درسهائی ازتاريخ

 

دوستان ميپرسند چرا درآلت دست قراردادن اديان توسط امپراطوريها، به دين يهود اشاره ای نشده بود.  سئوال بجائی است، وجوابش ساده تر.  تا آنجائيکه اطلاعات محدود من اجازه ميدهد،  دين يهود هرگز "مستقيمآ" آلت دست امپراطوريهای بزرگ قرارنگرفته است.  اين بدان معنی نيست که درعمل همان نتيجه را نداده است.  ما در تورات ميخوانيم که چگونه فرزندان اسرائيل زمينهای فلسطين راغصب ميکنند و آنها را تحت سلطه خود در ميآورند ويا استر همسر خشايارشا با کمک پسرعموی خود به بهانه انتقام يک توطئه نافرجام برعليه يهوديان، هفتاد وپنج هزار ايرانی را کشتند.  وامروز شاهد فساد مالی و قتل وغارت صهيونيستها در بطن دموکراسی آمريکا هستيم.  بعبارت ديگر امپراطوريهای بزرگ ايران وروم وخلفای عرب مستقيمآ دين زرتشت و مسيحيت واسلام را زيربنای مشروعيت هدفهای امپرياليستی خود قراردادند، ولی صهيونيستها در پشت نقاب دموکراسی وبطور "غيرمستقيم" دين يهود را آلت دست خود قرار داده اند.

 جالب اينجاست که اديان وايدئولوژيها هميشه ميتوانند آلت دست قرارگيرند.  قبل از اينکه دوستان علم سکيولاريزم را بلند کنند که بايد ازشرهرچه دين وآئين است رهائی يافت تا بشر به شاهراه سعادت برسد، متاسفانه سکيولاريزم نيزدر قالب دموکراسی کارنامه درخشانی ندارد.  چرا که جنگهای غير مذهبی وغيرايدئولوژيک درلوای خردگرائی سکيولاريزم که حافظ منافع خودکامگان واقعی جهان امروزاست، شايد بيشتر از تمام جنگهای مذهبی وايدئولوژيک خانمان براندازبوده است.  حتی قيام انسانی گاندی فجايعی ببارآورد که هنوز دامنگير مردمی است که قرنهای متمادی بااديان مختلف همزيستی مسالمت آميز داشتند.

 در فيلم گاندی (بازی بن کينگزلی سال ۱۹۸۲) صحنه جالبی است از گفتگوی گاندی با محمدعلی جناح.  گاندی از طرف بقيه هيئت رهبری تحت فشاربود که کوچکترين امتيازی به محمدعلی جناح ندهد. با اينحال به او پيشنهادی ميکند تا يکپارچگی وتماميت ارضی کشورش حفظ شود.  ولی قدرت طلبی محمدعلی جناح بالاخره بين مسلمانان وهندوها شکاف ايجاد ميکند.  تظاهرات بظاهر ساده و برحق ولی درباطن تحريک شده امپراطوری انگليس به قتل وغارت وآشوب تبديل ميشود تا هند گاندی را به آتش وخون بکشد و بالاخره هند تجزيه ميشود تا کشور پاکستان متولد شود و بيست و چهار سال بعد پاکستان نيز تجزيه ميشود تا بنگلادش جدا شود.  وحالا هند وپاکستان رودرروی هم ايستاده اند.  واقعيت اين بود که هرچه امپراطوری انگليس برعليه گاندی پروپاگاندا ميکرد، بر عکس محبوبيت گاندی اضافه ميشد تاجائيکه اورا به اوج قداست در توده ستمديده هند رسانيد.  البته که گاندی هم دشمنان زيادی درطبقه متوسط به بالای هند داشت وهم رقيبانی که حتی واژه حسادت هم نميتوانست نيات آنها را تعريف کند.  ولی گاندی واقعآ ميخواست با همکاری محمدعلی جناح تماميت هند چندهزارساله را حفظ کند.  برعکس خود محوری محمدعلی جناح به او اجازه نميداد در اقليمی بماند که قداست گاندی بر او سايه افکنده باشد.  وگاندی هم خود قربانی مردمی شد که تمام زندگيش را وقف سر بلندی آنها کرده بود.

