گدای مسکين

در

ستيزاقليتها برای کنترل اکثريت

 

شايد تنها وجه مشترک دموکراسی با ساير حکومتها دراين باشد که درهرصورت اقليتی سرنوشت اکثريت را حداقل در مقطعی خاص بدست ميگيرد.  ودراين خصوص اگر تميزی باشد بيشتر بنفع ديکتاتورهاست تا رهبران منتخب مردم!  بعنوان مثال درست است که صدام احساسات ملی ونژادی عراقی هارا برعليه ايران و کويت تحريک کرد ولی هرگز بسان هيتلر درآلمان ويا بوش در حمله بعراق از محبوبيت و اقبال مردم در لحظات بحرانی و سرنوشت سازبرخوردارنبود.  چرا که هرچند درهرسه مورد کنترل رسانه های گروهی در اختيار اقليتی خاص بود، عراقيها بيشتراز رسانه های بيگانگان خبر ميگرفتند تا منابع داخلی.  ولی اکثريت مردم آلمان ويا آمريکا نه تنها رسانه های خود را باورکردند بلکه اگر در ستيز با رسانه های بيگانگان نبودند، حداقل به آنها اعتناعی نميکردند.

پيشفرض صاحبنظران سياسی براين اصل استوار است که در پروسه دموکراسی، رقابت احزاب (بخوانيد اقليتهائی که تشکيلاتی درست ميکنند تا حداکثر از منافعی خاص حمايت کنند) بناچار آگاهی سياسی مردم رابالا ميبرند!  اين پيشفرض درعمل درست نبوده است چرا که صاحبان قدرت توانسته اند نه تنها براحتی در اين تشکيلات نفوذ کنند و نمايندگان مردم را در جهت منافع خود بکار گيرند بلکه با کنترل رسانه های گروهی هياهوی بسيار برای هيچ برپاکنند تا موضوع ومشکلات اساسی در قيل وقال سليقه ها و خرده گيريهای رقبای انتخاباتی گم شود.  اين مسئله تا بدانجا پيشرفته است که غولهای اقتصادی کشورهای پيشرفته در عمل وآشکارا افسارهر جناحی رادرتوبره حمايت مالی خود دارند تا هرکس برنده شد، حافظ منافعشان باشد!  بعبارت ديگر وبا تعبيری اززبان فردوسی ميتوان گفت: 

زيان کسان ازپی سود خويش ... بجويند و (مردم) آرند پيش (۱)

هدف از اين مقدمه کوتاه نفی دموکراسی ويا تآييد ديکتاتوری نيست، بلکه بيشتر تآکيد براين واقعيت است که تعاريف کلاسيک و طبقه بنديها وتئوريها و باورهای دينی وملی ونظريه پردازيهای متفکرين نه تنها راهگشای حل مشکل همزيستی مسالمت آميز مردم نبوده ونيست ونخواهد بود بلکه خود مولد بسياری از اختلافات و جنگها و خونريزيهای خانمان برانداز بوده وهست و خواهد بود.  وهنوز جان کلام سعدی در قاموس قرون واعصار روشنگر واقعيتی تلخ است که نيازمند را راهی برسفره های رنگين کرسی نشينان قدرت نيست اعم ازاينکه دربارکاخ نشينان باشد يا ديکتاتوری پرولتاريا ويا دکانداران دين يا آسانسورهای آخرين سيستم سرمايه داران بزرگ دموکراسی:

بروای گدای مسکين ودرديگری طلب کن ... که هزاربار گفتی و نيامدت جوابی

واقعيت اين است که ستيزاقليتهای قدرت طلب هميشه به ابزار وآلات جنگی باورهای مردم (ازديکتاتوری دينی گرفته تا تقدس دموکراسی) مجهز بوده وهست.  ولی همينکه اقليتی به قدرت رسيد تصفيه حسابهای درونی وبيرونی پا ميگيرند وبموازات آن از يکطرف کيسه طمع قدرتمندان درزيرسايه ترس اکثريت نيازمند پرميشود (که نه آن آزرا محدوديتی هست و نه اين بيم را انتهائی) وازطرف ديگراقليت بازنده دربطن اکثريت گمراه تخم نفاق ميکارد تا مبادا آرامشی برقرارگردد و درسايه آن نوباوگان قدرت جاخوش کنند.  چرا که در ماهيت سياسی قدرت، مردم فقط وسيله اند نه هدف و درغايت امر دولت يا خود زيربنای اقتصادی و توليد مملکت را دراختيار دارد (مثل حکومتهای کمونيستی) ويا دولت مصرف کننده بزرگ جامعه است (مثل حکومتهای سرمايه داری) که شرکتهای غول پيکراين منبع عظيم ثروت ملی را کنترل ميکنند و يا هرترکيبی از اين دو.  بنابراين هميشه اقليت ويا اقليتی چند محور قدرت ميشود و ستيز بين اقليتی که درقدرت است و اقليت (ويا اقليتهای ديگری) که خواستار بدست آوردن آن است اجتناب نا پذير خواهد بود.  ودرست دراين رابطه است که تفاوتی فاحش وماهوی بين نوع حکومتها نيست، آنچه هست نحوه اجرائی حذف رقيب است تا برای ديگری توليد خطرنکند.      

