فرار از خود

سوگواره ای بياد منتظری

کنون همانم وخانه همان وشهرهمان ... مرا نگو که جاه فزون کن با سران وفلان

بدعتی با رودکی

 

  

 در کودکی عيدی يک ريا ليش را برای تمام سال با خودنگه ميداشتم تا از برکتش پول توجيبی ام حيف وميل نشود ودرمکتب با پسرفقيدش قهروآشتی کودکانه داشتم.  آنروزها که هنوز با منتظری نسبتی نداشتم، بروجردی مرجع تقليد بود و او روحانی محبوب شهر کوچک ما نجف آباد.

 در نوجوانی دورادورازفعاليتهای سياسيش با خبرميشدم.  وسايربستگان دورونزديک که با او همکاری داشتند وهرازگاهی يکی ازآنها دربند ساواک گرفتار ميشد که استيصال وحزن واندوه تمام وجودم را تسخيرميکرد.  با اينحال هم ازشهر وديار بدوربودم وهم از فعاليتهای انقلابی.  اگرهم بحث وجدلی با اين وآن داشتم ويا مطلبی مينوشتم ويا شعری ميسرودم ظاهرآ از صافی سانسور ميگذ شت و هرگز مشکلی برای من ايجاد نکرد.

تااينکه تب انقلاب بالا گرفت و خمینی امام شد ومنتظری اميد امام وامت.  بااينکه او در بطن جامعه، معماری فقهی وحقوقی ولايت فقيه رابعهده گرفت ومن قسمت مهمی از رساله دکترای خود را به آن اختصاص دادم، نه با او تماسی داشتم ونه امکان سفر به ايران.  تا اينکه بعد از فارغ التحصيل شدن، در سال سوم انقلاب به ايران برگشتم تا برای هميشه بمانم ولی چند ماهی بيشتر دوام نياوردم 

درآن چند ماه فقط يکبار بديدن منتظری رفتم که فقط به سلامی وعليکی با دوستان دوران نوجوانی که در دفترش مسئوليتی داشتند گذشت وبس.  جنگ ايران و عراق بيداد ميکرد، ترورهفتاد ودو تن مقامات دولتی و ديگر مهره ها در گوشه وکنار از خبرهای روز بود.  درميان آنها ترور محمد منتظری که فقط در کودکی همکلاسی بوديم و اصغر زمانی که در دوره دانشجوئی باهم بحث وجدل سياسی داشتيم در گوشه احساسم مثل زخمی دير آشنا سرباز کرده بود.  وناخود آگاه نگران برادرکوچکم بودم که يتيم وار بزرگش کرده بودم وبالآخره هم داوطلبانه در جنگ ايران وعراق جانش را فدای عقيده اش کرد.  ولی نه حرفی از حقوق بشر بود و نه جار وجنجالی بر عليه اين جنگ تحميلی وفرسايشی بر عليه دو ملت ايران و عراق.  در حاليکه منافقين ترور وخشونت خود برعليه ايران را به کينه انقلابی توجيه ميکردند، کمتر اپوزيسيونی بر عليه آنها مطلبی مينوشت و يا حد اقل دولت را بنفع آنها محکوم نميکرد!  شعارهای در وديوار بيشتر منسوب به منتظری بود وخودش هم برنامه های راديوئی داشت که بيشتر فقهی بود تا سياسی.

هدف ازاين مقدمه، تآکيد بر واقعيتی است که برخلاف شاگردی استاد وحتی نسبت سببی با وی وهرچند احترام زيادی برايش قائل بوده وهستم، آنچه از اوميدانم محدود ميشود به اطلاعات عمومی و بنابراين نميتواند از امتياز ويژه ای برخوردار باشد.  پس با چنين زمينه ای هدف ازاين سوکنامه نه تعريف و تمجيد است، نه مرثيه خوانی ونه روانکاوی شخصيت او، بلکه فقط وفقط تجزيه وتحليلی است کوتاه و گذرا از نقش "متغير" افراد درهمياری درجهت (ويا اشکال تراشی بر عليه) آرمانهای يک ملت.

