نکته ماه

درحاشيه سفراحمدينژاد

سپتامبر ۲۰۰٧

 

بعد ازخواندن صدها برگ مطلب در مورد سخنرانی احمدينژاد در دانشگاه کلمبيا و جهت گيريهای متفاوت، اين پرسش مطرح ميشود که حداقل در آن جلسه چه کسی شايسته نسبتهای زير بود:

بيشرمانه جنجال آفرين

Brazenly Provocative

 کسيکه تمامی استانداردهای بين المللی در رابطه با ميزبان و ميهمان را زير پاگذاشت تا در يک کنفرانس بين المللی به ميهمان جلسه توهين کند، ويا ميهمانی که با وقار کامل بجای دهن به دهن شدن و يا بعنوان اعتراض از جلسه خارج شدن در متانت کامل بکارش ادامه داد؟  و اگر بجای احمدينژاد، بوش ميهمان جلسه بود، آيا رئيس دانشگاه همين اتهام را که برحق شايسته بوش بود، براو وارد ميکرد؟

 

حيرت انگيز در بيسوادی

Astonishingly Uneducated

 هر چند که در بسياری ازنقدها، اين نسبت بطور ضمنی به رئيس دانشگاه داده شد، ولی آنرا بلافاصله در زرق وبرق آزادی بيان بسته بندی کردند.  بهرحال سؤال اينجاست که چه کسی بطور حيرت انگيزی در سطح دانشگاه بيسواد است: کسی که خواستار تحقيق و بررسی در يک موضوع تاريخی است يا کسی که آنرا دررديف آيات آسمانی مقدس و لايتغير ميداند که نبايد مورد بررسی قرارگيرد؟ 

 

مردم فريبی

Demagoguery

 احمدينژاد بدون ترديد سهمی در مردم فريبی دارد. حداقل شعار بردن پول نفت بر سرسفره مردم که باعث برنده شدنش در انتخابات رياست جمهوری شد، مردم فريبانه بود، چون بايد ميدانست که اين پول به اشکال مختلف اززمان مصدق و حتی قبل ازآن برسرسفره مردم بوده وهست.  البته يارانه ها و سرمايه گذاريهای زيربنائی به نسبت درآمدهای دولت، رشد چشمگيری داشته است ولی درهرصورت اين شعار مفهوم افزوده ای نسبت به زمان انتخابات نداشت.  ولی کدام انتخابات ملی را درسطح دنيا سراغ داريد که از اين شعارهای توخالی و مردم فريبانه مبرا باشد؟ 

 شهامت روشنفکری

Intellectual Courage

   بنابراين بايد به آقای بلينجر ياد آورشد که تفاوت او با احمدينژاد در اين است که به دومی نميتوان خرده گرفت، چون هرچند احمدينژاد خود يک استاد دانشگاه است، حضور اودر کلمبيا نه بعنوان يک دانشگاهی، بلکه بعنوان رئيس جمهور يک ملت بود.  درست است که هر گروهی حق دارد برعليه هر سياستمداری شعار بدهد.  ولی بلينجر بعنوان يک مقام دانشگاهی، ميزبان احمدينژاد بود واهانت او به مقام رياست جمهوری، اهانت به مردم ايران است.  البته اين خودمحوری در تمام ارکان سياست خارجی امريکا آنچنان عادی شده است که هيچکس نميپرسد مگر نمايندگان کنگره آمريکا را مردم عراق ويا ايران انتخاب کرده اند که برای سرنوشت آنها تصميم ميگيرند؟  احمدينژاد بدون ترديد مناعت طبع ذاتی مردم ايران را نشان داد که تحت تآثير اين اهانتها قرار نگيرد و بين حماقت سياسی و شهامت روشنفکری تميز قائل شود. وبهمين دليل بايد ازبلينجر پرسيد آيا از شهامت روشنفکری درقياس واقعيات بي بهره بود ويا بيطرفی حرفه ای خودرا در جنجالهای سياسی و مالی حاکم بردانشگاه باخته بود و يا هردو که در شرايط مساوی فقط يکطرف را متهم به عدم کفايت روشنفکری کرد؟

