خارگلزار ايران

 خدارا ای سپهر بی مروت ... حذرازکوری چشم بصيرت

کزين کوری فناشد زندگيها ... سرچشمه، تهی ازدرس عبرت

بدعتی با شهلا وصائب تبريزی

 بازتابی ازيک سفر چندروزه به ايران

 

قبل از سفر اخيرم به ايران، عبارت "لعنت بر شيطان" اصطلاح قابل توجهی نبود که به آن فکر کنم.  همينقدر ميدانستم که بيشتر مردم (از هر فرهنگ وپيشينه ای) وقتی با مسئله نا خوش آيند ويا غير قابل انتظاری روبرو ميشوند نا خودآگاه اين عبارت ويا مصاديقی ازآن مثل "F Word" را بکارميبرند تا ناراحتی ويا نارضايتی خودرا از حالت موجود بيان کنند.  طبيعی است که نقش خيالی "شيطان" که مورد "لعنت" اين و آن قرار ميگيرد کوچکترين ارتباطی با وضع نا خوش آيند موجود ندارد مگر يک "باور" مذهبی ويا غيرمنطقی باظاهری آراسته بسفسطه در توجيه درستيهای نادرست که مثلآ اگر ترافيک سنگين بود ويا شخصی باعث تصادف وراه بندان شده بود، حتمآ "شيطان" بطور مستقيم ويا غير مستقيم مسئول آن است که لعنت خدا و خلق خدا براو!

نقش شيطان دراين مفهوم يک عکس العمل ساده وابتدائی بشر در برابر ناملايمات غيرمنتظره زندگی است که درضمير ناخودآگاه ما نهادينه شده است.  ولی مفهوم شيطان درايران ابعاد سياسی دارد.  يعنی برای قشر بخصوصی از ايرانيان اولآ بسياری از "ناملايمات" تلقينی، مجازی ودر مقياس جهانی عادی است وثانيآ هرکجا هر مسئله ای پيش آمد، دولت جانشين "شيطان" ميشود تا دريک محاکمه غيابی وفوری محکوم گردد  ومجازاتش هم چندتا فحش متناسب با فرهنگ مجری حکم (که قاضی ومدعی العموم هم هست) در جا اجرا ميشود!  واز آنجا که وجود خارجی شيطان در دستگاههای عريض وطويل دولت قابل لمس نيست، اين است که بالاترين مقامهای اجرائی مملکت هدف قرار ميگيرند.  تجربه شخصی من حکايت از شاه و خمينی و خامنه ای وهويدا وتمامی رؤسای جمهور بعد از انقلاب دارد که آماج تيرهای "شيطانی" قشرهای بخصوصی از جامعه بودند.

نمونه های زيادی را در اين سفر کوتاه ديدم. بعنوان مثال دريک کافی نت منتظر کاری بودم که خانمی ميخواست نوشته ای را برای پسرش در آلمان  فکس کند ولی خط گيرنده اشغال بود.  ناگهان ايشان فرمودند "مرده شور اين مملکت (ايران بعنوان فرستنده، نه آلمان بعنوان گيرنده) را ببرند که هيچ چيزش درست نيست"!! ويا يک راننده تاکسی شاکی از افسر راهنمائی که به او امر کرده بود دوبله پارک نکند.  ايشان فرمودند درتمام دنيا راننده تاکسی حق دارد در انتظار مسافر دوبله پارک کند!  وقتی از ايشان پرسيدم که آيا برگ جريمه هم گرفته است، گفت: غلط ميکرد که جريمه کند فقط ميخواست اذيت کند!  وبا غيض وخالی بندی خاصی ادامه داد دلم ميخواست جريمه ميکرد تا تمام دم و دستگاهشان را روی سرش خراب کنم!

خاطره ناخوشآيندی هم از مسئول يک پارکينگ نزديک کليسای جلفای اصفهان دارم که با وراجی آسمان وزمين را بهم بافت که ساعات کار پارکينگ هشت صبح تا دوازده شب است و ما که فقط سی ثانيه دير رسيده بوديم بايد برای گرفتن اتومبيل تا هشت ساعت ديگر صبر ميکرديم.  البته بهانه اش اين بود که شاگردش در رابسته وکليد را با خود برده!  بالاخره ايشان قول دادند که اگر ساعت شش صبح (دوساعت قبل از ساعت کار پارکينگ) برگرديم ميتوانيم اتومبيل خود را تحويل بگيريم.  ما با زن وبچه خردسال مجبور شديم با تاکسی به نجف آباد برگرديم.  و صبح زود صاحب اتومبيل خودش را به آنجا رسانده بود تا بتواند زود برگردد سرکارش.  ولی نه تنها ايشان ساعت شش صبح نيامده بودند، بلکه پنج دقيقه هم بعد از ساعت هشت آمدند تا پارکينگ را باز کنند و اتومبيل را تحويل دهند.  بعبارت ديگر مشتری حق نداشت سی ثانيه تآخير داشته باشد ولی خودش حق داشت پنج دقيقه تآخير کند!  نکته ديگر اينکه ما شب قبل پيشنهاد داديم حتی کرايه شب را بپردازيم ولی اتومبيل را همان موقع تحويل بگيريم.  ايشان گفتند مسئله پول نيست، و برای اثبات آن هيچ پولی ازما نخواهند گرفت!  البته "تعارف" بود و برخلاف قول خود حتی پول پارکينگ شب را هم تمام وکمال گرفته بودند!

خوشبختانه اين نمونه ها مشتی از خروار نبود و هنوز هم مردم کوچه وبازار بدون توجه به باورهای سياسيشان از چشمه فرهنگ غنی ايران لبی تر ميکنند تا خشک وبی رمق نباشند.  حتی همين خارهای تيز گلستان ايران هم آبخورسرزمين آداب ورسوم ايرانی هستند.  بطورکلی فروشندگان سرويس وکالا نسبت به مشتريان خود ادب تجارتی غرب را نداشتند.  حتی در خودايران، هر چه فروشندگان تهرانی نسبت به سفر قبل سير نزولی داشتند، همتايان شهرستانی آنها بهتر شده اند.  ولی بر خلاف گذشته محدوديتی در ارائه سرويس وکالا نبود.  برای مثال اگر در زمان شاه ناگهان تخم مرغ کمياب ميشد، حالا تقريبآ همه چيز هميشه هست منتها باقيمتهای متفاوت.  ولی بعضيها انتظار دارند که دولت با بازار آزاد مبارزه کند که مثلآ قيمتهای ميوه فروش سر کوچه با بازار ميوه يکسان باشد! 

