سفسطه

 

بس که جستم تا بيابم من ازآن دلبر نشان ... تا گمان اندر يقين گم شد، يقين اندر گمان

تا که ميجستم نديدم، تا بديدم، گم شدم ... گم شده، گم کرده راهرگزکجا يابد نشان

ابوسعيد ابوالخير

 

شايد "تميز بين حقيقت و خلاف" ساده ترين تعريفی باشد که از منطق شده است.  البته بايد توجه داشت که "حقيقت" مترادف "واقعيت" نيست و"خلاف" در نقطه مقابل آن نميتواندغيرواقعی باشد.  به عبارت ساده تر "واقعيت" ميتواند "خلاف" باشد. برای مثال اينهمه کشت و کشتار انسانهای بيگناه در گوشه وکناردنيا "واقعيت" است که خلاف شناخته ميشود نه حقيقت.  پس "منطق" شناخت درستی ونادرستی است تا بتوان واقعيات نادرست را نفی کرد ودرستيها راملاک ارزشها قرار داد.

 

هدف ازاين نوشتارنه درس منطق است ونه يک شناخت مذهبی ويا حتی فلسفی درمطلق گرائی برای انتخاب خوب وبد ويا اهورا واهرمن ازدرستی ونادرستی.  چرا که منطق بمفهوم همه گيرآن نسبی است و نميتواند مطلق باشد.  وبازهم بايد توجه داشت که چنين مفهومی بخودی خود نفی مفاهيم ديگرآن، از جمله مفهوم مطلق درستی ونادرستی نيست.  هدف دراينجا ديباچه ای بردنيای رنگارنگ سفسطه است که رسانه های گروهی درخدمت به زورمندان بجای منطق بکار ميبرند ودر اثر کثرت کاربرد، جامعه مصرف کننده آنرا پذيرفته است!

 

سفسطه در مفهوم سنتی کلمه  به انکار بديهيات و يا استدلال ومخصوصآ قياس باطل ومغالطه در تضعيف ونادرست جلوه دادن درستيها تعريف ميشد ولی در کاربرد امروزی آن بيشتر در درست نمائی نادرستيها بکار ميرود.  شکل ساده سفسطه انکار واقعيتها واشاعه اتهامات بی اساس است، ولی در نمای پيشرفته اش ميتواند درشبکه ای از راست و دروغ، مطالب بيربط، و گرفتن نتايج غلط از مطالب درست ويا بالعکس ديده شود.  

 

  با اين وجود کاربرد منطق درمفهوم همه گيرآن که اعتلای شعورمتعارف است درتاريخ سير صعودی داشته است.  همانطور که بشراوليه برای هر خلافی فقط يک مجازات ميشناخت وآنهم اعدام بود.  حتی در تاريخ مذهبی، ما درده فرمان ميخوانيم که خدای يهود خودرا خدای حسودی ميشناسد که مشرکان را تا چندين نسل مجازات ميکند و بعد درانجيل شما ميتوانيد با پذيرش مسيح از تمام گناهان خود آمرزيده شويد و چون به اسلام ميرسد خداوند برای بخشش گناهان، خلافی راکه  درآن انسان ديگری مظلوم واقع شده باشد نميبخشد مگرآنکه مظلوم رضايت بدهد.  بنابراين رشد منطق در رابطه با نسبت مجازات به خلاف، بخوبی مشاهده ميشود.  

 

دردنيای امروز جرائم ازطريق قانون تعريف و طبقه بندی ميشوند وهر جرمی مشمول مجازاتی خاص است.  دراين مورد کشوری متمدن شناخته ميشود که دراجرای قانون بين مردم تبعيضی قائل نشود.  بنابراين اگر سرعت مجاز در بزرگراهی مثلآ ۸۰ کيلومتر باشد ودرموردی خاص درحاليکه سرعت متوسط بزرگراهی ۹۵ کيلومتربود که خلاف است، پليس شخص بخصوصی را بخاطر نژاد، مذهب ويا هر دليل شخصی ديگر ولی بجرم سرعت ۹۵کيلومتری جريمه کند، اين اجرای قانون نيست بلکه عين بيعدالتی است.  نقطه مقابل آنهم که همه جريمه شوند ولی شخص بخصوصی بخاطر نژاد، مذهب ويا هر دليل شخصی ديگر معاف شود، بيعدالتی خواهد بود. 