اين مسئله نه تنها در سطوح مختلف قدرت درداخل کشورها در جريان است بلکه باابعادی بمراتب بزرگتر در سطح بين المللی مطرح است که درمعادلات سياسی جهان کمتر کشوری را يارای مقابله با قلدرهای بيهويت برونمرزی است که برای باج گيری وکنترل همچون غدد سرطانی در تمامی ارگانهای کشورهای جهان سوم نفوذ ميکنند.  برای مثال تا زمانيکه صدام مثل شيوخ عربستان سعودی غلام حلقه بگوش آنها بود تسويه حسابهای وی با مخالفانش درعراق يک مسئله امنيتی ويادرغايت امر مشکل داخلی تلقی ميشد ولی همينکه امربرايش مشتبه شد که ميتواند حلقه اسارت راپاره کند، يکشبه تمام مشکلات داخلی عراق جهانی شد ودرحاليکه مسئله حقوق بشر درعربستان سعودی بمراتب اسفناکتر ازعراق بود، صدام سمبل ديو زمانه شد.  هنوز که هنوز است مردم کشورهای پيشرفته وباصطلاح دموکراتيک دنيا بياد نمی آورند که دولتهايشان ازهمين صدام در جنگ ايران وعراق بعنوان رهبرحکومتی "مدرنتر" در مبارزه با حکومتی "واپسگرا" و متجاوز حمايت ميکردند!

راستی چرا واقعيت غير قابل انکار نقض حقوق بشر درعربستان سعودی نقل مجلس محافل بين المللی نيست؟  واگر فعاليتهای غيرانسانی سازمان سيا برملاشد بلادرنگ ماستمالی ميشود ولی کوچکترين اتهام نقض حقوق بشر درايران چه برحق وچه کاملآ بی اساس همچنان درصدر مسائل بين المللی مطرح است؟ علتش تنها برنامه ای حساب شده با حمايت بيدريغ رسانه های بيهويت بين المللی است واگر سردمداران جمهوری اسلامی مثل شيوخ عربستان سعودی بنوعی غلام حلقه بگوش امپريايسم جهانی بشوند، يکشبه وضع عوض ميشود و ديگر ناشرانی مثل اتحاديه ناشرين بنادر(۲) دروغهای شاخدار آقای اميرطاهری و کتابهای گمراه کننده آذر نفيسی، عباس ميلانی، مرجان ستراپی وغيره را در سطح جهانی منتشر نخواهند کرد.  درعوض يا صحبتی از ايران نخواهد بود ويا زيبائيهای ايران مطرح ميشود و شکل ديگری از زندگی مردم ارائه ميگردد که مثلآ حجاب مثل لباسهای سنتی هندوها تنوع و جذابيت يک پوشش ملی اسلامی رانشان ميدهد که ناهنجاری پوشش خانمها را درعربستان سعودی ندارد. هرچند بعيد ميدانم روشنفکرانی مثل آقای عباس ميلانی بکلی از صحنه حذف شوند.  چون بازهم لازم است مثلآ اعدام هويدا بعنوان يک درام غير انسانی مطرح شود نه جزای او بعنوان مقامی مسئول در اجرای خيانت جدائی بحرين از ايران. ولی مهم اينجاست که انتقاد از جمهوری اسلامی مثل انتقاد از عربستان سعودی فقط در گوشه وکنار بين گروههای سياسی وطنی مطرح خواهد بود وبس. و سرفصل رسانه های بين المللی جائی برای سوژه های ضد جمهوری اسلامی نخواهد داشت، چرا که دنيا درگير مشکلات مهمتری خواهد بود!

ولی تا زمانيکه جمهوری اسلامی ميتواند توده ها را کنترل کند، اگرامپرياليزم  در موقعيتی نباشد که بهر بهانه ممکن با جنگ ويا دسيسه ای حکومت دست نشانده ای را جايگزين کند، ويا درنقطه ای ديگر آتش بپا کند، بناچار جنگ سرد برقرار خواهد بود ودرست بهمين دليل است که بازار روشنفکران ساده لوح دست در دست مردم فريبان جيره خوار داغ است تا تيشه بريشه فرهنگهای مردمی بزنند که تنها از طريق بيهويت کردن مردم ميتوان افتخارات ملی مذهبی را پايمال زرق وبرق توخالی زندگی ماشينی غرب کرد تا در نتيجه فرارمغزها همچنان ادامه پيدا کند.  وبازهم بهمين دليل است که رسانه های برون مرزی تصاويری رويائی از آينده ای موهوم بداخل رله ميکنند تا مردم رگبارمسلسلها وتوپ و تانک چکمه پوشان زورگوی دنيای امروزرا فراموش وباور کنند که ريشه بدبختيهايشان نه در استعمار بی امان غرب در قرون اخير بلکه در هزاروچهارصد سال پيش درقادسيه آبياری شد!  تفو برتو ای چرخ گردون تفو.