ازاين که بگذريم، "بيشتر" مشکلات اقتصادی، اجتماعی وسياسی ايران همانند ساير کشورها فرانظامی وتا حدودی مقطعی است که با تغييرقهری نظام فقط  بدترميشود کمااينکه شواهد آنرا نه تنها درهسايگی خود بلکه در گوشه وکنار دنيا هم ميتوان ديد.  البته ايران از همان اول انقلاب زير فشار تحريمهای مختلف بود وتقريبآ همه ساله تشديد گرديد. دولتهای مختلف جمهوری اسلامی نيز برای خنثی کردن اثر "روانی" تحريمها ودرغايت امر خنثی کردن سوء استفاده ها واحتکار سوداگران، هم با رايانه ها وهم با کم اهميت جلوه دادن تحريمهای اقتصادی نوعی غفلت اجتماعی بوجود آورده است تا  فشارهای خارجی اثر چندانی بر زندگی روزمره مردم نداشته باشد.  هر چند دراينکار بسيار موفق بوده، ولی غفلت جامعه از امکانات ومحدوديتهای دولت روی ديگری دارد که مثبت نيست وآن شرايطی است که برای تبليغات منفی دشمنان برعليه ملت بوجود ميآورد.

بهرحال فشارهای خارجی برعليه ايران ميتواند هر ملت بپا خاسته ای را فلج کند، ولی روال زندگی مردم تقريبآ "عادی" است.  البته که گرانی وتورم وبيکاری وجود دارد ولی کجارا سراغ داريد که اين مشکلات را نداشته باشد.  بنابراين "عادی" بودن يک معيار نسبی است ودر هيچ کجای دنيا مطلق نيست.  مهم اين است که اگر مثلآ بحران اقتصادی درآمريکا مشکلات مردم را چندبرابر کرده باشد، اين نسبت درايران علی رغم تحريمهای مختلف اگر کمتر نباشد، بيشترنيست.  علت اين امرعلاوه بر کارآئی دولت در مديريت بحران ناشی ازفشارهای بين المللی، توانائی وبردباری مردم درحل مشکلات خود ميباشد.  بطور خلاصه بايد گفت تحريمهای اقتصادی با تمام ناملايمات وبالطبع عدم توزيع عادلانه ثروت، مهمترين انگيزه خودکفائی را در تمامی شئون اقتصادی مملکت برای رهائی از يوغ استعمار آبياری ميکند.  البته دراين کشت وکار،علفهای هرزی هم ببار ميآيند که اگر ريشه کن نشوند آفت محصول خواهند بود.

شايد مهمترين مشکل اجتماعی ايران مسئله حجاب وتبعات مختلف آن در اماکن عمومی باشد.  درحاليکه بعضی از اين تبعات مثل جداسازی توالتهای زنانه ومردانه تا حدودی طبيعی ولی قطعآ جهانی است، بعضی ديگر مثل تفکيک زن ومرد در سالنهای اجتماعات غيرمنطقی ودست وپاگير بنظر ميرسد.  البته که نگهداشت واعتلای نظم عمومی جامعه از اولين وظائف هر دولتی است ولی بايد توجه داشت که اين دو بطورطبيعی هم درتضاد با يکديگرند وهم مکمل همديگر.  بعبارت ساده تر با "نگهداشت" نظم موجود ميتوان اشکالات آنرا برطرف کرد ولی نميتوان به مرحله ديگری از تعالی جامعه رسيد.  کمااينکه عربستان سعودی نيمی از مردم خودرا ازاعتلای فرهنگی واجتماعی محروم کرده است ولی ايران هرچند راه زيادی درپيش دارد، خود را در چنين بن بستی قرار نداده است.

درعين حال دولت با دخالت درمسئله حجاب که يک معضل سنتی (نه فرهنگی) درقالب امور اجتماعی مذهبی است، نه تنها مشکلی را حل نکرده، بلکه برعکس باعث رنجش هر دوگروه طرفداران ومخالفان حجاب شده است.  چرا که طرفداران حجاب دولت را متهم به اهمال دراجرای کار ومخالفين آن، دولت را متهم به سختگيری ميکنند.

ترافيک مسئله ديگری است که توجه هر تازه واردی را بخود جلب ميکند. ولی آنها که ترافيک غرب را الگو قرار ميدهند توجه ندارند که نه تنها مشکل ترافيک جهانی است، بلکه ترافيک شهرهای ايران بگونه ای (مثل انگليس) متفاوت است.  در اينجا هدف نفی الگوهای غربی در قوانين ومقررات راهنمائی و رانندگی نيست، فقط بيان اين واقعيت است که بيشتر کشورها ازجمله ايران (بدون توجه به نظام حاکم) هرگز نتوانسته اند در اجرای آنها موفق باشند. 

ما که با الگوهای غربی "عادت" کرده ايم، نميتوانيم باور کنيم که مثلآ در خيابانهای تهران (مثل بيشتر کشورهای غيرغربی) عابر پياده وموتورسوار و راننده اتومبيل وکاميون وغيره با هماهنگی غريبی ازمقررات خاصی پيروی ميکنند که درهيچ آئين نامه ای نيست ولی برخلاف تصور ما بسيار کارآمد است وهر کدام بنوبه خود براحتی مسير خودرا طی ميکنند!  درعين حال تعداد بيشتری از وسائل نقليه در راهها تردد دارند که وقت تلف شده در ترافيک را کمتر ميکند.  آمارهای تصادفات هم به نسبت جمعيت، تفاوت چندانی با آمريکا ندارد.  چرا که جمعيت ايران حدود يک چهارم آمريکاست وآمار مرگ ومير ناشی از تصادفات رانندگی هم در همين حدود است.  بااينحال بنظر ميرسد مسئولين با کارشناسی قابل تحسينی تلاش مثبتی را در تدوين واجرای مقررات راهنمائی ورانندگی مبتنی برشيوه رانندگی و عبور ومرور مردم بکار گرفته اند که لزومآ تحميل الگوهای غربی نيست. 