اتحاد جماهير شوروی نيز که بعنوان امپراطوری شيطان (ويا شيطانی) درغرب از آن ياد ميشد، بقولی خود بدست تنی چند ازسردمدارانش تجزيه شد.  درنقطه مقابل، درست بيست سال پيش چين با خشونتی غير قابل اغماض تظاهرات گسترده مردم را سرکوب کرد که صدها کشته و اسير و مفقودالاثر داشت وحتی تا به امروز رقم درستی از آنها دردست نيست.  ولی کلينتون وزير خارجه آمريکا هم اذعان دارد که چين به يک قدرت عظيم اقتصادی تبديل شده است.  سئوالهای بسياری مطرح است که درصدرآنها بيانيه کلينتون درحمايت از قربانيان آن حادثه شوم است.  آيا آمريکا هرگز از قربانيان جنگهای سلطه جويانه خود حمايت کرده است؟  آيا اگرتظاهرات ادامه پيدا ميکرد، تلفات چندين برابر نميشد؟  آيا با ادامه تظاهرات، چين تجزيه نميشد ويا ميتوانست به اين سرعت به يک قدرت عظيم اقتصادی تبديل شود؟  آنچه مسلم است شرايط زندگی مردم چين ايده آل نيست ولی يک چين قدرتمند، بمراتب بهتر از چند کشور تکه پاره شده مثل جمهوريهای سابق شوروی ويا هند و پاکستان و بنگلادش، ميتواند برای مردمش مفيد باشد.  ولی ازهمه مهمتر آيا آن تلفات توجيه پذير بود؟ واگر جواب منفی است چه کسانی مقصرند؟ آنها که مردم را به خيابانها کشيدند ويا دولتی که وظيفه دارد نظم وامنيت کشورش را حفظ کند؟

راستی آيا هيچ فکر کرده ايد، اگر رضا خان بجای خلع يد ازاحمد شاه قاجار، درمقام سپهسالاری درحفظ امنيت وتماميت ارضی کشورميکوشيد، چه ميشد؟  احمدشاه اولين پادشاه قاجار بود که حرمسرا نداشت وبرای مجلس ودولت احترام قائل بود.  باموازنه منفی مدرس (روحانی ملی مجلس که نه عامل روس بود ونه انگليس) همراه بود تا بدانجا که حتی دموکراسی رجال در سطحی ابتدائی پای گرفته بود.  به باورمن رضا شاه خودش هم همين را ميخواست ولی ما امروز خوب ميدانيم که تحريکات انگليس در پاشيدن تخم نفاق چه ديکتاتوری مخوفی را بر مردم ما تحميل کرد. درحاليکه بعضی از خدمات رضاشاه قابل تقديراست ولی ته مانده فلان السلطنه های قاجارهرکدام، ازترس، سرمايه ای را که ميتوانست درايران بکار گرفته شود به خارج بردند.  بااينحال رضا شاه آنقدر ايران دوست بود که غربت تبعيد را بجان بخرد تا کشورش ازهم نپاشد.  ولی پسرش، شاهی که اول دم از حکومت قانون ميزد، در برابر محبوبيت مردمی مصدق درملی شدن نفت جانب بيگانگان را گرفت. 

