حکومت مردم بر مردم

ياد باد آنکه چو آغاز سخن ميکردی

باتو صد زمزه در زير زبان بود مرا

محتشم  کاشانی

 

 

انتخابات هفته پيش آمريکا مرا بياد مقاله ای انداخت که سالها پيش باعنوان نظر(1) نوشتم.  دراين ده سال اتفاقات زيادی در تحول فکری و جسمی من نقش داشت که هم مثبت بود وهم منفی.  مثلآ در جنبه فکری برای اولين بار در نزديک به چهل سال پيش بينی درست برنده انتخابات، کوچکترين ترديدی نداشتم که قدرتمندان واقعی آمريکا (نه کسانيکه درلباسهای گوناگون سياسی وغيره حافظ منافع آنها هستند) اجازه نخواهند داد ثروتمند "خودسری" قدرت اجرائی آمريکا را در دست گيرد. وچون خانم کلينتن، حداقل از زمانيکه سناتور نيويورک شد، بيشتر درجهت آنها فعاليت ميکرد، از حمايت آنها برخوردار وبرنده ميشد.

 

البته بايد اضافه کنم زيربنای مفروضات بواقعيت پيوست. بدين معنی که نه تنها رسانه های گروهی آمريکا بلکه حتی سياستمداران کار کشته ای که در اين جامعه نفوذی داشتند با تمام قوا برعليه ترامپ از هر راست و دروغی استفاده کردند تا انتخاب نشود.  از سوی ديگر کلينتن با حمايت مالی توانگران توانست بر رقيب دموکرات خود پيروز شود ودر برابر ترامپ با چند صد هزاررآی بيشتر برنده عمومی ولی بازنده نهائی باشد.  برای توضيح پديده شکست با وجود رآی اکثريت بايد به يکی از ساختارهای  ناشناخته سيستم انتخاباتی آمريکا اشاره کرد که درهزاره جديد دوبار يکی بنفع بوش دوم  و اينبار برعليه کلينتن نقش داشت. در اين سيستم برای شمارش آرا، هرايالتی قوانين انتخاباتی خودش را دارد.  مثلآ در کاليفرنيا کلينتن فقط 62 درصد آرا را داشت ولی تمامی 55 رآی نهائی اين ايالت را گرفت ولی در نبراسکا رآی نهائی بنسبت آراِ بين ترامپ وکلينتن تقسيم شد. جالب است که درايران قانون انتخابات ايالتی نيست و رآی هر شهروند ايرانی درهر ده کوره ای ميتواند تا مرحله نهائی حفظ شود وبهمين دليل حداقل درشکل قانونی آن، کسی نميتواند با داشتن رآی اکثريت، بازنده انتخابات باشد.

 

بهرحال صرف نظراز پيچيدگی سيستم انتخاباتی آمريکا که برنده اکثريت آرا لزومآ برنده انتخابات نيست، شاخصهای جالبی از اين انتخابات ميتواند هشداری برای تمام دنيا ويا حداقل برای مردم خاورميانه باشد که اشاره به چند مورد آن هدف اصلی اين نوشتار است.

 

دموکراسی ويا حکومت مردم بر مردم چيزی است که بارها ازآن بعناوين طعنه آميزحکومت "مقدس" ويا "مذهب و باور" دنيای امروز ياد کرده ام.  نه اينکه نوع ديگری از حکومت را بهتر ويا بدتر بدانم، بلکه به اين خاطر که هرحکومتی برای توجيه مشروعيت وجودی، خود را بشکلی با آن همراه وهمگام وهمسو ميداند.  و روشنفکرنماهای امروزی هم بر مصداق شعر عاميانه اسلام بذات خود ندارد عيبی، آنچه عيب است از مسلمانی ماست، مشکل را نه در دموکراسی، بلکه درکشورهائی که ادعای دموکراسی دارند توجيه ميکنند!