بطور خلاصه ميتوان گفت، ايران مثل هر کشور ديگری روی اين کره خاکی مشکلات خودش را دارد ولی مردم هم با اين مشکلات مبارزه ميکنند، هم با آن ميسازند وهم با بهره برداری از فرصتهای موجود موجبات پيشرفت کشور را فراهم ميآورند.  کافی است هرايرانی مهاجر در سفر به ايران ويا تماس غير مستقيم، ديده بصيرتش را بکار گيرد تا کودکان ديروز فاميل را در لباس دکتر و مهندس و متخصص ودانشگاهی امروز ببيند.  کمتر خانواده جوانی را ميتوان يافت که زن وشوهر هردو تحصيلکرده نباشند.  اين مطلب بيشتر ازاينجهت اهميت دارد که طبقه محروم جامعه سهم بيشتری دراين روند دارند.  چرا که طبقه متوسط بيشتر فرزندان خودرا بخارج از کشور ميفرستند که کمتر برای خدمت به کشور خود باز ميگردند وطبقه مرفه، ثروت خودرا نيز به خارج انتقال ميدهند.  بهمين دليل طبقه محروم جامعه ثروت واقعی نيروی انسانی ايران است که سهم بيشتری از بار سنگين مشکلات کشور را بدوش ميکشند ودر عين حال بردبارترند وطبيعتآ توان سياسی خودرا چه در جهت برنامه های دولت وچه در مخالفت با آن تجربه ميکنند.

درحاليکه اين طبقه بندی مطلق نيست وچه بسا افرادی از طبقه متوسط ومرفه جامعه که بمراتب بيشتر از طبقه محروم در اعتلای کشور کوشا هستند ويا برعکس تازه بدوران رسيده هائی از طبقه محروم جامعه که خود را تافته جدابافته ای ميدانند و خود محوريشان تهوع آور است، دولت بسهم خود فراموش نکرده که چه کسانی با جان خود از اين آب وخاک دفاع کردند.  ويا چه کسانی با زياده خواهی هميشه طلبکار بوده وهستند وخواهند بود.  بهمين دليل برای خانواده های محروم و شهيدان امکانات ويژه ای را فراهم کرده است که البته بعضی از واجدين شرايط با مناعت طبع ويا عقايد مذهبی ويا هردو ازآن استفاده نميکنند. 

جالب اينجاست که اين امکانات ويژه در کشورهای پيشرفته هم وجود دارد.  مثلآ در آمريکا حتی در تحصيلات عاليه برای اقليتهای محروم جامعه اولويتهائی قائلند.  دروهله اول بنظر ميرسد که اين امکانات با اصل کفايت وشرايط تحصيلی مغايراست چون نميتوان کسی را که نمره قبولی کنکور را دارد دررديف ديگری قرار داد که با امکانات ويژه (نه نمره قبولی کنکور) وارد دانشگاه ميشود.  ولی واقعيت اين است که اولآ افرادی که با نمره قبولی وارد دانشگاه ميشوند هم سطح نيستند. بعبارت ديگر يکی با نمره بالاتری قبول ميشود وديگری با نمره پائينتری. ازطرفی کنکور دانشگاه، المپياد جهانی و يا المپيک ورزشی نيست که رقابت بهترينها باشد.  دانشگاه فقط امکانات آموزشی را در اختيار دانشجو قرار ميدهد ولزومآ افرادی که با نمره بالای کنکور وارد ميشوند دررديف بهترينهای فارغ التحصيلان نيستند.  ثانيا علاه براينکه نمره قبولی کنکور لزومآ بيانگر کفايت دانشجو نيست، چه بسا دانش آموزانی که نه تنها توانائی مالی کلاسهای تقويتی کنکور را ندارند، بلکه برعکس وقتی رقيبانشان دراين کلاسها خودرا آماده ميکنند، آنها بايد باکار کردن به معيشت خانواده کمک کنند. وبهمين دليل قبولی کنکور ملاک منصفانه ای از توانائی واستعداد داوطلبان نيست.  بهرحال مشکل حمايت از طبقه محروم جامعه مشکل ساده ای نيست وبالطبع جواب قاطعی هم ندارد.

واقعيت اين است که در دنيای سياست "ضوابط" هميشه مغلوب "روابط" بوده و هست وخواهد بود و درست بهمين دليل "دموکراسی" کارآمدترين ابزار قدرت طلبان است.  مردم ايران هم با گرايشهای سياسی متفاوت درراستای سيستم فکری خود جهت گيری ميکنند.  البته طرفداران جناح حاکم هرحکومتی "تا حدودی" ميتوانند نظرمخالف را تحمل کنند، ولی هواداران جناح مقابل هميشه خواسته ويا نا خواسته سربازان بی جيره ومواجب قدرت طلبان برای انتقال قدرت هستند که بيشتر سمپاشی ميکنند تا انتقاد.  اين جريان درکشورهای غربی مثل آمريکا مسئله ای نيست چون قدرتهای خارجی در آن نقش چندانی ندارند.  در آمريکا دموکراتها وجمهوری خواهان هرکدام بنوبه خود با سمپاشی وانتقاد از"دولت وقت" نارسائيها را به نارضايتی سياسی تبديل ميکنند.  وهمينکه قدرت رابدست گرفتند روزهمان وروزی همان.  فقط جای افراد عوض ميشود!  ولی درايران مسئله "دعوای خانوادگی جناحها" هميشه دام گسترده شکارچيان خارجی بوده که دولت وقت هرگز نميتواند نفوذ مستقيم وغير مستقيم بيگانه را در استفاده ازجناح رقيب ويا ستون پنجم برای سرنگونی نظام حاکم ناديده بگيرد.  در واقع اين اساسيترين مشکلی است که هم دولت وهم اپوزيسيون باآن دست بگريبان است، چرا که کوچکترين رقابت جناحی بلافاصله با "سرنگونی رژيم" عجين ميشود ولی کسی توجه ندارد که مثلآ در آمريکا و انگليس کسی رقابت حزبی را به دگرگونی حکومت (مثلآ تغييرقانون اساسی آمريکا ويا نظام پادشاهی انگليس) برای "اصلاحات" تعبير نميکند.