واگرهوس کردی بتوصيه اين دايه های بهتر از مادر برای روان درمانی ريشه های نابسامانی خود راهی تاريخ شوی، يادت باشد که کوله بارت را از نفرت لبريز کنی ودرآيات قرآن به قتلوا و قاسم الجبارين استناد کنی نه بسم اله الرحمن الرحيم (۳) که بايد کلو واشربو را درگوش کرد و ولا تسرفو را فراموش کرد(۴) فقط لبه تيز شمشيرتازيان سوسمارخوار را ببينی نه ندای برحق برابری انسانها دراسلام را. مبادا چشم هوشت نظاره گر ستيز دربار ساسانيان شود که در فاصله چهارسال ده پادشاه جوی خون براه انداختند تا قدرت را ازهمديگر بگيرند و تنها چيزی که برای سيستم غيرانسانی طبقاتيشان مطرح نبود حق وحقوق اکثريتی بود که زير بار زياده خواهيهای دربار وموبدان و امرای ارتش و بازاريان نميتوانست کمرراست کند.  . ومباد هرگز از خود بپرسی  چطور ميشود ملتی که بگواه تاريخ هميشه مورد تاخت وتاز وهجوم بيگانگان بوده وهميشه متجاوز را شيفته فرهنگ خود کرده بيکباره پذيرای فرهنگ اسلامی ميشود. 

واقعيت اين است که حتی هرودوت به غنای فرهنگی ما در پذيرش ايده های برتراذعان دارد.  فرهنگی که نه تنهاهرگز اصراری در تحميل ارزشهای خود بديگران نداشته است، بلکه با جان ودل درترويج انديشه های مردمی ساير فرهنگها کوشيده است .  همانطور که امروز باوجود استعمار مهيب و بی امان وجانفرسای غرب، شيفته اصول واقعی دموکراسی است، آنروز نيز زيرتيغ جلادان خلفای عرب، برتری برابری نسبی انسانها را درنظام توحيدی بر سيستم طبقاتی حاکم بر سرنوشت فلاکت بارش درک ميکرد ودرست بهمين دليل چهارصدسال بعد ازاسلام به اوج شکوفائی تمدن خود رسيد. 

خوب ميدانم که دوستان خواهند گفت گيرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر ترا چه حاصل؟  اتفاقآ اين سئوال بسياربجائی است ولی درمفهوم ديگری که کمتر بدان توجه شده است؟  چرا که امروز ما خوب ميدانيم نه تنها نقش پدر ومادر وخانواده درتربيت فرزند غير قابل انکار است بلکه محيط ومدرسه و جامعه نيز نقشی اساسی دارند.  بنابراين بايد سئوال رابه اين شکل مطرح کرد که آيا تو ازفضل پدرچيزی ياد گرفته ای؟ ودرست درهمين رابطه است که بايد به نقش فرهنگ بومی درروابط دنيای امروز توجه کرد، در غيراينصورت اجرای سنتها فقط ميتواند تکرار مکررات باشد وبس که اتفاقآ مردم فريبان با سنت مشکلی ندارند! مشکل آنها فرهنگ پويائی است که بگواه تاريخ هميشه خودرا اصلاح کرده است.   

سنت شکل موميائی فرهنگی دوراست که ديگر جان ندارد، درست مثل آن قسمت ازآثار بزرگان علم و ادب که تاريخ مصرفشان گذشته باشد. در مقابل آن فرهنگ پويا چکيده ارزشهائی است که از صافی زمان گذشته است وهمچنان لايه های چرکين آلودگيهای زمان را ازخود ميزدايد، و با کوله باری اندوخته از تجربيات بسياربه پيشواز دانش نوين ميرود.  بااين مفهوم، فرهنگ هميشه زنده است وبر خلاف سنت در هيچ قالبی نميگنجد.  برای مثال کافی است نگاهی گذرا داشته باشيم بعمق فساد مالی که اکنون مسئله ای جهانی است. 

 

ميدانيم که نسبت درآمد سرانه ايران درمقايسه با کشورهای باصطلاح مدرن وپيشرفته حداقل در صد سال گذشته چيزی در حدود ده درصد بوده است.  وتازه اين رقم متکی براقتصاد تک ماده ای نفت بوده وهنوزهم کم وبيش همان است.  با اينحال وبا وجود دله دزديها و اختلاسهای کوچک وبزرگ (بخوانيد لايه های چرکين فرهنگی)، و فرار بيرويه سرمايه از کشور چه دردوره پهلوی و چه در دوره جمهوری اسلامی، دولت توانسته است درهردو دوره نه تنها برنامه های عمرانی خودرا کم وبيش اجرا کند، بلکه در تآمين هزينه های اجتماعی شهروندانش مثل بيمه های درمانی خودکفا باشد وبا وجود همه فشارهای بين المللی، بدهی خارجی اش در مقايسه با ديگر کشورها تقريبآ صفر است. چرا؟  بازهم در حاليکه شاه وشيخ دست دردست هم ويا برعليه يکديگر درطول تاريخ از بيت المال سوء استفاده کرده اند، هرگزبه نسبت همتايان همزمان خود در ساير نقاط دنيا خانمان برانداز نبوده اند.  اين واقعيتی نسبی در طول تاريخ چند هزارساله ايران است که شايسته تحقيق بيشتری ميباشد ولی نمونه های آن بيشتر در فرهنگ اسلامی متبلور است.  بعنوان مثال:   

 