نشايد بر کسی کرد استواری ... که ننموده است با کس سازگاری

نظامی گنجوی

سالها پيش يکی از آشنايان در اشاره به محدوديتهای اجتماعی امنيتی بر عليه منتظری، گله ميکرد که در زمان شاه او زندانی بود ولی مردم حق داشتند به ملاقاتش بروند.  حالا در ساختار جمهوری اسلامی که خود از بنيانگزارانش بود، در خانه خودش حق ديدن کس و کاروطرفدارانش را ندارد!  ولی دائی کهن سالم عقيده داشت که اين محدوديتها برای حفظ جان اوومصالح دولت است تا کسی به وی آسيبی نرساند، ودولت مسئول آن قلمداد نگردد.  جالب است که امنيت مخالفين دولت هنوزهم بزرگترين مشکل دولتهائی مثل جمهوری اسلامی ايران است که در تيررس اتهامات تبليغاتی غرب هستند.  مثلآ شيرين عبادی هروقت بخارج سفر ميکرد، برعليه جمهوری اسلامی شعار ميداد ولی احمدينژاد برای امنيت او ازخزينه دولت مآمور گمارده بود تا مبادا کسی بوی آسيبی برساند وبلافاصله سازمانهای وابسته غربی در جا جمهوری اسلامی را محکوم کنند. 

مسئله از آنجا بيشتر اهميت دارد که در بيشتر موارد اين افراد مزدوران خارجی هستند که در سيستم نفوذ کرده اند، ويا خارج ازآن، مخالفين دولت را برای مقاصد سياسی مورد ضرب وشتم وسوء قصد قرار ميدهند تا خوراک مطبوعات برای فشار های بيشتر شوند.  البته اين بدعت تازه ای نبود ونيست.  وقتی مصدق مورد غضب آنها بود، مزدورانشان در لباس طرفداران وی خرابکاری ميکردند تا اورا بدنام کنند ووقتی تاريخ مصرف شاه بپايان رسيد همينکار را با او کردند وبهمين ترتيب با صدام وامثالهم.  بعبارت ديگر، امپرياليزم برای سرکوب دوست ودشمن تبعيضی قائل نيست.  وهر کدام تا زمانی از تيررس زهرآگين تبليغاتی، اقتصادی، سياسی و نظامی جهانخواران بدورند که در جهت منافع آنها باشند ولاغير.

جهان بر ابلقی توسن سوار است ... لگد خوردن از او هم در شمار است

فلک بر سبز خنگی تند خيز است ... ز راهش عقل را جای گريز است

نظامی گنجوی

بنابراين وقتی شاه در جهت منافع بيگانگان، مخالفين داخلی را به بند ميکشيد درست مثل بيشترشيخ نشينهای خاورميانه، خطری از جانب آنها تهديدش نميکرد وکمتر اتفاق ميافتاد که سرکوب داخلی تيتر اول روزنامه های خارجی شود.  به عبارت ديگر، حتی اگر از بيگانگان دستور نميگرفت، نه تنها در مبارزه با مخالفين داخلی دستش باز بود، بلکه حداقل در مورد مذهبيون اطمينان "نسبی" داشت که آلت دست بيگانگان نيستند.  واز آنجا که مصالح هيچ حکومتی (چه امپرياليستی، چه ملی و چه استعماری دست نشانده) اجازه نميدهد نارضايتی داخلی به شورش تبديل شود، توجيه شاه در خفقان سياسی هميشه ارتجاع سرخ وسياه بود.  ارتجاع سياه در ظاهر به مالکين بزرگ زمينهای کشاورزی اطلاق ميشد ولی در عمل برای بدنام کردن روحانيت ببهانه گرفتن وجوه شرعی از آنها مطرح بود.