 ندای برحق مصدق دربرابرامپراطوری جهانخوارانگليس روزنه اميدی را درانتهای تونل تاريک سلطه غربيها برجهان سوم روشن کرد.  وبهمين دليل محبوب فلکزده های جهان شده بود، ولی انگليس در قامت پيرمکارغرب، آنقدر درگوش امپراطوری نوپای آمريکا خواند، تا دست در دست هم مصدق را درافکارعمومی غرب پيرمردی خرفت وعقب افتاده قرون وسطائی جلوه دادند که دربرابر پادشاهی جوان ومدرن، ابتدائی ترين اصول بين المللی رازيرپا گذاشته است تا کشورش را از جامعه مدرن جهان آنروزمنزوی کند!  تحريمهای اقتصادی ناجوانمردانه غرب دولت ملی اش را در تنگنا قرار داد، فقر و نابسامانی کولاک ميکرد وجای تآسف است که اين ابرمرد تاريخ ايران، فريب ظاهر مکار دموکراسی غرب را خورد.  درحاليکه عمال سازمان سيا در خيابانهای تهران به نام حمايت از مصدق با ديگرعمال همين سازمان جاسوسی درگير ميشدند تا اورا بدنام کنند، مصدق فريب سفير آمريکا را خورد واجازه نداد طرفداران واقعيش درتهران تظاهرات کنند.  وچه زود دراستقبالی با شکوه، تهران از شاه جوان استقبال کرد.  تو گوئی برای سايرمردم ايران پشيزی هم قائل نبودند.

 آری تاريخ تکرار ميشود وعجب صحنه آرائی فريبنده ای دارد که همان داستان با نور وصدا و تصاويرساخته وپرداخته خيالپردازيهای مخملباف نقل مجلس مجازی دنيای اينترنت ميشود!  شعار داده ميشود رآی من کجاست؟ وکسی نيست بگويد شما سيزده مليون رآی آورده ايد ولی ايران فقط تهران نيست.  دوستان به من ايراد ميگيرند که چرا احمدينژاد را با مصدق مقايسه ميکنم؟  عزيزی نوشته بود رنگ قرمز و زرد هم درآتش هست و هم در گل رز ولی تنها وجه مشترک آنها رنگ است!  اين مثال همان قدرزيباست که کودتای مخملی خيابانهای تهران وهمان قدر ازواقعيت دوراست که بالانشينهای شمال تهران از توده بزرگ زحمتکش ايران دورند.  ولی وقتی خوب فکر ميکنم اتفاقآ مثال بجائی است چراکه وجه مشترک کودتای زمان مصدق و کودتای امروزهمان فريبندگی "رنگ" است.  واين همان "رنگ" است که ظاهر فريبنده اش به شاه اجازه داد تا مصدق را بعنوان عامل کودتا خانه نشين کند وامروز موسوی را آلت دست غرب ومافيای اقتصادی رفسنجانی ميکند تا احمدينژاد را عامل کودتا معرفی کند.  ولی بين احمدينژاد ومصدق تفاوت فاحشی هم هست.  احمدينژاد ازتجربه مصدق درس گرفت وفريب ظاهر مکار دموکراسی غرب را نخورد.  اوشايد دراين بازی ببازد ولی "رنگ" نشد.  او دستش را نه تنها به سوی توده های زحمتکش مذهبی درازکرد، بلکه با توده های ضد مذهبی آمريکای لاتين وچين و آسيای ميانه هم راوبط خوبی دارد.  آيا ما از تاريخ درس گرفته ايم؟

 در مناظره بين کانديدها، احمدينژاد چند بار به موسوی گفت من بشما علاقه دارم، دوستتان دارم وغيره.  هضم اين حرف برای من سنگين بود چون فکر ميکردم تنها چيزی که بين آنها وجود نداشت علاقه ودوستی بود.  بالاخره به اين نتيجه رسيدم که اينهم يکی ديگر از گافهای بحث ومجادله است ودر بهترين حالت منظورش احترام بوده، نه علاقه ويا دوستی.  در حاليکه هنوزهم نميدانم منظورش معانی واقعی "علاقه" و "دوستی" است يا خير ولی تجربه اين چند روز واقعيت ديگری را روشن کرد که حيفم آمد با شما در ميان نگذارم.  دوستان وعزيزان خيلی خوبی دارم که نميتوانم با عقيده شان موافق باشم

 

وجود ما معمائی است حافظ ... که تحقيقش فسون است وفسانه

   آشتی

محمد پورقوريان

بيست وهشتم خردادماه ۱۳۸۸ برابربا هجدهم ماه جون ۲۰۰٩