ازطرفی قدرت دردست دولت است ودولتمردان هميشه ميتوانند ازآن برای منافع خصوصی و تسويه حسابهای شخصی سوء استفاده کنند.  منتسکيو فکر ميکرد با تقسيم قدرت به قوای سه گانه مملکت ميتوان مانع خودکامگی شد ولی امروز نيست که ببيند صاحبان قدرت در دموکرات ترين کشورها هرسه قوه را از طريق رسانه های غول پيکرجهانی در توبره خود دارند.  در حاليکه ايران از اين قاعده کلی (حداقل درکنترل رسانه های داخلی) مستثنی نيست، ازآنجا که زير ذره بين دوست ودشمن است و دائم زير بمباران تهمت وافترا و راست ودروغ اين وآن قرار دارد، نه تنها چنين سوء استفاده هائی در مقايسه با ساير کشورها محدود است، بلکه برخلاف تبليغات منفی بيگانگان حتی در برخورد با مجرمين غيرسياسی آزادی عمل ساير کشورها را ندارد.  مثلآ اعدام قاتل در بيشتر ايالات آمريکا ويا ساير کشورها مجازاتی است که موافق ومخالف بسيار دارد ولی انگ سياسی ندارد.  برای حکومت اسلامی "اعدام" قاتل براحتی مستمسک ديگری ميشود دردست سازمانهای وابسته سياسی بعنوان حقوق بشر.  

ازآنجائيکه کمتر مبحث سياسی اجتماعی را ميتوان يافت که زيربنای اقتصادی نداشته باشد، شايد در ايران يِکی از مهمترين وجوه افتراق اصلاح طلبان و اصول گرايان اولويتهای اقتصادی باشد.  ولی توزيع ثروت مثل هرجای ديگر بيشترموروثی است وبهمين دليل روحانيت سنتی هم با معنويات و هم با تقسيم وجوه شرعی بين نيازمندان نقش حساسی در تعديل ويا بقول مارکس (تخدير) آلام طبقه محروم جامعه ايفا ميکرد.  درنتيجه روحانيت، تا قبل ار انقلاب اسلامی، دولت بالقوه وحامی بالفعل مستضعفين بود که ميتوانست باری ازدوش آنها بردارد وبهمين دليل نفوذ خاصی دراين طبقه داشت.

با انقلاب اسلامی اين دولت "بالقوه" بالفعل شد ودراين دگرديسی همان مستضعفين بودند که هزينه سنگين تلفات جانی جنگ را نيز بدوش کشيدند.  گذشته از تمامی خشونتهای انقلابی، تبليغات منفی بر عليه نقش روحانيت در دولت ازهمان روزهای اول انقلاب، تحريف واقعيت قدرت طلبی بود.  چرا که نيروهای چپ بدلائل ايدئولوژيک با آن مخالف بودند، بازندگان اقتصادی انقلاب نيز در انديشه منافع از دست رفته خود سنگ لای چرخ ميگذاشتند.  بنابراين طبقه محروم جامعه بعنوان مهمترين پشتوانه حکومت در تيررس نيروهای ضد انقلاب قرار گرفت.  وخيل عظيم روحانيت قربانی اقليتی ازهم لباسان خود شد که يا ظرفيت مقامهای دولتی را نداشتند ويا از آن وقيحانه سوء استفاده کردند ويا هردو.  علاوه برآن جنگ قدرت ميان رجال تازه بدوران رسيده (همانطور که درتمام انقلابها تجربه شده) از يکطرف و اهرم مجاهدين خلق از طرف ديگر داستان خوارج در زمان امام اول شيعيان را با ابعادی بسيار گسترده تر بوجود آورد.  با اينحال جنگ تحميلی هشت ساله تر وخشک را باهم سوزاند.

جالب اينجاست که هنوزهم بعد از سی سال، مخالفين داخلی حکومت (بغير از آنها که سرشان در آخور بيگانگان است ويا بی جيره ومواجب آلت دست آنها هستند) کم وبيش همان قديميها هستند.  با اين تفاوت که هم بيشتر مهره ها عوض شده اند وهم قسمت قابل توجهی از مستضعفين سابق در رفاه قياسی خود واسلام ستيزی که مد روز است نه ميتوانند برباورهای مذهبی خود تکيه کنند ونه برداشت واقع بينانه ای از دموکراسی در چنگ امپرياليزم پيشرفته دنيای امروز دارند.  برای شناخت  "مهره ها" اگر در اوائل انقلاب ، نيروهای چپ در صف اول مخالفين ايدئولوژيک جمهوری اسلامی قرار داشتند، حالا اصلاح طلبان "همزبان" با سلطنت طلبان نقش اول را بازی ميکنند!  برهمين منوال، بازندگان اقتصادی سی سال پيش، نوکيسه گان سلطنت پهلوی بودند وحالا رانت خواران و آقازاده های جمهوری اسلامی جای آنهارا گرفته اند.  درعين حال بسياری از نيروهای چپ وبازندگان اقتصادی قديم اگر از رژيم حمايت نکنند، حداقل مخالف نيستند.  

بنابراين مشکل اساسی دولت علاوه برمبارزه منطقی، اصولی وشفاف با زياده خواهان (تازه بدوران رسيده ها ونوکيسه گان)، مديريت اجتماعی نيروی انسانی مفيد جامعه است که بيشتر از طبقه پائين به رفاه نسبی رسيده اند.  بعبارت ديگر تحصيل کرده هائی که بعنوان پزشک ومهندس وحقوقدان ومدير و بازرگان وغيره که با ابواب جمعی (سازمانی، اداری، تجاری ويا دولتی ) خود مهره های اصلی چرخش مملکت هستند.  اينها باورهای "سنتی" پدر ومادر خود در فقه اسلامی ويا تورات وانجيل و راهکارهای ساير اديان ومذاهب را ندارند.  به عبارتی ديگر "مقلد" يک مرجع تقليد (چه مذهبی و چه ايدئولوژيک سياسی) نيستند که اجازه دهند ديگران برايشان نقشه راه رستگاری را ترسيم کنند. 