 

البته بايد توجه داشته باشيم که در هردو مورد فرض برشرايط مساوی است و دليل شخصی مورد نظربا جرم رابطه ای ندارد. علاوه برآن اگر پليس شخصی را بدون توجه به اين عوامل وبراساس نمونه های آماری بجرم سرعت متوسط که خلاف سرعت مجاز است جريمه کند، بيعدالتی نيست چرا که هدف اجرای قانون با توجه به محدوديتهای اجرائی پليس است ولو اينکه افراد ديگری درهمان لحظه بدون آنکه جريمه شوند با همان سرعت متوسط از کنار پليس رد شوند. 

 

ولی زندگی پيچيده انسان متمدن امروزی شرايطی را بربشر تحميل کرده است که قوانين تغييرميکنند ويا قوانين جديدی وضع ميشود ودراجرای آن عوامل ديگری دخالت دارند که عدالت اولويتش را از دست ميدهد.  مثلآ درهمين مثال بالا جرائم ترافيک آنقدر زياد ميشود که رسيدگی به آن خود مشکل اجرائی دارد وبرای حل آن سيستم قضائی بيشتر شهرهای بزرگ بناچار برای کارآئی بيشتر اولويت رابه مفروضات آماری ميدهند نه واقعيات. مثلآ فرض براين است که اکثريت قريب به اتفاق جرائم رانندگی برحق است.   واقليتی که بناحق جريمه شده اند بايد متحمل بوروکراسی، هزينه، ووقت زيادی شوند که اگرهم احقاق حقی بشود، که بنسبت بسيارمحدود است، بازهم مظلوم واقع ميشوند. 

 

بهمين ترتيب قدرت اجرائی صرفنظر ازنوع حکومت ميتواند درسطوح مختلف اداری ازعده، طبقه وگروه خاصی حمايت، ودرعين حال برعده، طبقه ويا گروه خاص ديگری فشار وارد کند.  وآنها که در دستگاه حکومت نفوذ دارند ميتوانند علاوه بربهره برداری از قوه اجرائيه، درقوه مقننه از قوانينی حمايت کنند که منافع آنها را تضمين ميکند، وامکانات ونيروی قوه قضائيه رادرجهتی سوق دهند که با منافع آنها در تضاد نباشد.  واگرخلافی از مرحله پنهانکاری گذشت و برملا شد، آنرا بعنوان اشتباه قابل تحمل توجيه کند.

 

بنابراين تضاد منافع  ريشه واقعی خلاف است ولی بهره برداری از آن آسان نيست مگربا تبانی رسانه های غول پيکر امروزی که درعمل  شعورمتعارف انسان را منحرف ميکنند تابتوانند يک بام و چندهوا بازی کنند.  بهمين دليل درحاليکه هزينه های دولت بردوش اکثريت جامعه، ودارائيهای هر حکومتی متعلق به همه مردم است، اقليتی هميشه ازآن برخوردار، واقليتی ديگرهمچنان محروم است واين دور تسلسل شيطانی بنظرنميرسد که شکستنی باشد.

 

  بد گوهررا علم وفن آموختن ... دادن تيغی بدست راهزن

  علم ومال ومنصب و جاه وقران ... فتنه آمد در کف بد گوهران

تيغ دادن در کف زنگی مست ... به که آيدعلم را ناکس بدست

مولوی

 