گر حکم شود که مست گيرند ... در شهر هرآنکه هست گيرند

 

خرده ستمکار خودکامه

Petty and Cruel Dictator

 

بلينجر با وقاحت تمام ادعا کرد که مردم ايران درانتخابات داخلی تحت تآثير انتقادات ايشان برعليه جناح احمدينژاد رآی دادند و آرزو کرد اينکار درجريان انتخابات آينده ايران تکرار شود.  هرچند ديکتاتورهای منتخب مردم کم نبوده و نيستند، ولی آيا مردم ايران خود توانائی شناخت نداشتند و به آقای بلينجر پناه آوردند والتماس دعا کردند که حاجتشان را برآورده کند؟!  و درهرحال کدام يک از ويژگيهای ديکتاتوری را ميتوانيد در دوران مسؤليت او به مردم نشان دهيد.  احمدينژاد همانقدر برای تآييد وزرايش درگير مجلس بود که هر رئيس جمهور دموکراتی در هر گوشه دنياهست. ودرست برعکس رئيس جمهورآمريکا که ميتواند برای اجرای وظائف دولت مصوبه های کنگره را وتو کند، رئيس جمهورايران نه تنها اين حق را ندارد، بلکه برای هر لايحه ای که به مجلس ميدهد بايد از هفت خوان رستم بگذرد ودست بدامن امام زمان شود تا خدای ناکرده ديگران برنامه ای را وتو نکنند.  اگر بوش برای جنگهای تجاوزکارانه اش چک سفيد امضا دارد، احمدينژاد حتی برای دفاع از کشورش اختيارات کافی ندارد. 

 در مقايسه با آمريکا، قوه قضائيه ايران بمراتب مستقلتر از قوه مجريه است.  و حتی درابتدائی ترين کارها قوه قضائيه برمجريه اولويت دارد.  احمدينژاد درست بعداز انتخابات، دستورالعملی صادر کرد که خانمها از استاديوم ورزشی استفاده کنند وهمه ميدانند که چه شد.  درحقيقت هرقدمی که او برای اصلاحاتی هرچند ناچيز برداشت با عکس العمل شديد سايرارکان دولت قرار گرفت.  حتی خاتمی که در جناح مقابل احمدينژاد قرار دارد اينقدر با مخالفت مواجه نشد.  مسئله شعارهای ضد اسرائيل هم ازهمان ابتدای جمهوری اسلامی وجود داشت وهنوز مردم شعار قدس ازطريق کربلا را بخاطر دارند. تنها تفاوتی که احمدينژاد با ديگران دارد موضوع انرژی اتمی است و درقرون اخير (ازاميرکبير گرفته تا همين امروز) هردولتمردی که صنايع مادر را برای آينده کشورش جدی گرفت ، مغضوب خودکامگان غربی شد و هر کس با فرنگ درافتاد، ورافتاد. 

 سؤال اينجاست که اگر يک مقام دانشگاهی به شهرت دانشگاه کلمبيا نتواند بين واقعيات و شايعات تميز قائل شود وچشم درچشم مردم دنيا قصاص قبل از جنايت کند، چگونه ميتوان ازمردم عادی آمريکا انتضارداشت که فريب نخورند؟ تنها توجيهی که برای بيسوادی حيرت انگيز بلينجر وجود دارد، اين است که رياست دانشگاه درغرب، يک مقام سياسی است، نه يک مقام علمی که متآسفانه اين روند درايران هم دارد ريشه ميگيرد.  وبازهم در چنين موقعيتی بايد بيشتر بحال بلينجر تآسف خورد که حتی با الفبای ديپلماسی بيگانه بود.