اين نسل در تمام دنيا با مشکلات خودش دست بگريبان است اما دوست ندارد ديگران برايش تصميم بگيرند.  آنها دولت، مذهب، بزرگترها، دنياديده ها، متخصصين وديگران، همه وهمه را منابعی مفيد ميبينند.  ولی برای بهره گيری از اين منابع نه خود را بيمار ميدانند و نه غيرعادی که شرايط بخصوصی مثلآ رژيم غذائی بر آنها تحميل شود.   اينها که در ايران هرکدام ابواب جمعی خود را دارند، مفيدترين شهروندان جامعه هستند و بغير از مشکلات اجتماعی درمقايسه با همرديفان خود در ساير کشورها نه تنها از مزايای بهتری برخوردارند، بلکه ماليات کمتری هم ميپردازند و ترجيح ميدهند مايه افتخار وطن خود باشند تا مهره ای در ماشين بی احساس بيگانگان.

بهمين دليل شايد تنها مطالبه سياسيشان ازدولت در شرايط فعلی اين باشد که در زندگی خصوصيشان دخالت نکند.  ودرست در همين راستا رقابت واقعی سياسی امروز ايران در بطن جمهوری اسلامی است که چگونه ميتوان هم نيروی مفيد جامعه را راضی کرد هم به نيازمندان رسيد وهم درمعادلات سياسی جهان آلت دست اين وآن نشد.  درست است که هياهوی زيادی چه در داخل وچه در خارج از کشور برای سرنگونی رژيم وجود دارد ولی اين هياهو از ابتدائی ترين شرايط لازم برای رودرروئی با جمهوری اسلامی محروم است چه رسد به اينکه بتواند دريک همه پرسی منصفانه موفق باشد.  همه اميد اين مخالفين به يک شکاف عميق بين جناحهای مختلف نظام است تا بتوانند از آن بهره برداری کنند.  بعبارت ديگر آنها بدنبال شرايطی در جمهوری اسلامی هستند که هميشه بر اپوزيسيون حاکم بوده وهست!  بهمين دليل حتی اگر چنيين اتفاقی رخ دهد، چند دستگی ونفاق وخودمحوری آنها مانع ايجاد يک گزينه بهتر است.  از طرفی اين هياهو بيشتر در ساده لوحان، و زياده طلبان اثر دارد ودرايران امروز  هنوز هردو دسته در اقليت مطلق هستند.  واگر هم اکثريت بودند هرگز تمايلی به هزينه مالی وجانی برای اجرای آن نداشتند.  علاوه برآن خود محوری بيشتر آنها نمايانگر قدرت طلبی برای تاراج منابع ملی کشور است نه تغيير رژيم برای آزادی وامکانات بهتر برای توده مردم.  بهمين دليل چشمشان به خزينه مالی دولتهای بيگانه است تا بتوانند تحصيل کرده های خوش باور را برای هزينه جانی (سربازان پياده) آن ترغيب کنند.  خوشبختانه  اين واقعيت را بيشتر مردم بخوبی درک کرده اند.

در بافت سياسی ايران نيز تفاوت مهمی بين رهبری (Leadership) ومديريت (Management) وجود دارد. بطورخلاصه بايد گفت دولت مسئول "مديريت" اموری است که در چارچوب هدفهای رهبری قرار دارد.  نقش ولی فقيه در رهبری مثل نقش رئيس مجلس در نمايندگی است.  اين تشبيه نه نفی قدرت رئيس مجلس است ونه نفی قدرت رهبر، فقط بيان اين واقعيت است که قدرت هيچکدام مطلق نيست و اين نقش حتی در زمان خمينی قابل مقايسه با نقش شاه ويا سلطان ويا شيوخ عرب در سلطنت مطلقه نبود که هميشه ودر تمام ادوار تاريخ يا خودکامه بودند ويا تابع امپراطوريهای زمان.  در قياسی ديگر رهبری وشورای نگهبان در جمهوری اسلامی مثل دادگاه عالی آمريکاست بااين تفاوت که در جمهوری اسلامی فقط رهبر، اين سمت را برای مادام العمر بعهده ميگيرد ودر آمريکا همه اعضای آن مادام العمر هستند.  البته اگر درآينده بجای ولی فقيه، شورای رهبری اين وظيفه را بعهده بگيرد، چه بسا که مسئوليت هيچکدام از آنها دائم العمر نباشد ويا بالعکس.  بنابراين هياهوی ولايت "مطلقه" فقيه مثل "ديکتاتوری" رئيس جمهور در نظام جمهوری اسلامی بيشتر به يک جوک احمقانه شبيه است تا يک برچسب عدوانی.

البته که هم در ضمير رهبری و هم در بطن مديريت جامعه اختلاف نظر وجود دارد واحمقانه است که اين واقعيت را "فقط" بعنوان شکاف در رهبری ويا مديريت، منفی تلقی کنيم.  البته آنچه بيشتر مطرح است، اختلاف نظر در مديريت جامعه است که با رياست جمهوری خاتمی قوت گرفت.  جالب اينجاست که بر خلاف نظر منفی بافان و شايعه پردازان وهوچيگرانی که هميشه جمهوری اسلامی را متهم به توطئه ميکنند، خاتمی توانست در يکی از همين انتخابات جمهوری اسلامی، رقيب اصولگرای خود را شکست دهد.  ولی در تمام دوره هشت ساله اش نتوانست بقولهای انتخاباتی خود درآزاديهای سياسی واجتماعی عمل کند.  درعين حال خاتمی  با رانت خواران وآقازاده های جمهوری اسلامی در نيفتاد.  علاوه برآن درسياست خارجی هرگز ابتکارعمل را در دست نگرفت ودرنتيجه بازيچه دست قلدرهای امپرياليزم شد تا جائيکه بوش در جواب پيشنهاد ديپلماتيک و صلح جويانه وی برای حل مسالمت آميز اختلافات دو کشور، ايران را درمثلث شيطانی قرار داد!  با اينحال خاتمی هم درافغانستان و هم درعراق وهم در تعليق غنی سازی اورانيوم، بيشتر مرعوب سياستهای بوش بود تا مجری اهداف رهبری که با منافع ملی سازگار باشد.  

