه در تحليل ضعف او در برابر صهيونيستها، نتيجه گرفتند که ميتوانند ازمحبوبيت او درجهت منافع خود استفاده کنند واين کاررا کردند.  يعنی بزرگترين فساد مالی تاريخ بشريت را که گريبانگر طبقه مرفه جامعه بود، از طريق بيت المال بردوش شهروند عادی تحميل کردند.  درست است که بوش در روزهای آخر آنرا به مجلس ارائه داد ولی اين اوباما بود که آنرا با خانه ای مقايسه کرد که آتش گرفته وبايد اول آتش را خاموش کرد!  چيزی را که نگفت اين بود که خانه پولدارها آتش گرفته وحالا بايد فقير وبيچاره ها هزينه اش را بپردازند!  وبعد هم که براحتی با همين سفسطه شکنجه گران را ازمحاکمه معاف کرد و و و.

  در اينجا قياسی اساسی بين احمدينژاد و اوباما وجود دارد.  اولآ شعار "ما ميتوانيم" را احمدينژاد قبل ازاوباما بکاربرد.  ثانيآ احمدينژاد بر خلاف اوباما خودرا دربست در اختيار طبقه اشراف قرارنداد وبهمين دليل است که ماشين مافيای اقتصادی ايران و امپرياليست جهانی دست دردست هم سه شيفته برعليه احمدينژاد فعاليت ميکنند، مسئله ميسازند، جار وجنجال بپا ميکنند وبعد متهمش ميکنند که ايجاد تشنج ميکند، توازن سياسی جهان را بهم زده است وغيره!  ودراينکار حتی شعور متعارف مردم را ببازی ميگيرند.  در نتيجه اوباما بت مقدس رسانه های گروهی امپرياليزم است و احمدينژاد دلقک مسخره آنها.

 در حاليکه هنوزهم مسائل ايدئولوژيک وباورهای مذهبی در بيشتر معادلات سياسی نقش قابل توجهی دارند، اقتصاد درتمامی معادلات قدرت حرف اول را ميزند.  کافی است روند مبارزات انتخابی تمام کشورهای دنيا را مقايسه کنيد که حداقل در صد سال گذشته درتمامی آنها وبدون استثنا، مسائل عمده چيزی جز اقتصاد، تورم و فقر نيست!  شعارهای انتخاباتی هرگز ضمانت اجرائی نداشته اند ونخواهند داشت.  مبارزات ومناظره های انتخاباتی هم ميتوانند به آگاهی مردم کمک کنند ولی بيشترمسائل لوث ميشوند وکمتراتفاق ميافتد که مردم به اصل موضوع توجه داشته باشند تا وضعيت کانديد مورد علاقه شان.    

 

بهمين دليل است که زالوصفتان دوروبر تمامی مقامات سياسی را ميگيرند تا منافع خود را در تحولات وتغييرات اقتصادی حفظ کنند وهر کس که پا روی دمشان بگذارد حسابش با کريم الکاتبين است.  تجربه کلاسيک اين جريان در زمان مصدق اتفاق افتاد.  مسئله نفت بود واينکه چرابايد سرمايه ملتی توسط بيگانگان غارت شود.  اگر مصدق حاضر بود که با انگليسها کنار بيايد تا نفت ايران غارت شود آيا کسی برعليه او کودتا ميکرد؟  آقای استفن کينزر در کتاب معروف خود زير عنوان تمام آدمهای شاه، به مواردی ازآن اشاره ميکند که جاسوسهای سازمان سيا از صداقت مصدق بر عليه خودش استفاده ميکنند وبدنبال آن با پول آمريکا لات ولوتهای چاله ميدانی را بعنوان حمايت از مصدق (درست خوانديد حمايت از مصدق) به خيابان ميريزند تا با اغتشاش وناامنی برنامه ريزی شده او رابدنام کنند. 