آورده اند که عقيل برادرامام اول شيعيان سخت نيازمند پول بود واز برادرش خواست تا از طريق بيت المال باو کمک کند.  او آتش بر کف دست عقيل ميگذارد و چون عقيل فريادش از سوزش برميآيد، علی جواب ميدهد تو که طاقت آتش به اين کوچکی رانداری، چگونه از من انتظار داری برای خيانت در امانت مردم در آتش جهنم بسوزم.  مهم نيست که اين حديث درست باشد و يا غلط و يا اصولآ من و شما اعتقادات مذهبی داشته باشيم و يا ضد دين باشيم. مهم اين است که درباورفرهنگی مردم يکی از اساسی ترين ويژگيهای مسئوليت درامانت وقداست بيت المال درنقطه مقابل سهل انگاری و پارتی بازی نهادينه شده است واين درحالی است که بسياری از ياوه گوئيها که در طول تاريخ به شکل خرافات وبال گردن مردم را گرفته بود، حذف ميشود.  اين بدان معنی نيست که فرهنگ پاکيزه و بی عيب ونقص است.  درست برعکس، آلودگيهای زمان هميشه ودرهمه حال انگلهای فرهنگ بوده وهستند وخواهند بود.  بهمين دليل  منظوراين نيست که درايران فساد مالی وجود ندارد، بلکه بيشتر ابعاد آن درمقايسه باساير کشورها مطرح است واينکه کارسازترين اتهامات برعليه دولتمردان ايران فساد مالی بوده و هست.  ودرست بهمين دليل است که درادبيات ما نه تنها تجملات و زرق وبرق زندگی مخصوصآ برای دولتمردان نکوهيده است، بلکه دستگيری پنهانی و دوراز خودنمائيها ازمستمندان ازسجايای اخلاقی مسئولين امر شناخته ميشود:

 

برو ای گدای مسکين در خانه علی زن ... که نگين پادشاهی دهد از کرم گدارا

بجز از علی که گويد به پسر که قاتل من ... چو اسير توست اکنون، به اسير کن مدارا

کمتر فرهيخته ای  پيدا ميشود که مفهوم عرفانی، اخلاقی، معنوی، سياسی واجتماعی اين مديحه سرائی شهريار را حتی خارج از مفهوم مذهبی آن درک نکند که رهبری شايسته پيروی است که در حمايت از پائينترين عضو جامعه حاضراست مقام خود را فداکند ودرشفقت در واپسين دم حيات حتی از قاتل خود غافل نيست.  ولی هستند مردم فريبانی که نظر ديگری دارند وآن اينکه اينها همه مزخرفات است وعلی که به برادرش کمک نکرد چگونه نگين پادشاهی بگدای مسکين ميدهد.  البته حافظ جواب زيبائی دارد:

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست ... سخن شناس نه ای جان من خطا اينجاست

ولی وقاحت ونفرت حد ومرزی ندارد بهمين دليل ادامه ميدهند اصولآ علی آدم فربه وقد کوتاهی بوده است (۵) و غيره.  گيرم که واقعآ اينطور بوده، اولآ چه ربطی دارد وثانيآ چراهمين داعيان واقع بينی وعلم و دانش وقتی از بتهای غربيشان ياد ميکنند يادشان ميرود که مثلآ آبراهام لينکلن قيافه چندان جالبی نداشت! جالب اينجاست که همين مردم فريبان ازيکطرف زباله های تاريخ را زير ورو ميکنند تا مثلآ استدلال کنند که عملآ غير ممکن است کسی بتواند در يک روز هفتادهزار نفررا هلاک کند وازطرف ديگر بهمين مهملات استناد ميکنند که علی قسی القلب و خونخوار بوده است!  بنازم به اين يک بام و چندهوا.

 

واقعيت اين است که در فرهنگ مردمی ملتها تبلور ويژگيهای خوب وبد در شخصيتهای تاريخيشان لزومآ بيوگرافی واقعی آنهانيست بلکه شاخص سمبليک ارزشهای پسنديده وناپسندی است که هرملتی در راستای تاريخ و فرهنگ خود نهادينه ميکند تا اکثريتی درپيچيدگی مشکلات روزمره  بتواند برسر دوراهيهای زندگی بين خوب وبد تميزقائل شود.  چراکه باستثنای قداست ومعصوميت شخصيتهای مذهبی، بقول پدرم نبايد تعجب کرد که هرازگاهی هم خوبان کار بد بکنند و هم بدان کارخوب.  ودرست بهمين دليل است که کورش با منشور حقوق بشرابدی ميشود، نه جهانگيری امپرياليستی هخامنشی و يا حتی دونپايگی پسرش کمبوجيه. 

 

بدبختی اينجاست که ستيز اقليتهای قدرت طلب (نه گروههای کوچک و بزرگی که تلاش ميکنند در موردی خاص احقاق حق کنند) برای کنترل باورهای مردم در جهت منافع غارتگران ملتها بعد ازقرنها چپاول وخون آشامی، همچنان نفس کش ميطلبد!  اين است که بازار مردم فريبی ابعادی بس گسترده تر دارد و حکومتها ازهرقماشی که باشند ودرهرکجا درگيرمديريت دولتی جامعه باشند بناچار درتارعنکبوت مراکز واقعی قدرت دست وپا ميزنند که هيچ حکومتی نميتواند ايده آل باشد.  آنچه هست بازی با باورهای مردم برای نفاق و تفرقه که همچنان تحت سلطه بمانند ويا خواسته و نا خواسته هيزم کشی برای آتش خانمانسوز جنگ و خونريزی باشند.  ودر غايت امر فقط ماردوش زمانه ازخون جوانان بيخبر ازهمه چيز تغذيه خواهد کرد.