ياد موضوع انشای علم بهتر است يا ثروت بخير، چون مولوی آنها را در کنارهم وسايردست آوردهای آدمی قرار ميدهد و نتيجه ميگيرد که آدمهای بد آنها رابعنوان اجزای لاينفک "فتنه" بکارميگيرند.  دراينکه کاربرد هرکدام ازآنها ميتواند مفيد ويا مضر باشد ترديدی نيست ولی مولوی اصرارعجيبی دارد که آدمها دراصل يا خوبند و يا بد.  پس بايد مواظب بود که آدمهای بد هرگز دستشان به چنين اندوخته هائی مخصوصآ علم نرسد.  بررسی فلسفی اينکه خوب وبد بودن فطری است و يااکتسابی از حوصله اين بحث خارج است ولی تاريخ گواه ادعای مولوی درفتنه زورمندان "بدگوهر" است.  چرا که آنهابا دراختيارداشتن قدرت، درعمل توزيع وانتشار اندوخته های اکتسابی انسان را دراختيار خود ميگيرند.  ولی درتاريخ باستان کسب دانش درانحصار طبقه ای خاص از جامعه بود که خوب يا بد بودن درآن نقشی نداشت.

 

اگراصل خوب يا بد بودن فطری (و درنتيجه جبری) انسان وجه تمايزمردم قرار گيرد و بعبارت ساده تر يک دسته ازمردم خوب باشند ودسته ديگربد، کافی است که آدمهای خوب را از بد جدا کنيم ودسته دوم را ازعلم ومال ومنصب و جاه وقران محروم کنيم تا از فتنه جلوگيری کرده باشيم.  بيچاره بوش ودارودسته اش خبر ندارند که از پيروان پروپا قرص فلسفه جبری مولوی هستند فقط به اين شرط که سوراخ دعا را عوضی نگرفته باشند!  

 

آن يکی در وقت استنجا بگفت ... که مرا با بوی جنت دار جفت

گفت شخصی خوب ورد آورده ای ... ليک سوراخ دعا گم کرده ای

اين دعا چون ورد بينی بود چون ... ورد بينی را تو آوردی به کون

 

مشکل اينجاست که بفرض درست بودن نظر جبريون، نه تنها شناخت آدمهای خوب از بد تقريبآ غير ممکن است بلکه اگرهم ممکن باشد نميتوان آنرا تا حد ملتها و نژادها تعميم داد.  ولی در واقعيت، اين "خلاف" غيرمنطقی در اذهان طبقه ای خاص از مردم ريشه دوانيده است که مثلآغربيها خوبترند ويا نژاد پرستان افراطی فقط نژاد خود را برتر ميشناسند.  درحاليکه مفهوم نژادپرستی با فرهنگ دوستی متفاوت است، اين زورمندان هستند که حرف آخررا ميزنند وهرکه را درخدمتشان باشد خوب ميشناسند وديگران را بد.  جالب اينجاست که در راستای تاريخ خدمتگزاران زورمندان، برعليه ولينعمت خود به استقبال دشمنان فاتح رفته اند تا همچنان "خوب" شناخته شوند!  البته خدمتگزاری زورمندان بيشتر درتضاد منافع مردم عادی است وبهمين دليل مردم دل خوشی ازآنها ندارند ولی صدايشان بجائی نميرسد. 

 

واگر بتاريخ برگرديم، آنچه بما رسيده است بيشتر حکايت زورمندان و فتنه های آنها برعليه همديگر است. اگر هم گوشه وکنار صحبت از قيامی مردمی ميشود، ديرپانيست چون آرمانهای آن بزودی آلت دست زورمندان تازه بدوران رسيده ميشود. ولی همين زورمندان تاريخ نگار باهم متفاوتند ودرحاليکه امپراطوری بزرگ هخامنشی برای ساختن تخت جمشيد به کارگران دستمزد ميداد، سنگهای اهرام مصر را برده های نگون بخت روی هم ميگذاشتند و زورمندان غرب از کشتار گلادياتورها برای تفريح طبقه حاکم استفاده ميکردند.  آنها درهمين قرن اخيرجنايات بزرگی بر علیه بشريت مرتکب شده اند. ولی با قدرت نظامی، اقتصلدی، علمی و تبليغاتی بخوبی توانسته اند با کنترل رسانه های گروهی درعمل و زيرکانه ويژگيهای نا پسند انسانی رافقط به غيرغربيها نسبت دهند و مزورانه آنهارا چنان در ذهن مردم جايگزين کنند که حتی اعتراض گروه متهم برعليه خود، اين نسبتهای نا پسند را تشديد ميکند. 