 امروز که کار خيلی ساده تر است، نه تنها جوانان بی تجربه، بلکه حتی سالمندان که اين خاطرات تلخ را در سينه دارند به صفحه تلويزيونی ماهواره ای ويا اينترنتی خيره ميشوند وآنچه را ميخوانند ويا ميبينند بعنوان وحی منزل قبول ميکنند.  رسانه هائی که تا ديروز برعليه فساد مالی جمهوری اسلامی ايران آسمان وريسمان را بهم ميبافتند، امروز که احمدينژاد به لانه های فساد داخلی اشاره ميکند، ناگهان رنگ عوض ميکنند واورا متهم به جار وجنجال ميکنند!  حالا بايد ديد آنها که به پای صندوقهای رآی ميروند، دم خروس را ميبينند يا بگناه آهنگری در مصر، مسکری در شوشتر را بالای دار ميبرند.  

 اگر احمدينژاد انتخاب شد، مردم بدون ترديد نشان داده اند که تبليغات تحريف شده پرزرق وبرق نتوانسته است اثرکند ولی نبايد انتظارداشت که زالوهای بومی و غيربومی صحنه را ترک کنند، برعکس کارشکنی و تشنج آفرينی بر عليه او ابعاد بسيار بزرگتری پيدا خواهد کرد.  ستونهای قدرت زالوهای بومی، بدون ترديد به انواع حيل درهرگونه اصلاحات داخلی که ممکن است زير بنای مردمی احمدينژاد را محکمتر کند، کار شکنی ميکنند وامپرياليزم غرب فشار بين المللی را برعليه ايران تشديد خواهد کرد.  اگر شخص ديگری انتخاب شد، تجربه تلخ مصدق تکرار شده است و درست بهمين دليل است که نبايد اجازه داد پی آمد آن تکرار شود.  بعبارت ديگر نبايد اجازه داد رنجش ناشی از شکست احمدينژاد تخم نفاق را بارورکند.  نبايد اجازه داد تجربه احمدينژاد و خاتمی تکرار شود.  بايد رئيس جمهور آينده ايران را بدون توجه به گرايشهای سياسی و مذهبی خود حمايت کرد تا بتواند در حد امکاناتش هم جوابگوی مطالبات برحق مردم در امور داخلی باشد وهم در صحنه بين المللی ازحمايت ومشروعيت مردم برخوردارباشد تا آلت دست اين وآن نشود.  

يکی از راهها برای رسيدن به چنين هدفی ادامه کاری است که بيشتر روشنفکران خارج از کشور در حمايت از سياست هسته ای ايران در پيش گرفتند.  واقع بينی آنها از اين جهت قابل تقديراست که در تضاد گرايشهای سياسی خود با منافع ملی ايران، جانب دومی را گرفتند.

ساده انديشی است اگر فکرکنيم با رفتن احمدينژاد زالوهای بومی و امپرياليزم بين المللی از منافع غيرمشروع خود ميگذرند و ايران را رها ميکنند تا بتواند ساختارهای اقتصادی واجتماعی خود را اصلاح کند.  بعبارت ساده تر ماه عسل کوتاه مدتی بوجود خواهد آمد ولی گلايه ها ورنجشها خيلی زود تخم نفاق را بارور ميکنند وملخها برآسمان ايران پرواز خواهند کرد تا محصول را غارت کنند.  تنها با هشياری است که ميتوان منافع مملکت را تحت الشعاع رنجشها و گرايشهای سياسی ومذهبی خود قرار نداد.  بايد نسل جديد مملکت را ازخواب خرگوشی بيدارکرد تا بجای شعارها وتظاهرات خيابانی و لاطائلات اينترنتی بتدريج درسيستم اداری، دولتی وخصوصی مملکت نفوذ کنند وبا شناخت واقعی نيازها وعواقب ناشی از تصميم گيريهای کلان، خود عامل تغييرمطلوب و معقول باشند، نه اينکه آنرا ازديگران مطالبه کنند.    

 رسيدن به صندلی قدرت وجلوس برآن، با تمام سختيهايش در برابر مسئوليتی که بردوش رئيس جمهور سنگينی ميکند، هيچ است مگر اينکه مجری آن مآمور باشد ومعذور.

 نيکی وبدی که در نهاد بشر است ... شادی وغمی که در قضا وقدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل ... چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

خيام

 

   آشتی

محمد پورقوريان

شانزدهم خرداد ماه ۱۳۸۸ برابربا ششم ماه جون ۲۰۰٩