طبيعی است که با چنين کارنامه ای اصلاح طلبان برگ برنده ای در انتخابات بعدی نداشتند و معين بعنوان کانديد برجسته آنها برای رياست جمهوری دولت نهم بدرستی گفت: مردم مارا باور ندارند.  اين وضعيت به احمدينژاد گمنام فرصت داد تا با نوآوری درشعارهای انتخاباتيش (که بعدآ اوبامای "گمنام" هم ازاو تقليد کرد) هم به مرحله دوم راه يابد وهم در اين مرحله از برداشت منفی مردم نسبت به ثروت هاشمی بهره بگيرد و پيروز شود.  متآسفانه هاشمی نتوانست دومين شکست انتخاباتی خود را با مناعت طبع بپذيرد و (درست مثل بعضی ازاصلاح طلبان که انتخابات را "فقط" وقتی قبول دارند که خودشان برنده شوند) به طرفدارانش اجازه داد تا درستی انتخابات را زيرسؤال ببرند.  اما بعنوان رئيس تشخيص مصلحت نظام در چهارسال بعد کوچکترين اقدامی برای اصلاح انتخابات نکرد تا "اگر" نارسائيهائی در مقررات ويا اجرای آن وجود داشت اصلاح شود.  تآکيد بر واژه "اگر" به اين خاطر است که نارسائيهای "اجرائی" در انتخابات ايران اگر از کشورهای پيشرفته کمتر نباشد، بيشتر نيست.  اين واقعيت از آنجا بيشتر اهميت دارد که پس از يکسال واندی بعد از شايعه پر جنجال تقلب درانتخابات سال ۱۳۸۸ وجو نسبتآ قابل توجه مخالفين رژيم، کمتر کسی از آن برعليه احمدينژاد استفاده ميکند ويا حاضر است در باره آن بحث کند.  حتی بعضی از مخالفين جناحی احمدينژاد (نه مخالفين رژيم) عقيده دارند که جهت گيری موسوی در شايعه تقلب، يک اشتباه بزرگ استراتژيک بود و او با اينکار نسنجيده، هزينه سنگينی را به آينده اصلاح طلبان تحميل کرد.      

اگر ويژگيهای رهبری خمينی را با مديريت احمدينژاد مقايسه کنيم شايد بی پروا بودن و دشمن را خوار وحقير شمردن خصوصيت مشترکشان باشد که بمفهوم واقعی کلمه "انقلابی" است ولی ديپلماتيک نيست. بهرحال احمدينژاد يکشبه ره صد ساله رفت ومحبوبيت غيرقابل انکاری نه تنها در ميان توده های محروم سرتاسر دنيا، بلکه بسياری از نيروهای چپ و مخالفين امپرياليزم بدست آورد. ولی برخلاف خمينی نه مرجعيت فقهی داشت و نه ميتوانست با قشرمرتجع روحانيت سازگار باشد.  بهمين دليل در اولين قدمی که برای حق زنان در ورود به استاديوم صدهزار نفری برداشت، دشمنی مرتجعين را تثبيت کرد وبعد با درگيری با نوکيسگان وتازه بدوران رسيده ها، دشمنی اربابان اقتصادی مملکت را نيز به آن اضافه نمود.  درسياست خارجی هم نفوذ ايران را در منطقه وساير نقاط جهان وارد معادلات سياسی بين المللی کرد و غنی سازی اورانيوم را بدون توجه به تهديدهای غرب از سرگرفت ودر نتيجه دشمنی ديرينه آنها را هم تازه کرد تا جمعشان کامل شود.   در عمل احمدينژاد در کار خود درنگ نکرد تا سير صعودی مقام علمی وتکنولوژی ايران را نه تنها تثبيت کند بلکه جهش تصاعدی بدهد و دشمنانش لحظه ای از تبليغات منفی برعليه او غافل نشدند تا فتنه انتخابات را به اجرا گذاشتند وهنوزهم ...    

بطورخلاصه همانطور که نيم قرن پيش، مصدق با دشمنان منافع ملی ايران در چند جبهه داخلی وخارجی همزمان جنگيد، احمدينژاد همان راه را درپيش گرفت.  مصدق مجلس را فاقد صلاحيت دانست ومنحل کرد، احمدينژاد سازمان برنامه وبودجه کشور را. ولی اگر مصدق در بی توجهی به  روحانيت مرتجع، از حمايت روحانيت مبارز هم غافل شد،  احمدينژاد در اين جدال از حمايت رهبری و روحانيت مبارز برخوردار بود.  در سياست خارجی نيز مصدق فريب ظاهر آراسته دستگاههای عريض وطويل غربی را خورد و از آنها انتظار عدالت داشت  ولی احمدينژاد با ترفندهای خاص خود وارد گود رسانه های گروهی جهانی شد تا پيام ملتش را بگوش دنيا برساند.  هردو خود را در تيررس تمسخر ومضحکه اين و آن قرار دادند و لی ديو صفتی لقبی بود که بيشتر بر عليه احمدينژاد بکار رفت تا مصدق.  چون پيرمرد فرنگ ديده با افسار"کراوات" خود بيشتر در چنگ آنها بود.  هرچند سالهاست من بهمين دليل کراوات نميزنم ولی نه قصد توهين به آنهائی دارم که کراوات ميزنند ونه در مقام احترام "متقابل" پوشيدن لباس بسبک ديگران را ننگ ميدانم (۱).  با اينحال و فقط دراين مورد "خاص" از شخصيتهای مملکت انتظار دارم که به لباسهای سنتی خود آراسته باشند (مثل رئيس جمهور افغانستان، هند ويا شيوخ عرب) نه زرق و برق و آويزه های سلطه طلبان (مثل مقامات چين و ژاپن ويا مصر و اردن) که احمدينژاد نه اين است و نه آن!  