حال فرض کنيم خانم کلينتن با اکثريت آرای عمومی انتخاب ميشد.  آيا واقعآ اين رآی مردم بود و يا نظری که توسط نوچه های قدرتمندان واقعی آمريکا در بسته بنديهای فريبنده آگاهيهای سياسی و آمارهای ابن الوقت وغيره سخاوتمندانه به آنها هديه شده بود؟! ويا حالا که ترامپ برنده نهائی شد واقعآ دلش بحال مردم آمريکا سوخته است که سخاوتمندانه بدون حقوق ومواجب، از مستراح طلائی خانه شخصی خود دل بکند تا در توالت معمولی کاخ سفيد، رفع حاجت کند؟!

 

شايد دليل ديگری مورد قبول باشد که اصولآ قدرت بيشتر موروثی است تا اکتسابی.  چرا که اشرافيت  از دير باز حصاری قوی برای جلوگيری از نفوذ نه تنها کوخ نشينان، بلکه کاخ نشينان ثروتمند بوده و هست.  لازم نيست راه دوری برويم.  درهمين ايران خودمان وقتی آغامحمدخان قاجار حکومت را از خاندان زند گرفت، نه اصالت داشت و نه شرافت. بهمين دليل برای هر کاری بزور و حتی سبعيت و وحشيگری متوصل ميشد.  ولی بتدريج وارثانش برای خود اشرافيت قائل شدند تا جائيکه اداره اموررا به خدمتگزاران فهميده ای مثل قائم مقام فراهانی ويا امير کبير واگذار کردند تا خود درعيش و نوش و بی لياقتی، حتی همين خادمان صديق را فدا کنند. وبهمين ترتيب بود داستان رضاشاه وشاهزاده های پهلوی و يا آقازاده های جمهوری اسلامی.

 

بنابراين صاحبان واقعی قدرت، از سیاستمداران حرفه ای گرفته تا رسانه های گروهی وحتی اکثر ثروتمندان خرده پا، همه و همه را در اختيار دارند و مسابقات انتخاباتی هم چيزی بالاتر ازنبرد وحشيانه گلادياتورهای روم برای سرگرمی آنها ومردم درمانده نيست.  بهمين دليل کانديدها بايد قبل از هرچيز در چنگال اربابان قدرت اسير باشند. وثروتمند خودسری که عمری ثروتش را ملاک "اشرافيت" قرارداده، يک مهاجم است نه خدمتگزار اربابان قدرت.  اين است که ترامپ برای همطرازی با آنها که هرگز او را شايسته جمع خود ندانستند، در هر جهشی راه بی پايان ديگری را در پيش ميديد.  وازآنجا که هرگز تاوان خلافهای خودرا نداده است، درست بموازات کلينتن که از نوجوانی پنهانکاری را شرط اول موفقيت ميدانست، ترامپ نيز برای پيشبرد اهداف خود تابع هيچکدام از آداب و رسوم جامعه نبود و نه ازعواقب تحريک ساده لوحان نژاد پرست هراسی دارد، نه ازدروغ، و نه از سياستمدارانی که بقول خودش حاظر بودند برای پشيزی جلوی پايش مثل سگ زانو بزنند.  او همانند بيشتر سرسلسله های تاريخ، از تمامی نقاط ضعف يک نظام بنفع خود استفاده کرد وهرچند ترمزها و معيارهای زيادی دراين سيستم پيشبينی شده تا خودسريها را محدود کند،  استراتژی ترامپ عبورازتمامی اين موانع خواهد بود.

 

