بی دلی در همه احوال خدا با او بود ... او نميديدش و از دور خدا را ميکرد

 با تشکر از دوستان عزيزی که مرا مورد لطف خود قرار دادند و از شعر بالا در مطلب ديروز ايراد گرفتند، فکر کردم لازم است در اين باره توضيح بيشتری بدهم.  اولآ همانطور که در فايل پيوست ملا حظه ميفرمائيد در دو نسخه از کتاب حافظ که در خانه ماست، شعر به دو گونه متفاوت چاپ شده است.  انتشارات سعدی صفحه ۹٦ چاپ ۱۳٦۳ "خدارا" و انتشارات هما  صفحه ۹۴ چاپ ۱۳۷۹ "خدايا" آمده است. دومآ از چاشنی قرائتی که ميتواند طنز وهجويات باشد ميگذريم، چون بنظرمن "خدا را" صحيح و "خدايا" محافظه کارانه است!

 برای روشن شدن مطلب از دو عبارت "خدايا شکر" و "خدا را شکر" استفاده ميکنيم.  درعبارت اول شخص با خدا مستقيمآ صحبت ميکند ودرعبارت دوم فرد به خدا اشاره ميکند.  به عبارت ديگر از لحاظ دستور زبان فارسی، در عبارت اول "خدا" شخص دوم است (مثل "شما" در رابطه من وشما) و در عبارت دوم "خدا" شخص سوم است (مثل "او" در رابطه من و او)، حالا يک بار ديگر شعر رابخوانيد.  توجه ميفرمائيد که حافظ با ظرافت خاص خودش ميگويد درحاليکه خدا هميشه با او بود و بنابراين "بی دل" بايد مستقيمآ با "خدا" راز ونياز ميکرد، "او" را نميديد و در نتيجه از "دور" از خدا شکوه ميکرد.  ميبينيد که شخص سوم بودن "خدا" درمصرع دوم در "نديدن" قيد ودر "دوربودن" تآکيد شده است.  بنا براين "خدا را" درست است.

ببينيد که چقدر همين بيت بتنهائی گويای وضع وحال غرب زدگانی است که آنچه را دارند نمی بينند و همچنان از آن شکوه ميکنند.  بهمين دليل توصيه ميکنم که حتمآ مقاله ای را که پنج سال پيش با استفاده از همين غزل حافظ با عنوان "فرزانگی" نوشتم يا در سايت شخصی خودم لعل لال و يا در سايت ايرانيان مطالعه فرمائيد.  بويژه از اين نظر که درست در رابطه با همين بيت از هرودوت، پدر تاريخ، نقل قول کرده ام که نشان ميدهد شورای هفت نفری هخامنشی چگونه انواع حکومتها را، از جمله دموکراسی، مورد بررسی قرار ميدهند.

بازهم از دوستان عزيزی که وقت ميگذارند و مطالب مرا ميخوانند و مخصوصآ آنهائی که وقت بيشتری ميگذارند ودر باره آنها با من تماس ميگيرند، صميمانه تشکر ميکنم.  و اضافه ميکنم که من هم مثل هر انسان جايزالخطائی در مطالبی که مينوسم هم اشتباه ميکنم و هم دچار لغزش ميشوم.  بهمين دليل وبويژه هرگاه از انصاف فاصله ميگيرم سخت شرمنده ام.  ولی اشتباهات کوچک مثل لغتهای املائی را بعضآ اصلاح ميکنم ولی اگر لغزشی اساسی بود حتمآ مطرح ميکنم.  در عين حال همانطورکه درهردو سايت کمال ولال توضيح داده ام، در استفاده از اشعار بعضی از واژه ها و يا عبارات را عمدآ عوض ميکنم تا مفهوم مورد نظر را بهتر برسانم.  در چنين مواردی از روشهای مختلف استفاده کرده ام تا مطلب جديد مشخص باشد مثل:

 

گوئيا باور نميدارند روز داوری ... کاين همه قلب ودغل در کار داور ميکنند

بشکل زير ارائه ميگردد

   گوئيا باور نميدارند (فهم آدمی)  ... کاين همه قلب ودغل در کار (مردم)  ميکنند  

و در آخر بايد به اشتباه ديگری اشاره کنم که تنها يک نفر (مهندس محمود ماهرالنقش) به آن توجه کرده بود وآن واژه "مکه" در مطلب زير بود :

" آنچه در مورد موفقيت اين ايرانی مهم است، اين نيست که در مکه سرمايه داری دنيا موفق بوده است، چون هستند آنهائی که موفقيتهای بيشتری کسب کرده اند و چه بسيار ايرانيهای ديگر که هستی خود را در اين بتکده بی رحم وبی انصاف باخته اند"

 واقعيت اين است که بعضی وقتها آدم کاربرد واژه ها را در فارسی و انگليسی قاطی ميکند!  در اينجا "مکه" واژه ايست که در انگليسی برای همين مفهوم بکار گرفته ميشود ولی درفارسی بايد از واژه "کعبه" استفاده ميشد.