 

برای مثال اهانت رسانه های غربی به پيامبراسلام و بدنبال آن اهانت پاپ به دين او، باعث اعتراض مسلمانان ميشود ولی آنها نميتوانند مقابله بمثل کنند چون هم مسيح برايشان مقدس است وهم برای مسيحيت احترام قائلند.  طبيعی است که رسانه های غربی هم دراين مورد سکوت ميکنند.  اين است که نه تنها اهانت و ناسزاگوئی، قداست اسلام را دربرابرمسيحيت تضعيف ميکند، بلکه اعتراض مسلمانان تعبير ميشود به بيگانگی آنان نسبت به آزادی بيان ودرنتيجه عقب ماندگی آنها.  بنابراين درچنين برخوردی شکاف ناشی از باورهای مذهبی عميقترميشود و فرهنگ مهاجم همچنان باينکار ادامه ميدهد ودرهرمورد اشک تمساح ميريزد که منظوربدی درکار نبوده است و مسلمانان در واقع بيجهت از کوره در ميروند!  بعبارت ساده تر اين مظلوم است که مقصر شناخته ميشود!

 

     رسانه های گروهی غرب دربرخورد با تمدنها برای برتری جوئی درلباس حقانيت، خود رابه شگردهائی ازنوع بالا محدود نميکنند.   شايد بتوان ادعا کرد که آزادی خواهان جهان سوم تحت تآثير زرق وبرق فرهنگ مهاجم از يکطرف و ناتوانی در حل مشکلات خود با پناه آوردن به دروازه های قدرت براحتی خودرا آلت دست آنها قرار ميدهند ودر نتيجه دخالت امپرياليسم در امورداخلی کشورهای جهان سوم مشروعيت ظاهری بخود ميگيرد.  ناتوانی آزاديخواهان بيشتر ناشی از فقر روشنفکری است تا فشار طبقه حاکم، چرا که دومی در جهان غرب هم بهمان شدت وشايد هم بيشتر وجود دارد.

 

فقر روشنفکری خود از دوعامل بيگانگی با فرهنگ بومی که در افراط وتفريط در دوقطب نفرت و نژاد پرستی متغيراست از يکطرف وتضاد با حکومت وقت (که قدمت تاريخی دارد و هميشگی است)  ناشی ميشود  که در عمل کاربرد منطق را به سفسطه تبديل ميکند.  اين عامل دوم جهانی است وبه کشورهای عقب افتاده محدود نميشود.  برای اين تضاد شواهد غيرقابل انکاری درسطح دنيا وجود دارد ولی برای مثال ميتوان به بهره برداری سياسی از جريان گروگانگيری درسفارت آمريکا اشاره کرد.  در حاليکه کارتر، رئيس جمهور وقت، سعی در حل مسئله بطريق مسالمت آميز داشت، جمهوريخواهان که بخاطر افتضاح واترگيت قدرت را باخته بودند، در حل اين بحران با دموکراتها تضاد منافع داشتند چرا که فيصله دادن آن امتيازديگری بود برای دموکراتها ولی ادامه درگيری بنفع جمهوريخواهان وبرعليه رقيب حاکم بود.  بهمين دليل با بند وبستهای پشت پرده وبرخلاف مصالح آمريکا مانع حل مسئله شدند تا کارتر درانتخابات شکست خورد و گروگانها تا لحظه انتقال قدرت به جمهوريخواهان آزادنشدند!