ولی آيا درجهت مصالح جامعه بين ترامپ وکلينتن تفاوتی هست؟ برای جواب به اين پرسش اساسی راه حلهای زيادی وجود دارد که از حوصله اين بحث خارج است ولی ميتوان به يکی دو مورد از آن اشاره کرد. ترامپ وکلينتن هردو ثروت خود را ببيشتر در رابطه با قدرتمندان و ياحداقل ثروتمندان خرده پا بدست آوردند.  وهرکدام بنحوی ازامکانات دولت که از پول مردم تآمين شده بود، استفاده کردند. ولی درپرداخت سهم خود برای اين تسهيلات، يعنی ماليات، کلينتن بر عکس ترامپ کوتاهی نکرد.  و برای بالارفتن از نردبان ترقی، ترامپ بر ثروت خود متکی بود و کلينتن بر توانائيهای ذاتی خود که متآسفانه در هزاره جديد بيشتر در جهت منافع اربابان قدرت بود تا مردم کوچه وبازار.  چگونه ميتوان باور کرد دختر تيزهوش انسان دوستی که نزديک نيم قرن پيش، هم عرف و آداب و رسوم را بخوبی ميشناخت و هم با شهامت، صداقت و درستی آينده روشن خود را بخطر ميانداخت تا در برابر نارسائيهای جامعه ايستادگی کند، حريصانه خود را به قدرتمندان بفروشد تا برای يک سخنرانی (بنفع آنها نه مردم) چند صد هزار دلار بگيرد؟  جوابش بيشتر مصداقی است از ضرب المثل آنچه شيران را کند روبه مزاج، احتياج است، احتياج است، احتياج.  البته درهرم مازلو "احتياج" سلسله مراتب ويژه ای دارد که در حوصله اين نوشتار نيست.

 

بااينحال درحاليکه ترامپ بصراحت مردم را بسوء قصد و شورش برعليه کلينتن تحريک ميکرد، خانم کلينتن بعد ازشکست برحق ويا ناحق خود با وجود بهانه های بسياری که برعليه ترامپ و اف بی آی در گنجينه داشت، نه تنها به شکست خود اعتراف کرد، بلکه با ديدی فرا احساسی از طرفدارانش خواست تا با ترامپ برای پيشبرد آرمانهای جامعه همکاری کنند.  و اين همان نقش تعيين کننده ای است که رهبران سياسی را از هم متمايز ميکند.  چراکه در يکطرف آنها هستند که در هر حرکتی، حتی شورش و هرج ومرج، درجهت منافع خود حرکت ميکنند ودرطرف ديگر آنها که با تمام وابستگيها ونارسائيهای خود، به مصالح اجتماعی اولويت ميدهند.  مسئله اين نيست که درهرصورت گروههائی از طرفداران بازنده بخيابان بريزند ومخالفت خود را برعليه برنده انتخابات بشکل مسالمت آميز و يا حتی خشونتبار نشان دهند، گرفتاری اينجاست که بازنده، قوانين بازی را تا آنجا بپذيرد که برنده شود.  اين است که اگر ترامپ ميباخت، اين مخالفت در بعدی ديگر برای ما ايرانيان يادآور انتخابات دوره دهم ميشد.  بهرحال آمريکا بعنوان قدرت برتر دنيای امروز بر خلاف اکثر کشورهای جهان سوم، در خطر تداخل ويا سياست استعماری قدرتهای خارجی نيست.  بهمين دليل ساختارسياسی اين کشورها بايد بناچار تدابير بيشتری برای جلوگيری از هرج ومرج داشته باشد.

   

ناگفته نماند که در اوج پيروزی هر خودپرستی ميتواند تظاهر به پيروی از ارزشهای اجتماعی کند. مثلآ اگر آقايان موسوی و کروبی هم ازقفس نقره ای خود که توسط چاپلوسان محافظت ميشد، فرار ميکردند، شايد ميتوانستند مثل ترامپ مخاطب خود را نه دراقليت نسبی "تحصيلکرده ها" بلکه در اکثريت ساده لوح و زحمتکش جامعه جستجو کنند.  اکثريتی که جوانان عزيزشان را در طبق اخلاص نه تنها در پيروزی انقلاب، بلکه در دفاع سرزمينی که آنها را بر اريکه قدرت نشاند، فدا کرد.  وبا چنين بينشی شايد راهی بسوی گنجينه زيرپايشان  پيدا ميکردند تا با رآی آنها پيروز شوند و آنوقت مثل ترامپ، گربه زاهد و مسلمان شده واز رقيب شکست خورده تجليل ميکردند!