براستی که درس تاريخ چه عبرت انگيز است که اغلب امپراطوريهای بزرگ دنيا (حتی امپراطوری فخيمه انگليس!) وقتی رو به افول گذاشتند که در چند جبهه همزمان جنگيدند.  شايد اين قياس درستی نباشد چون مصدق امپراطوری نبود.  احمدينژاد هم نيست.  با اينحال هردو زير بمباران تبليغات منفی دوست ودشمن از مسئوليت خود شانه خالی نکردند ودر همه جبهه ها جنگيدند.  اما فتنه بيگانگان برعليه مصدق کارگر افتاد وشد آنچه نبايد ميشد.  واقعيت اين است که اين فتنه ميتوانست برعليه احمدينژاد نيز موفق شود ولی درايت و کاردانی رهبری و تجربه داخلی دوران مصدق، وهمچنين بررسی و شناخت کودتاهای مخملی اخير، آنرا در نطفه خفه کرد.  ازطرفی هر چند بيگانگان در هدف نهائی خود برای سرنگونی رژيم ودر غايت امر تجزيه ايران و يوغ استعمار موفق نشدند ولی بدون ترديد به اختلافات خانوادگی دامن زدند که هر چند در کوتاه مدت درهای وهوی خودمحوريهای بی اساس، اصل خانواده را بخطر مياندازند، در بلند مدت پولاد آبديده ميشوند.  البته بشرطی که دخالت بيگانگان (مثل کودتای ۲۸ مرداد) با جدائی دولت وملت، پيوندها را سست نکند واين وصلت بتواند برای اولين بار دور کامل خود را طی کند که هم مرگ ومير طبيعی داشته باشد وهم زاد وولد سالم.    

متآسفانه جمهوری اسلامی خود بهانه کافی برای تبليغات منفی رسانه های بيگانه ايجاد کرده و ميکند.  بدين معنی که زمانی شاه باتکای حمايت دولتهای بيگانه، وطن پرستان مخالف خود را رنجاند وجمهوری اسلامی هم بعد ازانقلاب همينکار را باشدت بيشتر(ودرمواردی خشن تر) باتکای حمايت مردم کرد که  تحصيلکرده های ايران در رديف اولين قربانيان اين شمشير دولبه هستند.  خوشبختانه اين برخورد تا حد زيادی تعديل شده است.  بهر حال سياست "حذفی" ريشه عميقی در فرهنگ سياسی ايرانيان دارد.  بيشتر آنها که بقدرت ميرسند اين سياست رابشکل نرم ويا سخت اجرا ميکنند.  البته بعيد ميدانم که دولت دهم از اين قائده مستثنی باشد ولی بعد از انتخابات ۱۳۸۸، (وهنوزهم) سران فتنه آزادانه برخلاف مصالح ملی مملکت (آگاهانه ويا ناخودآگاه) با دشمنان ايران در ايجاد شکاف ساختارشکن به انگيزه حذف دولت هم پياله شده اند که شايد مشکلترين گرفتاری ايران دراين دوران سرنوشت ساز باشد.  واقعآ چرا نبايد بجای منفی بافی وتهمتهای راست ودروغ درتبيين وتبليغ مواضع اجتماعی، اقتصادی وسياسی خود بپردازند تا شانس موفقيت خود را در انتخابات بعدی بالا ببرند؟!  البته که بردولت دهم انتقاد وارد است ولی اصلاح طلبان بخاطر همين منفی بافيها و تهمتهای راست ودروغ، جز بدست آوردن دوباره صلاحيت و اعتبار خود راه ديگری ندارند تا انتقادشان بارديگر مورد توجه مردم قرار گيرد.

گرفتاری "جنبش سبز" شعارهای دموکراسی، استقلال، حرمت انسانی ويا ادبيات گفتاری ونوشتاری آنها نيست که هر کدام بنوبه خود ميتواند مورد نقد ويا تفقد اين وآن قرار گيرد.  کمتر گروه سياسی فعال در دنيای امروز را ميتوان يافت که با اين شعارها بيگانه باشد.  گرفتاری آنها در اين است که برای عملی ساختن اين شعارها حاظر به همکاری، تعاون و همراهی ويا در نقطه مقابل آن انتقاد سازنده از عملکرد دولت و مردم نيستند.  به عبارت ديگر آنها خود را تافته جدا بافته ای ميدانند که "فقط" خودشان را واجد شرايط برای مديريت جامعه ميشناسند وبس!  بر خلاف شعارهای توخالی وسفسطه پردازيهايشان، آنها مجسمه تمام نمای سياست "حذفی" قدرت طلبان هستند که هرکس برايشان خم شود، مقدمش گرامی است تا رقيب را ازميان بردارند والبته در اين نردبان ترقی کسی قصد برگشت ندارد که از کمر خميده مگسان گرد شيرينی برای فرود استفاده کند!  پس بهمان سادگی چون دستمال کاغذی چرکين "حذف" ميشوند.   

مهره های کليدی آنها به اقرارخودشان وقتی در تصدی مقامهای مهم مملکتی بودند، نابسامانيها راديدند وکاری نکردند ويا ادعا ميکنند که "نتوانستند" بکنند.  ولی حالا که دولت احمدينژاد قدمهای مؤثری در اصلاحات بنيادی برداشته است منفی بافی ميکنند وآبروی خانواده را در گرو قدرت طلبی خود ميگيرند:

مرا همچنان نام نيک است ليک ... زعلت نگويد بد انديش نيک

وزيری که جاه من آبش بريخت ... به فرسنگ بايد زمکرش گريخت

سعدی  

وچون کسی به آنها باج نميدهد دراين مقطع حساس تاريخی راست ودروغ را بهم ميبافند که نتيجه ای جز بخطر انداختن منافع ايران ندارد.  بنابراين طبيعی است که ملت سرنوشت خود را بدست آنها نسپارد.

بااينحال و برای اولين بار با همه کجرويهائی که اين "جنبش" در کارنامه يکساله خود دارد، ايران سياسی امروز را بمعنی واقعی کلمه از تک حزبی به دوحزبی اميدوار کننده ای سوق داده است که ميتواند در توازن قدرت بسيار موفق باشد.  اميد من اين است که از تجربه جمهوری اسلامی (که خود مثل اصول گراها فرزند خلف آنند) پند گيرد وقبل از اينکه هزينه های گزافی برای دشمنی با مخالفين خود بپردازد، از درون خود را اصلاح کند.  نسل جوان امروز ايران هم اصول گراهای دوآتشه دارد و هم اصلاح طلبان ليبرال.  البته که درکشمکشهای سياسی هرسيستم دو حزبی لغزشهائی وجود دارد ولی اين نسل قابليت بالائی برای اصول گرائی و اصلاح طلبی و مديريت قدرت سياسی در قوای سه گانه هم بموازات همديگر وهم بتناوب دارد.  اجازه ندهيد رقابت سياسی شما بازيچه دست لاشخورهای امرياليست شود.   