 

اگر کشورهای بزرگ ميتوانند اين تضاد منافع سياسی بين حکومت وقت وحزب مخالف راهضم کنند، عواقب آن برای کشورهای جهان سوم طاقت فرساست.  چرا که حکومت وقت برای حفظ قدرت يا بايد تحت نفوذ امپرياليسم قرارگيرد مثل اکثر کشورهای خاورميانه و يا باآن بجنگد مثل ايران، ودرهردوصورت بناچارآزاديهای سياسی را محدود ميکند.  چرا که در مورد اول اشاعه آزاديهای سياسی منجربه سقوط حکومت وگريز ازنفوذ بيگانه ميشود ودرمورد دوم حکومت وقت ازنفوذ امپرياليسم دراپوزيسيون وحشت دارد وهرحرکت سياسی مخالف را بعنوان دسيسه بيگانگان سرکوب ميکند.  بايد توجه داشت که اپوزيسيون واقعی، آگاه، وملی درجهان سوم ضروری است تا بتواند از حقوق اقليت دفاع و فرهنگ مردم سالاری را نهادينه کند.

 

بنابراين اپوزيسيون آگاه، قاطع ومبارز نه تنها نبايد با حکومت وقت در مبارزه با بيگانه  به تضاد منافع سياسی خود فکرکند، بلکه بايد درهمان جهت گام بردارد تا هم مانع نفوذ امپرياليسم شود و هم حکومت وقت نتواند ببهانه دسيسه بيگانگان آنهارا سرکوب کند.  متاسفانه اپوزيسيون ورشکسته ما يا با اين شعور سياسی بيگانه است ويا دربست  کارگزار بيگانگان است.  بهمين دليل ملاک مبارزه حکومت است نه منافع ملی وباز هم بهمين دليل اپوزيسيون نميتواند تحليل درستی از کارنامه دولت داشته باشد به اين مفهوم که هرکار دولت بد تعبير ميشود و ساده لوحانه آنرا تخطئه ميکند وبرای اينکار بناچاربه سفسطه روی ميآورد غافل از اينکه سفسطه بر خلاف منطق فقط در کوتاه مدت موثراست.

 

واگررسانه های گروهی غرب ازسفسطه بخوبی بهره برداری ميکنند به اين خاطراست که حکومتهای غربی کوتاه مدت است وشرکتهای چند مليتی براحتی ميتوانند با تغييرحزب حاکم ورقهای بازی را عوض کنند وتا مردم بخود آيند که ماهيت بازی عوض نشده است، جاروجنجال مطبوعات برای مبارزات انتخاباتی شروع ميشود وآش همان آش ولی کاسه همان کاسه نيست ورنگ وجلای ديگری دارد!  گرفتاری اپوزيسيون ما اين است که نه تنها کوته انديش است (رژيم نفسهای آخرش راميکشد!) بلکه خودگردان نيست ودرست همانند دانشجوئی که وقت وهزينه دانشگاهی را تلف ميکند تا با تقلب مدرک بگيرد نه اينکه دانش بياموزد، سفسطه را ازغرب رونويسی ميکند که حتی طغيان جوانی پذيرای آن نيست.  و چون سياست بلند مدت ندارد، نميتواند دورانديشی کند که مثلآ در جنگ ايران وعراق، امکان داشت رژيم سقوط نکند (که نکرد) ويا دربحران انرژی اتمی رژيم ميتواند در افکارعمومی کشورهای منطقه وحتی نيروهای چپ که طبيعتآ غيرمذهبی هستند نفوذ کند که چالش بزرگی است برای دولتهای مربوطه که دست نشانده بيگانگان هستند.

 