 

درست بهمين دليل است که اصولآ سيستم آموزشی غرب درخدمت بشريت نيست وخودکامگان ماردوش آنچنان در اين سيستم نفوذ کرده اند که حتی سفسطه کردن را نه بعنوان يک روش نکوهيده در منطق، بلکه بعنوان يک ابزار قابل قبول در مجادله و چانه زدنهای سياسی و اقتصادی و بين الملی آموزش ميدهند.  آنها به صراحت مسئله اخلاق را در سيستم سرمايه داری نفی ميکنند وکاربرد گول خوردن بعنوان دفاع، تيغ بسيارکندی است که در هيچ محکمه ای برش ندارد چون هميشه مغبون مورد سرزنش قرار ميگيرد مگراينکه شاکی و متهم هردو توانگر باشند که آنوقت دستگاه قضائی که به هزينه مردم برپاست وبايد برای مردم کار کند دراختيار آنها قرار ميگيرد و شهروند بيچاره در نقش هيئت داوری بادستمزد روزی چند دلار حکمهای چند مليون دلاری بنفع يکی ازطرفين صادر ميکند تا بدنيا بفهمانند که حق کسی پامال نميشود!  وبازهم بهمين دليل است که رسانه ها با آب وتاب و نکته به نکته درگيريهای هنرپيشگان و صاحبان زر وزور را گزارش ميدهند ولی شما درکمتر رسانه ای ميخوانيد که قضات تحت فشار کمبود امکانات چگونه سرنوشت هزاران هزار شاکی و متهم عادی را درجلسات کوتاه که در بيشتر مواقع حتی به يک ساعت نميرسد، رقم ميزنند. 

 

جای شکرش باقی است که وکلای بخصوصی برای منافع خودشان سوراخ دعائی پيدا کرده اند که بجان توانگران بيفتند وبعنوان حمايت از مظلوم، جيب خودشان را پر کنند.  واين درحاليست که اخلاق حرفه ای اکثريت قريب به اتفاق وکلا، چماق مهلکی است که آنهارا در تارعنکبوت قيد وبندهای آنچنانی اسير ميکند تا مبادا دستشان بدهنشان برسد وبرای بينوائی اعاده حيثيت بکنند.

 حقوق زنان يا حقوق بشر و آزادی

Women’s Right or Human Rights and Freedom

 

شايد احمدينژاد نميتواند بين آزادی  واحترام تمايز قائل شود.  چرا که در فرهنگ ايرانی، زن از احترام فوق العاده ای برخوردار است که در کمتر کشوری وجود دارد وميتوان ادعا کرد حتی قدرت بيشتری را هم اعمال ميکند.  اين واقعيتی است که احمدينژاد بطرز مضحکی مطرح کرد که مثلآ ايرانيها از تولد دختر ۱۰ برابر بيشتر از تولد پسر خوشحال ميشوند!  جالب اينجاست که نديدم اين اندازه گيری دقيق در جائی مورد استهزا قرار گيرد. بهر روی مفهوم آزادی با احترام ويا حمايت فاصله زيادی دارد.  من در مقاله ديگری زير عنوان حجاب يکی از مشکلات زن ايرانی (همان پوشش باصطلاح اسلامی) را مورد بررسی قرارداده ام که تکرارآن بيمورد است ولی بايد گفت حتی اگردرايران رفراندمی برگزار شود و اکثريت قريب به اتفاق مردم به نفع جمهوری اسلامی خواستار اجباری حجاب بشوند، بازهم قانون حجاب تحميل نظراکثريت برعليه اقليت خواهد بود.  توجه به اين نکته ضروری است که وظيفه دولت درروابط اجتماعی جلوگيری ازاخلال در نظم جامعه است و تا زمانيکه گفتار و رفتار فرد ازنظم آن فاصله نگرفته ويا موجب اذيت وآزارديگران نشود، ممانعت دولت چيزی جز نقض حقوق و آزادی اجتماعی فرد نيست.  