نامه ای دوشم فرستادی بنام آشتی

چون بديدم بيست جنگش در ميان پيچيده ای

اوحدی

 

شايد يکی از ويژگيهای دموکراسی، ببازی گرفتن مطالبات برحق همين اکثريت ساده لوحی است که نه توانائی تجزيه وتحليل سياسی دارند و نه حتی مشکلات زندگی به آنها فرصت اينکار را ميدهد.  علاوه برآن امکانات رسانه ای برای رساندن پيام و هدف کانديدها به همين اکثريت، بسيار محدود است.  درست بهمين دليل حمايت قدرتمندان پشت پرده برای حتی مردمی ترين کانديدها حياتی ميباشد. وگرنه حزب دموکرات، کلينتن را که مثل هر سياستمدارحرفه ای ديگری آلت دست مراکز قدرت بود بر سندرز ترجيح نميداد.

 

با اينحال بسيارند آنها همچنان در رويای حکومتی ايده آل براين باورند که اين اکثريت ساده لوح ميتواند شايسته ترين سياستمداران را برای اداره امور خود انتخاب کند. بفرض اينکه تمامی جامعه از شعور نسبی متعادلی بر خودار باشد، چگونه ميتوان نظر انبوه مردمی که نيم بازنده را تشکيل ميدهند و در سرنوشت جامعه نقش دارند، ناديده گرفت.  در واقع ترامپ تفاوت چندانی نه تنها با سياستمداران، بلکه با گردانندگان رسانه ها وديگر سازمانها، در مديريت جامعه ندارد.  فقط چون بيشتر مردم  ازکل تشکيلات سياسی جامعه خسته شده اند، ترامپ بی پرواتر، تمامی پروتکلهای متداول انتخاباتی را زير پا ميگذارد و به مشکلات حمله ميکند و در ارائه راه حل يا برنامه ای ندارد ويا اينکه بين عملی بودن و عامه پسندی دومی را انتخاب ميکند وازانجا که کافی است نيمی ازآنها را بسمت خود جلب کند، مشکل چندانی ندارد.   چراکه او حتی قبل از اينکه بقدرت فراعنه مصر برسد برای ساختن آسمانخراشهای خود از مهاجرين مجارستانی بقيمت برده های مصری استفاده ميکرد وهرگز نيازی به اعتلای شعور سياسی جامعه ندارد.  بهمين دليل با انتقاد از سياستهای عام المنفعه نهادينه شده، درواقع اقليت محروم  را مسئول نابسامانيهای اقتصادی واجتماعی جامعه ميشناسد، نه زياده طلبانی مثل خودش. واز جهت ديگر پادوها با خرافات و سفسطه و تفسير داده های مذهبی در سطح يک ناجی کبير ازاو با عنوان کورش آمريکا ياد ميکردند.  ودراين راه حتی از قياس شماره آيه 45 با چهل وپنجمين رئيس جمهور آمريکا استفاده شد تا سپری باشد برعليه رهبر مسيحيان جهان که گفته بود کسيکه بين مردم ديواربسازد، پيرو مسيح نيست. برای نمونه به دقايق دهم و سی و سوم اين پيشگوئی (2) توجه فرمائيد.

 

او نميتوانست از پايگاه نژادپرستی خود فراتر رود چون هم سفيدپوست (ساده لوح ويا مذهبی) را از دست ميداد وهم  سهم قابل توجهی از مهاجرين و اقليتهای ديگر را که بدلائل خود کم بينی ويا اسارت ماشين غول پيکر سرمايه داری، نميتوانند خودباور باشند وهنوز هم فکر ميکنند شايد ساير مهاجرين از نيروی کار ساده تا بالاترين نوع تخصص وحتی سرمايه گزاران که زير بنای اقتصادی آمريکا را تشکيل ميدهند، و دولت برای جلب بيشتر آنها حتی به قرعه کشی برای پذيرش مهاجرين تحصيلکرده روی آورده است، مشکل اساسی باشد.  به عبارت ساده تر بايد گفت در دموکراسی رآی بيشتر ملاک عمل است. ودر ماهيت ذاتی آن باورهای خرافاتی، مذهبی همانقدر مؤثر است که تئوريها وسفسطه های علمی وغيره .  بنابراين بازی توانگران مذهبی و سکيولار وغيره با باور مردم به بهره گيری مقطعی از آن محدود نميشود، گرفتن افسار آن  برای کنترل عوامل متغيردر جهت خواسته های ثابت، يعنی منافع آنها، مهم است.