 

اينجاست که تغييرحکومت برخلاف آنچه در باورمردم نهادينه شده است، به مراکز واقعی قدرت اين امکان را ميدهد که با تغيير مهره ها همان سياست کلان خودرا در کنترل توده ها اعمال کنند.  در همين آمريکا بسياری از قلدريهای دولت بوش به بن بست رسيده است، او تقريبآ در تمام سياستهای خارجی خود ۱۸۰ درجه تغيير جهت داده است، نه تنها با کره شمالی از درسازش وارد شد، بلکه حتی حاظر شد با ايران وارد مذاکره شود و در حاليکه بظاهر رجز ميخوانی ميکند در باطن با حمله اسرائيل به ايران مخالفت کرد.  چرا؟ نه بخاطر اينکه بوش عوض شده است و يا جنگجويان صنايع نظامی آمريکا تغيير رويه داده اند.  هيچکدام وبرعکس آنها همچنان در برنامه های بلند مدت، در جهت حرص وطمع و زياده خواهی های خود، براين باورند که ميتوان وبايد از ترس موهوم مردم بهره برداری کرد.  بهمين دليل در واپسين روزهای بوش از محبوبيت اباما استفاده ميکنند تا حالا که خزانه دولت را خالی کرده اند، نسلهای بعد را مقروض کنند تا همچنان بهره کشی وبرده داری در ماهيت خود ادامه پيدا کند، هرچند درشکل آن تغييراتی باشد.  وبازهم اين برنامه ريزيهای بلند مدت است که برجبر طبيعت بشراتکا ميکند چون محبوبيت هيچ رهبرسياسی نميتواند بلند مدت باشد. بهمين دليل سيستم، مهره های ديگری را دربرابرهم قرار ميدهد تا مردم باور کنند که کانديدهای اجرائی و مقننه درجهت منافع مردم مبارزه ميکنند.

 

جالب اينجاست که وجه مشترک تمام مبارزات انتخاباتی دنيا هميشه بر محورمشترک بيکاری، گرانی، امنيت، پوشش درمانی و غيره  دور ميزند و هرکانديدائی همان وعده های هميشگی را ميدهد که وضع را بهتر خواهد کرد! ومردم هرازچندگاهی با همين مبارزات انتخاباتی ويا قهری دل خوش ميکنند وباوردارند که فقط با تغيير دولت همه مشکلات حل ميشود!!  غافل ازاينکه در معادلات ستيزاقليتها، اکثريت وسيله ای بيش نيست.  وبازهم بهمين دليل مبارزات انتخاباتی گنگ و بی محتوا است و با کلی گوئی و اتهامات شخصی و بازيهای نمايشی وشايعات برگزار ميشود، چون واقعآ مهم نيست چه کسی انتخاب شود.  مهم اين است که هر کس انتخاب شد، مدتی وقت دارد که همه گناهان را بگردن دستگاه قبلی بگذارد، وبعد مدتی ديگر که با وعده و وعيد و بطورقطع با تهديدات خارجی مردم را سرگرم کند و اگر فرصتی پيش آمد وامکان غارت گوشه ای ديگر از دنيا فراهم شد، الم شنگه ای بپا کند وبعد اين دور تسلسل به نقطه اول ميرسد تا تکرارمکررات با مهره های جديدی شروع شود. دراين رابطه تنها تفاوت کشورهای پيشرفته با جهان سوم دراين است که رقابت آنها با يکديگر درگرفتن سهم بيشتری ازبازار (بخوانيد گرفتن منابع مادی ونيروی انسانی ارزان وفروش تسليحات و موادمصرفی گران) جهان سوم است و اينها درتلاش اينکه اززير يوغ استعمار خارج شوند.  

حالا اگرهنوزهم به گدائی دموکراسی از آمريکا اعتقاد داريد، کافی است به مناظره نامزدهای انتخاباتی آنها بين آقای بايدن وخانم پيلن توجه کنيد که معاون احتمالی کانديدای تبرک شده (اباما) نه تنها با وقاحت بلکه با افتخار اعلام ميکند که با انتخابات فلسطين مخالف بوده چون ميدانسته که حماس برنده خواهد شد! وبرای يک نمونه وطنی اش کافی است چند دقيقه ای بهر کدام از تلويزيونهای اپوزيسيون توجه کنيد که هيچکدام همديگر را قبول ندارند و هر کدام خودرا بتنهائی نماينده ملت ايران ميشناسد!  والبته تمامشان ادعا ميکنند که در يک انتخاب آزاد به رآی مردم احترام ميگذارند!  حداقل برای من خيلی طول کشيد تا فهميدم اين واژه های دهن پرکن "نماينده" و "ملت" و "انتخابات" و"آزادی" و امثالهم،  مدتهاست معانی خودرا درفرهنگ لغت سه طلاقه کرده اند و از همه بدتر مانده ام که اصلآ "مردم" به چه پديده ای اطلاق ميشود که هرکس وناکسی خود را به آب وآتش ميزند تا خدمتکارش باشد! ولی اين را خوب فهميده ام که اگر رآی همين "مردم" با خواسته های ازما بهتران هماهنگی داشت، قابل احترام است والا بقول ملک الشعرای بهار:

همه پستی ودنائت، همه نادانی وجهل ... همه تزوير وتقلب، همه تقصير وقصور

 

ستيز اقليتها به نزاع چپاولگران برای سهم بيشتر از منابع مادی درماندگان محدود نميشود چرا که حتی اقليتهای مردمی وپيشرو گرفتار درگيريهای عقيدتی از درک متفاوت ايدئولوژی موردنظر خود بوده و هستند و بگواه تاريخ، هم درضعف و هم درقدرت، همديگر را باصطلاح اعدام انقلابی کرده اند.  خباثت رژيمهای چين و شوروی و سازمانهای مخوف آمريکا واروپا چيزی نيست که بر کسی پوشيده باشد ولی حتی همين چريکهای فدائی خلق زمان شاه ازاعدام به اصطلاح انقلابی اعضای خود صرفآ بجرم ازدواج با همسری خارج از گروه ابائی نداشتند.

اين ستيز بی امان داخلی (نه خارجی در تضاد اقليتها) در تمامی گروهها ازهرشکل و قماشی که باشند همچنان حرف اول را ميزند.  من خود به تجربه ديده ام که چه بسيار آدمهای خوب وقابل احترام صرفآ بخاطراختلاف ديد، يا عقيده ای متفاوت ويا عدم هماهنگی، درحاليکه نقاط مشترک بسياری دارند (وبهمين دليل در يک گروه ويا در يک جهت فعاليت ميکنند) ازهم متنفر ميشوند وهنوزهم برايم باور کردنی نيست که چرانبايد اين انسانهای خوب حداقل درجائيکه منافع مشترک دارند با هم همکاری کنند ولی هميشه يک يا چند نفراز گروه خارج ميشوند ويا انشعاب ميکنند وبعد تنها چيزی که مطرح نيست  برخورداری از برآيند دانش وتجربه يکديگر است. 

همين چندروز پيش درچگونگی برخورد ناشايست هم قلم فرهيخته ای با ايميلهای ناخواسته هشداردادم که شايد تندروی کرده باشند ولی ايشان اصرارداشتند که آنرا برای گروه پخش کنم.  بهمين دليل بااحترام واقعی وبدون تعارف درمقدمه نظرم را اضافه کردم!  به فاصله کوتاهی اولين نيش ايشانرا نوش جان کردم تا مبادا حمل بربی ادبی شود! وبعد اتهامات ناروا که مثلآ درمقاله ای که ايراندخت (٦) ازمن چاپ کرده بود، من ازگروه تروريستی مجاهدين خلق دفاع کرده ام!  والبته اين دوست فرهيخته که روزگاری نه چندان دور از نوشته های من تعريف و تمجيد ميکرد، ناگهان بنده را تکفير کردند واعلان جنگ دادند که مباد هرگز برايش مطلبی بفرستم! 

واقعيت اين است که چندی پيش خانم بيوه ای را در رابطه با اين گروه دستگيرکرده بودند و يکی از اتهامات کليدی برعليه ايشان تدريس زبان انگليسی به اين گروه تروريستی بود!  درحاليکه بعضی از نماينگان کنگره آمريکا و دست اندرکاران بانفوذ قوه اجرائيه از اين گروه تروريستی حمايت ميکنند، اين خانم بخت برگشته که شايد از واقعياتی بر خلاف ميل آنها آگاه است، بايد بجرم تدريس زبان ويا حداقل يکی از قرائن اثبات تروريستی محاکمه شود!  اين بود که در يک اظهارنظر کوتاه و بيطرفانه نوشتم که اينگونه اتهامات چيزی جزشکارجادوئی نيست.  لازم است تآکيد کنم که نه تنها هيچگونه شناختی از آن خانم بيوه ندارم، بلکه هميشه ودرهمه جا بحق ويا ناحق از سازمان مجاهدين خلق بعنوان يک گروه تروريستی خائن به ملت ايران ياد کرده ام.  به اين دليل ميگويم "يا ناحق" چون درسابقه تروريستی آنها ترديدی ندارم ولی نميدانم خيانتهای پنهان وآشکار اين سازمان برعليه منافع ملی ايران تا چه حد مسلکی و تا چه حد مزدوری بيگانه است.

بهرحال اختلاف ديد ما در نحوه برخورد با آنهائی است که خواسته و يا ناخواسته درصف آرائی دوست ودشمن جانب دومی را ميگيرند.  استدلال من اين است که بگواه تاريخ استراتژی حذف رقيب ويا دشمن هرگز موفق نبوده است ولی ظاهرآ اين ساده ترين راه مبارزه است که نوباوگان قدرت (بمفهوم نسبی آن که در برگيرنده کوچکترين موقعيت اجتماعی، اقتصادی، مذهبی، سياسی و خلاصه توانائی فرد درمقابله با نظری متفاوت ميشود) عجولانه احکام انقلابی وحذفی صادرميکنند تا بخيال خودشان هرغده سرطانی را تا دير نشده ازميان بردارند! ولی چيزی نخواهد گذشت که مجبور ميشوند حتی غدد کارساز و مفيد را نيز در صف دشمن قراردهند.