 

درست همينجاست که نه تنها جمهوری اسلامی ايران، بلکه تمامی دولتها کم وبيش ناقض حقوق بشر وآزاديهای فردی شهروندان خودهستند.  فقط نوع آن فرق ميکند ودر بيشتر موارد زن سهم بيشتری ازاين بيعدالتی را بدوش ميکشد.  چرا که سمبل آزاديهای مدنی غرب، بيشتر در آزاديهای جنسی خلاصه ميشود وچون درکاربرد آزادی جنسی برابری وجود ندارد، اين نوع آزادی، زن را بيشتر در طرف بازنده اين بيعدالتی اجتماعی قرار ميدهد.  در ابتدائی ترين شکل آن مرد بعد ازهررابطه جنسی، حداقل گرفتار پی آمدهای فيزيکی نيست،  ولی زن اسير بارداری و پی آمدهای طاقت فرسای ديگری ميشود که مخصوصآ اگر دردوران بلوغ وخارج از فرهنگ قابل قبول جامعه باشد، بيشترين فشار را بر او وارد ميکند.  واين درحاليست که زن دراين دوران هم لطيف ترين احساس را دارد وهم بايد درآرامش بيشتری باشد. 

 غربيها درسال هزاران قانون جديد وضع ميکنند که نه تنها هيچکس را يارای آگاهی از آنها نيست، بلکه بيشترآنها برای حفظ منافع گروههای خاص و شرکتهای غول پيکری است که سهم بزرگی درپرداخت هزينه های انتخاباتی باصطلاح نمايندگان مردم دارند.  و در دنيای صنعتی وغيرانسانی امروز شايد هيچ پديده ای بيشتر ازاينگونه قوانين، حقوق وآزادی انسان را محدود نکند.  توزيع ثروت و منابع ملی کشورها در همه دنيا بنفع آنهائی است که توانائی بيشتری دارند –که به آزادی و حقوق بيشتری ترجمه ميشود--  ودرست بهمين دليل فاصله طبقاتی مردم بيشتر و بيشتر ميشود.  متاسفانه جمهوری اسلامی در اين خصوص همين کارخانه قانون سازی را بکار گرفته است، با اين تفاوت که تطابق شرعی آن با فقه --بقول قديميها-- قوز بالا قوز است!

 

قطعآ بسياری از آداب و رسوم فرهنگی هم برای زن و هم برای مرد پسنديده است ولی واقعيت اين است که جمهوری اسلامی ايران همگام با تمامی دولتها، با مفهوم آزادی وحقوق بشر چه برای زن و چه مرد بيگانه است.  البته اين بدان مفهوم نيست که صرفنظر از آزاديهای جنسی، مردم ايران آزادی عمل ندارند.  ايرانی نيز بسان شهروند هرکشوری ديگر با بکارگيری آزادی فطری خود، بسياری از قوانين، مقررات، و دستورالعمل های دست وپاگير دولت مطبوعش را زير پا ميگذارد وهيچ اتفاقی هم نميافتد.  گرفتاری جمهوری اسلامی دراين است که درست مثل دهه ٦۰ آمريکا، مردم --بويژه جوانان-- اصولآ با دستگاههای دولتی مخالفند.

 