بنابراين کارنامه اپوزيسيون بهترين گواه تضاد منافع سياسی آنهاست که اگرهم نوای آزاده ای بگوش برسد در جنجال سفسطه و دروغ پردازی و منفی بافيهای برملا شده گم ميشود وتنها خريدار شعارهای توخاليش اقليتی است که برای فراراز واقعيت بايد تخدير شود.  واين ورشکستگی اسف انگيز (چون همانطورکه قبلآ اشاره شد، اپوزيسيون سالم برای کشورهای جهان سوم ازضروريات است تا بتواند هم از استقلال ملت دفاع کند و هم مانع خودکامگی دولتمردان شود) بجائی ميرسد که طنزنويسی چون ابراهيم نبوی نيز ازطنز فاصله ميگيرد وراست و دروغ را بهم ميبافد تا مبادا احمدينژاد از نامه سرگشاده ای که بملت آمريکا نوشت امتيازی بگيرد. مثلآ اورا متهم ميکند که "خون ملت فلسطين برعهده حکومت ايران است" غافل ازاينکه اسرائيل قبل از اينکه احمدينژاد متولد شود و يا خمينی خواب حکومت اسلامی را ببيند، فلسطينيهارا آواره کرد و ازهمان زمان کمر بقتل آنها بست وهمچنان خون آنها راميريزد واگرهم جمهوری اسلامی درجهت منافع استراتژيکی خود ازفلسطين حمايت ميکند، برخلاف آمريکا که در جهت همين منافع به اسرائيل کمک ميکند، حمايت از مظلوم است نه ظالم.  برای خواندن نامه نبوی از آدرس زير استفاده کنيد:

 

http://www.doomdam.com/archives/000184.php 

 

نامه نبوی که مشتی از خرواراست، بخوبی نمايانگر تضاد منافع سياسی بنفع بيگانگان است تا جائيکه ديپلماسی متداول را بباد انتقاد ميگيرد و با وقاحت تمام ادعا ميکند "چه کسی گفته است که ملت (توجه کنيد ميگويد ملت) آمريکا وايران از گمراهی و فريب ونيرنگ بيزاراست؟" وبا اشاره به فيلمهای غيراخلاقی حداقل تا حدودی بر سانسور جمهوری اسلامی صحه ميگذارد.  شايد برمصداق ضرب المثل کافرهمه را بکيش خود پندارد، آقای نبوی چون خود از گمراهی وفريب و نيرنگ ارتزاق ميکند، براين باوراست که "ملتهای" ايران وآمريکا هم بايد همينطور باشند و البته بايد کارهای خيريه وعام المنفعه آنها را نيز ناديده گرفت چون کلاهبردارانی پيدا ميشوند که درعوايد اين نيات خير اختلاس کنند! ويا مليونها مردم مذهبی که از خلوص نيت به کنيسا و کليسا و مسجد ميروند بايد سالوس باشند چون هم خاخام مزور وجود دارد، هم کشيش مکار وهم آخوند رياکار! ودرغايت امر دو ملت ايران وآمريکا گمراهی و فريب و نيرنگ را دوست دارند چون برای فيلمهائی از اين قبيل سر و دست ميشکنند.  ما که نديديم! 

 

درکنار راست و دروغها و منفی بافيهای ابلهانه نامه نبوی که بمعنی وافعی کلمه اهانت آشکاری است برهوش و ذکاوت ملت ايران، مطالب ديگری وجوددارد که ازسطح پيشرفته تری ازسفسطه برخوردار است.  مثلآ ميگويد "شما چرا فقط دلتان به حال ملت فلسطين ميسوزد؟ مگر در سودان و کشورهای ديگر آفريقا سالانه صدها برابر فلسطينيها مردم بيگناه کشته نميشوند؟" اميدوارم که اين رونويسی از همکار اسرائيلی ايشان نباشد!  ولی استدلال قشنگی است برای فرار ازهرگونه مسئوليتی.  چون وکيل مدافع هرقاتلی ميتواند ادعا کند که چرا دادگاه وقتش را گذاشته است برای محاکمه قاتل، مگر روزانه صدها نفر انسان بيگناه در گوشه و کنار دنيا کشته نميشوند؟ ويا چرا ازکشتار صدها هزارعراقی بيگناه انتقاد ميشود، مگر ميليونها انسان بيگناه از گرسنگی نميميرند؟! بنابراين پيام اين نيست که دلتان بحال مردم سودان وديگر کشورهای آفريقا هم بسوزد، بلکه هدف انحراف وجدان عمومی است که دست از سراسرائيل بردارد تا بکشتن مردم فلسطين ادامه دهد.  