آشتی

محمد پورقوريان

 دهها وبلاگ فارسی زبان قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش را منتشر کرده اند.  اين ترجمه چه واقعی باشد و چه خيالپردازی از آنجهت جالب است که فقر معنويات را در غنای ماديات نشان ميدهد.  واين همان چيزی است که نمونه های آن در ادبيات ما بويژه اشعار عارفانه فراوان است 

سالها دل طلب جام جم ازما ميکرد ... آنچه خود داشت زبيگانه تمنا ميکرد

بی دلی در همه احوال خدا با او بود ... او نميديدش و از دور خدا را ميکرد

 آنچه بيشتر توجه را جلب ميکند اين است که ادوارد خان آرزو دارد کسی (حتی به دروغ) به او بگويد دوستش دارد!  تا بحال فکر ميکرديم آدمهای پولدار از شر عشقهای قلابی در عذابند.  شايد هم منظور عشق و پيری است.  روان ايرج ميرزا شاد که از داشتن هردو در عذاب بود:

 آفت جان کسان عشق بود يا پيری ... چه کنم من که هم اين دارم و هم آن دارم

 خلاصه کلام اينکه طبيعت بشر گله مند است و اگر عاشق بود از بی پولی مينالد واگر پولدار بود از بی عشقی واگر هر دو را داشت از عمر گذران که لحظات را از آدم ميگيرد و تا کله چرخ داده ای بردت.    

آشتی

محمد پورقوريان

 

وصيت نامه ادوارد اديش

يکي از بزرگترين تاجران امريکايي در سن 76 سالگي ...

  من ادوارد اديش هستم که براي شما مي نويسم، يکي از بزرگترين تاجران امريکايي با سرمايه اي هنگفت و حساب بانکي که گاهي خودم هم در شمردن صفرهاي مقابل ارقامش گيج مي شوم ! داراي شم اقتصادي بسيار بالا که گويا همواره به وجودم وحي مي شود چه چيز را معامله کنم تا بيشترين سود از آن من شود، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصيلات دانشگاهي بالايي هم داشتم که شک ندارم سهم موثري در موفقيتهاي من داشت.

يادم هست وقتي بيست ساله بودم خيال  مي کردم اگر روزي به يک چهلم سرمايه فعليم برسم خوشبخترين و موفقترين مرد دنيا خواهم بود و عجيب است که حالا با داشتن سرمايه اي چهل برابر بيشتر از آنچه فکر مي کردم باز از اين حس زندگي بخش در وجودم خبري نيست.

من در سن 22 سالگي براي اولين بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها يک دانشجوي ساده بودم که شغلي و در نتيجه حقوقي هم نداشتم . بعضي وقتها با تمام وجود هوس مي کردم براي دختر موردعلاقه ام هديه اي ارزشمند بگيرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسي بود به من مي گفت که راه ابراز عشق خريد کردن نيست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترين عاشق ها ،  فروشگاهها مي شد!! 

کسي چيزي نگفت و من چون هرگز نتوانستم هديه اي ارزشمند بگيرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم براي هميشه ترکم کرد. روز رفتنش قسم خوردم ديگر تا روزي که ثروتي به دست نياوردم هرگز به دنبال عشقي هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فرياد کشيدم : هيس! از امروز دگر ساکت باش و عجيب که قلبم تا همين امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگي جديد من آغاز شد

من با تمام جديت شروع به اندوختن سرمايه کردم ، بايد به خودم و تمام آدمها ثابت مي کردم کسي هستم. شايد براي اثبات کسي بودن راههاي ديگري هم بود که نمي دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسيد ... 

ديگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها مي گذشت ، جوانيم دور ميشد و به جايش ثروت قدم به قدم به من نزديکتر مي شد، راستش من تنها در پي ثروت نبودم، دلم مي خواست از وراي ثروت به آغوش شهرت هم دست يابم و اينگونه شد ، آنچنان اسم و رسمي پيدا کرده بودم که تمام آدمهاي دوروبرم را وادار به احترام مي کرد و من چه خوش خيال بودم ، خيال مي کردم آنها دارند به من احترام مي گذارند اما دريغ که احترام آنها به چيز ديگري بود.

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمي کردم در گوشه اي از زنده ماندنم کمي زندگي هم بکنم ! به هر جا مي رسيدم باز راضي نمي شدم بيشتر مي خواستم ، به هر پله که مي رسيدم  پله بالاتري هم بود و من بالاترش را مي خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اينجا که ايستادم همان بهشت آرزوهاي ديروزم بود کمي در اين بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد يله بعدي ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کي و کجا به چه چيز برسم اين را خودم هم نمي دانستم !

اوايل خيلي هم تنها نبودم ، آدمها ي زيادي بودند که دلشان مي خواست به من نزديکتر باشند ، خيلي هاشان براي آنچه که داشتم و يکي دو تا هم تنها براي خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که اين يکي دو نفر را از انبوه آدمهايي که احاطه ام کرده بودند پيدايشان کنم ، من هرگز پيدايشان نکردم و آنها هم براي هميشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهايي با تمام تلخيش بر سويم هجوم آورد . من روز به روز ميان انبوه آدمها تنها و تنها تر ميشدم و خنده دار و شايد گريه دارش اينجاست هيچ کس از تنهايي من خبر نداشت و شايد خيليها هم زير لب زمزمه مي کردند : خداي من ، اين دگر چه مرد خوشبختيست ! و کاش اينطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسايش دوش به دوش زندگيم راه مي رفت و هرگز نفهميدم آرامش اين وسط کجا مانده بود ؟

ايام جواني خيال مي کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بيايد تمام آرزوها را براورده مي کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمي دانم چرا آرزوها ي مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام اين سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاري پابرهنه روي شنها ي ساحل راه مي رفتم تا غلفلک نرم آن شنهاي خيس روحم را دعوت به آرامش مي کرد.  

کاش وقتهايي که برف مي آمد من هم گوله اي از برف مي ساختم و يواشکي کسي را نشانه مي گرفتم و بعد از ترس  پيدا کردنم تمام راه را بر روي برفها مي دويدم.

کاش بعضي وقتها بي چتر زير باران راه مي رفتم ، سوت مي زدم ، شعر مي خواندم، کاش با احساساتم راحت تر از اينها بودم. وقتهايي که بغضم مي گرفت يک دل سير گريه مي کردم و وقت شاديم قهقهه خنده هايم دنيا را مي گرفت ...

کاش من هم مي توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهايم عشق را مي گفتم ...

کاش چند روزي از عمرم را هم براي دل آدمها زندگي مي کردم ، بيشتر گوش مي کردم ، بهتر نگاهشان مي کردم ...

شايد باورتان نشود ، من هنوز هم نمي دانم چگونه مي شود ابراز عشق کرد ، حتي نمي دانم عشق چيست ، چه حسيست تنها مي دانم عشق نعمت باشکوهي بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اينها زندگي مي کردم ، بهتر از اينها مي مردم.

من تنها مي دانم عشق حس عجيبي است که آدمها را بزرگتر مي کند. درست است که مي گويند با عشق قلب سريعتر مي زند ، رنگ آدم بي هوا مي پرد ، حس از دست و پاي آدم مي رود  اما همانها مي گويند عشق اعجاز زندگيست ، کاش من هم از اين معجزه چيزي مي فهميدم  ...

کاش همين حالا يکي بيايد  تمام ثروت مرا بردارد و به جايش آرام حتي شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش يکي بيايد و در اين تنهايي پر از مرگ مرا از تنهايي و تنهايي را از من نجات دهد ، بيايد و به من بگويد که روزي مرا دوست داشته است ، بگويد بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگويد وقتي تو نباشي چيزي از اين زندگي ، چيزي از اين دنيا ، از اين روزها کم مي شود .

راستي من کجاي دنيا بودم ؟

آهاي آدمها ، کسي مرا يادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا يکي بيايد و در اين دقايق پر از تنهايي به من بگويد که مرا دوست داشته است