رشته ای بر گردنم افکنده (چوپان نظام)

ميکشد هر جا که خاطر خواه اوست

 

اين است که در آمريکا 3 نفر از 8 عضو بالاترين شورای قضات کشور(3) کليمی هستند که هر سه نفر آنها را دموکراتها به کرسی قضاوت نشاندند واگر با اوباما مخالفت نميکردند، چهارمی هم کليمی بود!  پنج نفر باقيمانده هم همگی کاتوليک هستند.  با کدام منطقی بايد اقليتی که حتی 2 درصد جامعه را تشکيل نميدهد بيش ازيک سوم عضويت را در يکی از حساس ترين نهادهای دولت داشته باشد ولی پروتستانها که بيشترين جمعيت مذهبی آمريکا (بيش ار دو برابر کاتوليکها) را تشکيل ميدهند نقشی نداشته باشند؟ واگر سهم صهيونيستها را بطور مستقيم ويا غير مستقيم در ساير مراکز قدرت مثل ارگانهای دولتی، رسانه ها، مراکز اقتصادی و غيره به آن اضافه کنيم، مسئله ابعاد بسيار گسترده تری بخود ميگيرد وبسادگی ميتوان دريافت چرا قدرتمندان واقعی ترامپ را بجمع خود راه نميدادند وحالا که او مرز ديگری را شکسته است، آيا با او مصالحه ميکنند ويا در جنگ پشت پرده قدرت، نابسامانيهای ديگری آبستن حوادث است.  باتوجه به ساختارهائی از اين قبيل ميتوان گفت همانطورکه شاخصهای مدرن مدنيت مثل نفی نژادپرستی دراروپا شکل گرفت، برگريزان وپژمردگی آنها نيز ازآنجا شروع شد وحالا  به آمريکا رسيده است.  ترديدی نيست که ترامپ نقش خاصی دراين بازی دارد.  بايد ديد  آيا سيستم بنيادی آمريکا ميتواند مانعی در گسترش آن باشد.

 

واقعيت اين است که در "ماهيت" انتقال قدرت از هزاران سال پيش تا کنون، از جنگهای خانمانسوز گرفته تا انقلابهای خونين و حتی پيشرفته ترين انتخابات دموکراسی دنيای امروز، نقش کلی مردم هرگز ازنقش ابزاری سربازی ويا پادوئی پيشتر نرفته است. اين است که "اکثريت" در حسرت يک درجه بالاتر برای برتری وضعيت خود چه بسيار نارواها بهمنوع اقليت خود تحميل کرده تا درخدمت مستقيم ويا غيرمستقيم  قدرتمندان برآنان پيشی گيرد.  کافی است نگاهی به اطراف خود داشته باشيم. مگر نه اين است که تعداد قابل توجهی ازما مهاجرين جهان سوم خدمت بيگانه را بجان ميخريم وبا نژاد پرستان آنها همزبان ميشويم تا بر مصداق مهمان از مهمان خوشش نميآيد و صاحب خانه از هر دو، داد وفرياد برآريم که مکزيکی و سياه ومسلمان "همه وهمه" جانی و تروريست و متجاوزهستند وبايد از خاک "مقدس" آمريکا خارج شوند تا ازما بهتران باغارت منابع ملی دنيا در آسايش باشند!  شايد با تعبيری ازفرخی يزدی بتوان گفت:

منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم

(مات ومبهوت زدم، کور و کبابش کردم)

زندگی کردن من مردن (اقساطی) بود

هرچه جان کند تنم، (قسط) حسابش کردم

 

محمد پورقوريان

25 آبان 1395

16 نوامبر 2016

)1)  http://laal.org/fa/Opinion.htm

(2)  https://www.youtube.com/watch?v=xzuxTEq-plE

(3)  United States Supremem Court