نمونه بارز اين خودمحوری، سياست حذفی بوش بعد از يازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ است که در جمله معروف هرکس که با ما نيست مخالف مااست خلاصه ميشد و حداقل همدردی بيدريغ دنيا را به نفرت جهانی بر عليه آمريکا تبديل کرد.  تاريخ سياسی اخيرايران نيز نمونه زنده اين انتخاب غلط است که در انتقال دولت از قاجار به پهلوی و بعد شکست مصدق وبدنبال آن ديکتاتوری شاه تا بدانجا پيشرفت که حذف نظر مخالف، سرلوحه سياستهای کلان شد وهرچند دراواخر دوره پهلوی اقداماتی برای جذب بعضی از مخالفين صورت گرفت، نه تنها خيلی کم وخيلی دير بود، بلکه در جبهه مخالف شاه هرکس بهردليلی دعوت همکاری با حکومت راقبول ميکرد، بلافاصله بخيانت محکوم ميشد.  وبالاخره اين جبهه که تنها درهدف سرنگونی شاه اتفاق نظرداشت، توانست تمامی اختلافات عقيدتی وراهبردی خود را ناديده بگيرد تا شاه را سرنگون کند.  ودرست درلحظه انتقال قدرت تصفيه حسابهای درونی وبيرونی شروع شد که تنها دشمن ميتوانست از آن بهره برداری کند، که کرد.  البته جمهوری اسلامی ومخالفانش براحتی ميتوانند همديگر را محکوم کنند چون تقصير خود راناديده گرفتن و تقصير يارسابق رابزرگ کردن کارمشکلی نيست.  مهم اين است که درمبارزه با دشمن واقعی، دولت نه تنها ازحمايت ياران برخوردار نيست، بلکه بناچار درستيز باآنهاست که نتيجه اش جزخفقان نخواهد بود.    

اخيرآ بتوصيه دوست عزيزی دو کتاب دررابطه با افکارمصطفی شعاعيان را مطالعه کردم که شايد بهترين نمونه تضاد داخلی قبل ازانقلاب را نشان ميدهد.  شعاعيان در جدل لغوی وماهوی خود تاکيد بسيار بر دنيای واقعيات دارد تا گرفتار تار عنکبوت ذهنيات ودنباله روی غولهای عقيدتی نشود.  او واژه "روشنگری" را با بار سياسی از "روشنفکری" جداميکند وهر چند تآکيد بر روشنگری برای طبقه کارگر دارد، اين مفهوم به خواننده الغا ميشود که روشنگری، در دنيای واقعيات، برآيند روشنفکری است در جهت منافع گروه ويا طبقه خاصی ازجامعه که ميتواند بسيار کوچک مانند واحد خانواده باشد ويا بسيار بزرگ مثل يک ملت، يک طبقه  وغيره.  بعنوان مثال روشنگرعراقی در تجزيه وتحليل واقعيات، نيروی فکری خودرا در جهت منافع عراق بکار ميگيرد و روشنگر آمريکائی همينکار را در جهت منافع آمريکا ميکند وطبيعی است که در بطن هردو گروههای کوچکتری وجود دارند که منافع خاص خودرادر نظردارند.  ولی درگيری فرصت طلبی (اپورتيونيستی) همچنان در متن مبارزات آشکار و پنهان گروهها درجريان است وهرکدام درانديشه تصفيه حساب در روز موعود (يعنی زمانی که بقدرت برسند) هستند.

بايد توجه داشت که مديريت دولتی با مديريت سياسی تفاوتی فاحش دارد ودر هرنظامی اين مديريت دولتی است که مسئول اجرای سياستهای خرد وکلان دولت است و نه تنها بيشتر اين سياستها برای آينده برنامه ريزی ميشود، بلکه بسياری از مجريان واقعی (آنها که در سطوح پائين تر از مقامات سياسی هستند) همچنان در مقام خود ابقا ميشوند.  البته که تغيير نظام ميتواند و بطورقطع ميخواهد که سياستهای کلان دولت را تغيير دهد ولی جابجائی قدرت هم در کشورهای پيشرفته، هم در بلوک شرق وهم درجهان سوم بيشتر درتغيير مهره ها تجلی ميکند تا تغيير سياستهای کلان که درغايت امر دستهائی از کيسه بيت المال کوتاه ميشود و دستهای ديگری تا آستين درآن فرو ميرود.  وبرای اکثريت باقيمانده روز از نو، روزی از نو. 