فراموش نکنيد که "پا برهنه ها" بيشتر اصولگرا هستند وهنوز هم سردی و گرمی خاک وطن را لمس ميکنند، تربت پاکش را ميبوسند وبا تمامی وجود بدون هيچ قيد وشرط واما و اگری حاظرند با جان خود از آن دفاع کنند.  اينها که در زمان شاه، بنی صدر، رفسنجانی و خاتمی همانقدر مسلمان و مسيحی وگبر ويهود و بلوچ وترک وعرب و کرد ايرانی بودند که در زمان احمدينژاد هستند، برای رسانه های گروهی مستکبرين ارزشی ندارند.  استکبار جهانی برای تبليغات منفی بر عليه ايران ، علاوه برمزدوران خود به ساده لوحان شما نياز دارد.  مزدوران درميان تظاهر کنندگان با لباس شخصی خسارات جانی ومالی ببار ميآورند وخشونتشان را بحساب بسيجيها مينويسند وساده لوحان شما از مراجع مذهبی گرفته (که درجا و بدون ابتدائی ترين بررسی وتحقيق "تو گوئی از عالم غيب" فتوا صادر ميکنند) تا جوانهای خوش خيال که از واقعيت بيخبرند، برايشان وسيله ای بيش نيستند تا بر عليه ايران جار وجنجال کنند.  درست همانطور که نيم قرن پيش همين مزدوران امپرياليست نوپا خودرا بجای طرفداران مصدق جا زدند تا  آنها را که ازبهترين فرزندان اين آب وخاک بودند بدنام کنند و ساده لوحان شانه به شانه آنها کودتای ننگين تاريخ را برای جهانيان توجيه کردند.  فکر ميکنيد ميليونها دلار کمکهای بيدريغ امپرياليزم برای "دموکراسی" درايران چگونه هزينه ميشود؟!  دريغ از بيداری که هم "پابرهنه ها" به شما احتياج دارند، وهم شماها نميتوانيد مملکت را بدون آنها اداره کنيد. 

درپايان هرچند سفر کوتاهی بود ولی کوله بار تجربه ام چندين برابر شد.  خوشبختانه نه اضافه بار دادم و نه گمرکی وبراحتی آنرا با خودآوردم!  وبه احترام تمام کسانی که با احمدينژاد مخالف بودند، فقط به اشاره کوچکی از کارهای بزرگ اين مرد و مقايسه اش با ابر مرد ديگری از تاريخ اخيرايران عزيزمان اکتفا کردم.  در اين سفر کوتاه بيشتر با مخالفين دولت وبخصوص آنها که ازاحمدينژاد نفرت داشتند بحث وگفتگو کردم.  علاقه زيادی داشتم که غيراز مشخصات فيزيکی و رفتارها وباورهای مذهبی و لاطائلات تبليغات منفی وتحريفهای مغرضانه برعليه او، حداقل يک علت واقعی برگرفته از کارنامه دولتش برای اين جو منفی ارائه شود.  هيچکس دليل موجهی حتی برای انتقاد نداشت چه رسد به نفرت.  برعکس هرچه بود نارسائيهای جمهوری اسلامی بود که در زمان وی (نه خاتمی) تا حدی اصلاح شده بود!  البته مشکلات اقتصادی هم بود که کمتر کسی ميتواند جهانی بودن آنرا نفی کند.  

اين است که اگر شما گرايش سياسی خاصی نداريد، ويا بهر دليلی مخالف رژيم جمهوری اسلامی هستيد ولی هنوز قلبتان برای ايران ميطپد، بهتراست حتی برای يکبارهم که شده ايران را خوب ببينيد.  برای اينکار چاره ای نيست جز خالی کردن "موقت" حافظه خود از تبليغات منفی اين وآن، حتی اگر برگرفته از نزديکترين دوستان و آشنايان باشد.  چرا که بيشتر آنها از طريق ماهواره ها وشبکه های اينترنتی خارج از کشور در بسته های "مجازی" سمپاشی شده تهيه وپخش ميشوند تا بمصداق يک کلاغ وچهل کلاغ هر کس بسليقه خود بعنوان خبرهای داغ دست اول تحويل اين وآن دهد و دوباره بخارج صادر کند.  درست مثل اينکه شما در آلمان زندگی کنيد وجنس آلمانی را با مارک ايرانی برايتان سوغاتی بفرستند.  آری بمصداق ضرب المثل معروف زيره به کرمان بردن!  بنابراين زبان دوست وآشنای رابطه ای با واقعياتی که خودش هرروز با آن زندگی ميکند ندارد. 

بعد با چشم باز حتی اگر از ديد بصيرت هم نباشد، عمران و آبادی ايران را درشئون اقتصادی و مديريت کلان کشور چه درسخت افزارها مثل راهسازيهای بيشمار داخل وخارج شهرومجتمع های مسکونی و تجاری و اداری و صنعتی و وسائل نقليه عمومی و غيره وچه در نرم افزارها مثل رفاه نسبی در تآمين بيمه های سلامتی واجتماعی وبازنشستگی کشوری وکميته های امداد وبنيادهای خيريه با جمعيت يک چهارم آمريکا ودر آمد سرانه ای بمراتب کمتر ببينيد تا به کفايت وکارآئی جمهوری اسلامی از بدو تولد تا حال آگاه شويد.  با يک قياس سرانگشتی درآمدسرانه ناخالص ايران از فروش نفت فقط يکهزار دلار درسال است (هفتاد ميليارد دلار فروش سالانه نفت بخش برهفتاد ميليون نفر جمعيت کشور) که اگر خدای ناکرده خوزستان (مثل بحرين) از ايران جدا شود، آنوقت يک کشور ثروتمند کوچک مثل دوبی بوجود ميآيد ويک کشور فقير بزرگ مثل مصر.

آشتی

محمد پورقوريان

يکشنبه سی ويکم مرداد ۱۳۸۹

دوازدهم رمضان ۱۴۳۱

بيست ودوم اوت  ۲۰۱۰

درست ۵۷ سال پيش در چنين روزی نفوذ آمريکا درايران شروع شد

 

(۱) اين کليپ کوتاه خالی از نکات ظريف نيست.  روی واژه "کراوات" کليک کنيد.