 

از تضاد منافع سياسی که بگذريم، بيگانگی با فرهنگ بومی که به فرهنگ ستيزی از يکطرف و سنتگرائی از طرف ديگر منجر ميشود، بيشتر يک پديده جهان سومی است.  اين بيگانگی مهمترين عامل جايگزينی سفسطه در منطق است چرا که منطق در ماهيت استدلالی خود، برشناخت استواراست وسفسطه برذهنيات.  و بهمين ترتيب شناخت علت را تجزيه ميکند و سفسطه معلول را بباد انتقاد ميگيرد.  اين است که شعارهائی چون از ماست که برماست جايگزين ريشه يابی محروميتها ميشود تا شناخت علتها درجاروجنجال نابخرديها گم شود.  برای مثال با دين ستيزی ميخواهند هويت ملی را تقويت کنند وداستانها و تمثيلهای مذهبی را بعنوان غيرمنطقی بودن بباد استهزا ميگيرند ولی درعين حال استوره ها وافسانه های ملی را ارج ميدهند.  به رسومات مذهبی با ديده تحقير نگاه ميکنند ولی سنتهای ملی رابا آب وتاب اجرا ميکنند.  غافل از اينکه هم رسومات مذهبی در فرهنگ ايرانی ريشه دارد وهم سنتهای ملی ودرحاليکه هردو غيرمنطقی است، درغنای فرهنگی ما هيچکدام ازآنها در برابر معنويتی که ارزشهای ملی ومذهبی درهويت انسان ايرانی دارد اهميتی ندارد:

 

گوئی که چو معنی از سخن برداری ... جز گنده ی استخوان نه از او برداری

مشکن که بجز شکسته از هر چيزی ... چون در شکنی نه چيز ديگرداری

نيما يوشيج

 

به فرار مغزها از کشورهای جهان سوم به غرب توجه کنيد.  اگر علت اين فرار ريشه يابی شود، هم خرده شيشه های فرهنگ ستيزی آزارت ميدهد وهم جای پای سياستهای امپرياليستی غرب برملا ميشود.  ولی حتی اگر اين ريشه يابی را ناديده بگيريم، غرب با اعمال شرايط خاص در پذيرش آنها گلچين است وبهر کس و ناکسی ويزا نميدهد.  گواه اين ادعا شرايط ويزا است که  درجه توانائيهای مالی، تحصيلی وعلمی متقاضی راملاک عمل قرار ميدهند وميليونها انسان ناتوان درسطح دنيا هرگز نميتوانند مهاجرت قانونی بغرب را حتی درخواب ببينند.

 

پس اين جهان سوم است که هزينه تعليم وتربيت نيروی انسانی هوشيار وتوانمند را، چه در داخل و چه درخارج، بردوش ميگيرد و درست در مرحله بهره برداری آنرا به زرق وبرق دنيای غرب ميبازد.  اين است که اکثريت نيروی هوشمند مراکز علمی جهان غرب را دانشمندان جهان سوم تشکيل ميدهند ولی کنترل اين مراکز در اختيار غربيهاست.  ودرست بهمين دليل است که آنها با تمام موفقيتها و امکانات رفاهی، بازهم آرزو ميکنند که کاش ميتوانستند به کشورخودشان خدمت ميکردند.  ولی نميتوانند، چون هم آلوده سيستم بيگانه شده اند وهم امپرياليسم جديد وضعی را برجهان تحميل کرده است که مام وطن هرگز توانائی جذب آنهارا نداشته باشد.

 

ولی جبرتاريخ هرگز چنين وضعی را تحمل نکرده است و بهمين دليل بشرفراز ونشيب  تمام امپراطوريها را در توبره تجربه دارد.  و زمان حال نيز ميتواند تکراری ازهمان نقاط عطف باشد.  چرا که مردم جهان سوم بسرعت بيدار ميشوند و امپرياليسم نه توانائی قبل را برای پنهانکاری دارد و نه قدرت نظامی ميتواند مانع مقاومت مردم در برابر ظلم باشد.  بهمين دليل از يکطرف جنايات زورمندان برملا ميشود واز طرف ديگرجهان سوم هم برحقوق خود بيشترتآکيد ميکند وهم دست به اصلاحاتی ميزند که هرچند کافی نيست ولی بهترازسرکوبی است.  درنتيجه مردم عادی ديگر فريب بلندگوهای تبليغاتی را نميخورند چون بتجربه دريافته اند که شعارهای توخالی زورمندان بيگانه فقط سرپوشی است برشرارت آنها درابعادی بمراتب وسيعتر از آنچه خودکامگان محلی برآنها روا ميدارند.  بنابراين منافع ملی بر نارسائيها ونارضائيها از حکومت اولويت پيدا ميکند.