   همجنس بازی

   Homosexuality

 برخلاف تمام جار وجنجال وهياهوئی که درمورد ادعای عدم وجود همجنس بازی دررسانه ها برپا شد، ادعای احمدينژاد را بايد برمحور واژه کليدی "مثل" مورد بررسی قرارداد.  اولآ معلوم نيست که سؤال همجنس بازان به چه شکلی برای اوترجمه شده بود که جواب داد مطلقآ.  من در اينجا بهيچ وجه قصد مغلطه کردن و يا دفاع از احمدينژاد را ندارم ولی اولين بار که به نطق او گوش کردم مفهوم جمله را به اين گونه شنيدم که: مطلقآ، ما در ايران همجنس باز به شکل کشور شما نداريم.  و حالا که خواستم در باره آن بنويسم دوباره با دقت به آن گوش کردم که گفت "مطلقآ، ما در ايران همجنس باز "مثل" کشور شما نداريم" وبعد تآکيد کرد که اصلآ چنين چيزی وجود ندارد.  بايد به اين نارسائی فرهنگی توجه شود که همجنس بازی در ايران بمراتب شديدتر از سنتيهای غرب محکوم ميشود وهميشه آنرا بعنوان يک خصلت اکتسابی و نه يک غريزه ذاتی مورد تحقير وتکذيب قرار ميدهند وحتی هرودوت در دوهزار و چهارصد سال پيش ميگويد ايرانيها همجنس بازی را از ما يونانيها ياد گرفتند.  وبا چنين پيشينه ای بايد از قيد و بند واژه ها و خطاهای ترجمه آنی آنها پارا فراتر گذاشت تا بمنظور احمدينژاد رسيد که شايد اين بررسی برای کمتر کسی اهميت داشته باشد.  واقعيت اين است که در فرهنگ ايرانی همجنس بازان جوان در مقايسه با ناهمنجنس بازان کمتر مورد ترديد قرارميگيرند.  نه تنها پدران و مادران به روابط دختر و يا پسراشان با همجنسان خود مشکوک نيستند، بلکه بيشتر نگران روابط دو جنس مخالف هستند.  بياددارم که چند سال پيش مقاله ای از يک خانم فرهيخته وهمجنس باز ايرانی خواندم که بارها در جلسات مختلف مطرح کردم.  اين خانم بافصاحت قابل تحسينی وضعيت همجنس بازان دو فرهنگ مختلف را بررسی ميکند:

"Undeniably, I had relationships with women in Iran, but never did I have to assert an identity and adopt a name to highlight my sexuality. I do not mean to idealize Iran as a place where people "endow themselves with an ars erotica" ... I find this idealization of pleasure in the "Arabo-Moslem societies" an Orientalist perception. I am well aware of the restrictive laws against homosexuality of men and women in Iran. However, my aim is to emphasize the different ways by which subjects are constructed at different times and locations by different discourses."

http://www.iranian.com/ChoobDosarGohi/2003/November/Talk/

حتمآ مقاله بالارا بخوانيد. وبطور خلاصه بايد گفت که درايران همجنس بازان نه "مثل" کشورهای غربی گاو پيشانی سفيدند و نه منزوی ميشوند که مجبور باشند بازهم "مثل" غربيها هرروز برای احقاق حق خود تضاهرات برپاکنند. واين در حاليست که قوانين بسيار سختی بر عليه آنها برقرار است واصولآ جامعه هرگز پذيرای آنها نبوده وبعيد ميدانم که درآينده نزديکی تغيير کند، چه اين رژيم باشد و چه نباشد.

موضوع اصلی

The Main issue

 اگر ازمن و شما بپرسند موضوع اصلی چه بود، راهی نداريم جزاينکه يا به همين موضوعات جانبی اشاره کنيم و يا اينکه به حدس و گمان بپردازيم.  چون رسانه ها بدرستی موضوع اصلی را لوث کردند تا مبادا کسی به احتمال ناچيزی فکر کند "مثل" اينکه احمدينژاد صحبت از صلح ميکرد و دفاع ميکرد از: حق مسلم ملتش برای برخورداری از استفاده صلح آميز هسته ای، ثبات امنيتی منطقه خاورميانه، حق وحقوق ملتی آواره و نفی قاطع سلاحهای کشتار جمعی.  ظاهرآ هيچکدام از اين موضوعها مهم نيست، همانطور که دست نشاندگان فارسی زبانشان از آنها ياد نکردند.

 

 ودست آخردرقياس سرداران داريوش واسکندر مقدونی از يکطرف و شيفتگان امپراطوری آمريکا از طرف ديگر، کدام رقت انگيزترند؟  دسته اول که اسکندر را نميشناختند واز او انتضار پاداش برای خيانت به داريوش داشتند، و يا دسته دوم که بوش را ميشناسند، وضعيت عراق را ميبينند و حاضرند کشورشان در انتقام از حکومت وقت بخاک وخون کشيده شود؟ يا علی غرقش کن، منهم روش.

محمد پورقوريان

هشتم ماه مهر ۱۳۸٦

برابر با ماه سپتامبر ۲۰۰۷