وحالا اگر تفاوتی بين بازی سياسی ويا مبارزات انتخاباتی کشورهای پيشرفته وتغيير قهری يا انتخابی قدرت در ساير کشورها باشد، اين است که درکشورهای پيشرفته درستيز اقليتهای قدرت طلب، خشونت فيزيکی کمتراست ويا در خفا است ويا نقشی سرنوشت ساز ندارد.  ولی حتی اگرهيچ اعمال نفوذی ازطرف منافع ازمابهتران بر کانديدها نباشد وانتخابات بدون هيچ گونه مشکلی برگزار شود ، بازهم نتيجه واقعی چنين مبارزاتی اين خواهد بود که يکی از طرفين (گروه برنده) توانسته است برديگری (گروه بازنده)غلبه کند وامکانات دولت را که متعلق بهمه مردم است در جهتی بکار گيرد که با نظردسته دوم مغايرت دارد. مثلآ يک دسته براين عقيده بودند که دولت درصد بيشتری از منابع خودرا در آموزش وپرورش بکار گيرد و دسته ديگر ميخواستند که هزينه های نظامی را تآمين کنند تا از امنيت بيشتری برخوردار باشند.  اختلاف عقيده برسر اينکه کدام درست تراست، يک بحث جداگانه است ولی مهم اين است که هيچ دليلی وجود ندارد که رآی اکثريت درست باشد. علاوه برآن راههای بيشماری هست که هرکس بتواند اولويتهای خودرا حمايت کند.  مثلآ درمورد اولويتهای مادی فرد ميتواند دراظهارنامه مالياتی خود تصميم بگيرد که چند درصد از مالياتش صرف آموزش وپرورش شود، چند درصد برای هزينه های نظامی، چند درصد برای بهداشت وغيره!  بعبارت ديگر بجای اينکه دولت اقليتها را ناديده بگيرد تابا حمايت از اکثريتی موهوم، نسبی ومتغير، مردم راکنترل کند، فرد فرد مردم تاحد زيادی قوه مقننه و قوه مجريه را کنترل خواهند کرد.  وبا گذشت زمان يکی از تصورات غلط دموکراسی که بايد نمايندگان تصميم بگيرند که با امکانات مردم چه کنند، اصلاح خواهد شد.  اينکارهم اکنون در سطح محدودی درآمريکا اجرا ميشود.  بدين معنی که فرد ميتواند با محدوديتهائی کمکهای خود را به مؤسسات غيرانتفاعی واجد شرايط، از ماليات خود کم کند.  ولی محدوديتهای قانونی برای اين مؤسسات بسيار زياد است و تنها مؤسساتی که حداکثر استفاده را ميکنند، مؤسسات مذهبی هستند.  

اگر فرض کنيم که اقليت حاکم درستيز با اقليتهای ديگر (با اين فرض که اکثريت برآيند اقليتهای زيرسلطه است) برای کنترل دارائيهای ملت ويا نهادينه کردن ايدئولوژی خود است ويا هر ترکيبی از آنها، نبايد آلت دست آنها شد.  چرا که مبارزات سياسی برای تغيير قدرت هزينه دارد، هزينه ها ئی متفاوت مثل زندان رفتن، بدنام شدن وحتی کشته شدن.  ولی روشنگراقليتهای مردمی ميتواند در جهت احقاق حق خود فعاليت کند.  البته اينکارمستلزم تغييراساسی تری درساختار قوانين کشورها درکنترل رسانه های گروهی است  ولی بهرحال فعاليت برای احقاق حق نه تنها کمتر با چنين هزينه هائی مواجه ميشود، بلکه بيشتر به نتيجه ميرسد.  شايد اين نظر ساده لوحانه ای باشد ولی در بسياری از موارد، اقليتی که ازحق خود محروم است ملعبه اقليت قدرت طلب ديگری ميشود که کمتر به حقوق اوتوجه ميکند.  علاوه برآن هر اقليت زير سلطه ای ميتواند درجريان احقاق حق خود، شعور متعارف اکثريت رابالا ببرد.  مثلآ بيشتر فعاليتهای احقاق حق زنان، چه در کشورهای پيشرفته و چه درجهان سوم، توانسته است لايه های چرکين نابرابری مرد وزن را نه تنها به اکثريت نشان دهد، بلکه تا حدودی آنها را دفع کند، بدون آنکه لازم باشد درستيز اقليتهای قدرت طلب شرکت کند.  اين آگاهی برتردرجريان انتخابات جاری آمريکا نشان داده شد که نه خانم کلينتن توانست زنان آمريکارا با خود همراه کند و نه خانم پيلن.

آشتی

محمد پورقوريان

شنبه يازدهم آبان ماه ۱۳۸۷  

برابر با اول نوامبر ۲۰۰۸

هشتاد سال پيش در چنين روزی دولت ترکيه با انتخاب الفبای لاتين، فاصله عميقی با فرهنگ خود ايجاد کرد.

         

زيرنويسها:

۰۱ دراينجا واژه  "مردم" جايگزين "دين" شده است تا جان کلام فردوسی برای باورغالب مردم که درزمان وی دين بود ودردنيای ما دموکراسی است، به روز شده باشد.

                                                                                       Benador Associates. Please see my article in English: New Media. ۰۲    

۰۳ اشاره به آنهائی است که ناآگاهانه تحت تآثير مردم فريبان معلوم الحال نه تنها انتخاب نياکان خود را بباد استهزا ميگيرند ويا آنرا با زورشمشير توجيه ميکنند، بلکه توجه ندارند که آيات شفقت ومهرورزی در قرآن بمراتب بيشتر ازآيات مشابه در ساير کتابهای آسمانی مخصوصآ تورات وانجيل است

 

۰۴ کنايه ايست به اندرز نهادينه شده فرهنگ اسلامی که ميگويد کلوا واشربو ولا تسرفو يعنی بخوروبنوش ولی زياده روی نکن که بعدآ استاد سخن فردوسی به بيانی ديگر ميگويد:

بپوش و بنوش و بده ... قليلی تو از بهر پيری بنه

مبادا که در دهر ديريستی ... مصيبت بود پيری ونيستی

http://www.youtube.com/watch?v=eOCfL17D8wk ۰۵    

                                            http://www.irandokt.com/news/newsdiscussion.php?catalog=iran%20women&DisID=97     ۰٦