 

درحاليکه اپوزيسيون پيشرفتهای نسبی حکومت را انکار ميکند و نابخردانه سعی دارد حماقتهای قدرت مهاجم را توجيه کند، امپرياليسم به اين راحتی قافيه را نميبازد.  اين است که هم بند وبستهای سياسی برای تفرقه انداختن بين نيروهای احتمالی آينده شکل ميگيرد و هم شاخ وشانه کشيدنهای تهديدآميزسرفصل روزنامه ها ميشود وانواع واقسام توطئه های ديگر.  دراين ميان آزادی خواهان واقعی بدرستی نگران ميشوند که اگر اين تهديدها عملی شود، مردم بيشتر متمايل بحمايت از حکومت وقت ميشوند وآنها را بعنوان خائن، منافق وغيره طرد خواهند کرد.  بهمين دليل خواسته و ناخواسته درمنجلاب فرهنگ سفسطه مهاجم غرق ميشوند.

 

واقعيت اين است که نه گفته های نغز بزرگان علم و ادب و فلسفه را ميتوان ملاک راهکارهای سياسی اجتماعی مردم قرارداد، و نه ميتوان با باورهای مردم ستيز کرد ولی ميتوان با شناخت فرهنگ بومی، هم راهبردی از انديشه های برتر داشت، هم باورها را تعديل کرد وهم راه آشتی با مردم را بازکرد. 

 

برای اينکار ميتوان بخويشتن بازگشت که آسان نيست چون آزاديخواهان ازطرفی درتضاد با حکومت وقت وبيگانگی با فرهنگ بومی بيش از پيش به فرهنگ مهاجم پناه ميبرند وازطرف ديگر طغيان غيرسياسی نسل جوان را بغلط همگام وهمراه با آرمانهای خود تصورميکنند که در دنيای اينترنتی اين نسل قيام خواهد کرد تا رژيم را سرنگون کند، درحاليکه آنها با شنيدن چند آهنگ دزدکی در گوشيها و نجوای هوس انگيز کامپيتری دلخوشند و قاچاق بودن آنهم بيشترهيجان انگيزاست تا نارضايتی ازحکومت وقت!  بهمين دليل پيام آزادی بمفهوم فرنگی آن رنگ وبوی ملی ندارد و بغيراز اقليت کوچکی که آنرا با بی بندوباری عوضی ميگيرد وياازآن بعنوان توجيهی برای ناکاميهای خوداستفاده ميکند، گوش شنوائی نخواهد داشت.  

 

درچنين شرايطی فرهنگ مهاجم غرب برای توجيه جنايات آشکاروغيرانسانی خود که برملا شده است و ديگرنه ميتواند پوشش دموکراسی داشته باشد و نه درمبارزه با تروريسم توجيه شود، بيش از پيش به سفسطه متوسل ميشود.  با اين تفاوت که حالا ديگر اپوزيسيون نسخه نويس برای دموکراسی وارداتی نيز چاره ای جز نفی اين جنايات ندارد ودربرابراين شوک بزرگ با درماندگی يا مثل ابراهيم نبوی از طنز به پرت و پلا گوئی ميرسد ويا جيره اش قطع ميشود چون آمريکا برای مشکل عراق به همکاری ايران نياز دارد ولازم ميشود دراين هزينه ها موقتآ صرفه جوئی شود!

 

محمد پورقوريان

پانزدهم آذرماه ۱۳۸۵ برابربا ششم ماه دسامبر۲۰۰٦