درست است که ساختار اقتصادی مملکت در زير سلطه مالکين بيشترين ظلم را بر رعيت اعمال ميکرد ولی فقط آن بخش ازمالکين که اعتقادات مذهبی داشتند (ودر نتيجه منصف تر بودند)، مثل تاجران بازار وساير مردم وجوه شرعيه (خمس وزکات و سهم امام وغيره) را به روحانيت ميپرداختند.  اين وجوه در حقيقت مالياتی بود که شخص برای پرداخت آن نسبت به سايرمالياتها اولويت قائل بود.  روحانيت نيز بنوبه خود آنرا براساس موازين شرعی هم برای مستمندان و هم برای سايرهزينه های ادری، پرسنلی وساختاری روحانيت خرج ميکرد.  طبيعی است که روحانيت هم مثل دولت، مفسدين خودش را دارد که از اين وجوه سوء استفاده کرده وميکنند ولی همانطور که اکثر دولتمردان وروحانيون خدمتگزارند،  دولتمردان وروحانيت فاسد در اقليتند 

ازطرفی نه خمينی يک آخوند مرتجع بود، نه منتظری، نه خامنه ای، نه طالقانی، نه بهشتی ونه بسياری ديگر از مخالفين شاه و پايه گزاران جمهوری اسلامی.  درست است که دررساله های فقهی آنها بسياری از برداشتها وروايتهای سنتی تکرار شده، ولی هرکدام در حيطه توان خود چه قبل از بقدرت رسيدن وچه بعد ازآن بسياری از نارسائيهای فقهی را با معيارهای مدرن حل وفصل کرده بودند.  ازطرفی تاريخ اسلام مثل ساير اديان پراست از آخوندهای مرتجعی که هميشه درکنارسلاطين سفاک، در کشورهای مختلف از جمله ايران، ظلم وستم آنها را توجيه ميکردند.  بنابراين سفره گسترده جمهوری اسلامی نميتوانست از نفوذ آنها در امان باشد.

بهرحال تقريبآ ازهمان اوائل انقلاب، منتظری در تيررس دوست ودشمن بود که بطعنه وليعهدش خواندند.  ولی اوبدرستی نماد کامل انسانی بود که خودش بود و آزادگيش.  شايد اين ويژگی پسنديده، خود مانع فعاليت سياسی وی بود.  منظورم نفی ويا خدشه دار کردن شخصيت سياستمداران بمفهوم "سياست پدر ومادر ندارد" نيست.  چراکه سياستمدار بيشتربه کاربرد آزادگی دردنيای واقعيات توجه دارد که مبادا به بی بند وباری و هرج ومرج منتهی شود.  ولی انسان آزاده در مفهوم مجازی و محيطی ايده آل، واقعيات قانون جنگل را ناديده ميگيرد که:

ترحم بر پلنگ تيز دندان ... ستمکاری بود بر گوسفندان

يکی از مهمترين ودردناکترين خطاهای خمينی صدور حکم اعدام طرفداران مجاهدين خلق بود که منتظری بحق وشجاعانه با آن مخالفت کرد، و هزينه سنگين آنرا هم پرداخت.  البته ترديدی نيست که خمينی هيچگونه رابطه شخصی با هيچکدام ازمنافقين نگون بختی که درنتيجه مستقيم حکم وی اعدام شدند نداشت، بنابراين تصفيه حساب شخصی از طرف خمينی نبود واگرهم مسئله ايدئولوژيک مطرح بود، اول کمونيستها مطرح ميشدند، نه منافقين.  بنابراين جو ترور وخيانت منافقين برعليه ايران بايد شرايطی را بوجود آورده باشد که در سطوح پائينتر "تاکتيک" زهرچشم گرفتن از منافقين بعنوان تنها راه مبارزه با آنهابه خمينی پيشنهاد شده و همانطور که منتظری حدس ميزد، در اجرای حکم، منافقين دربند را قربانی منافقين خائن کردند که قطعآ تصفيه حسابهای شخصی وايدئولوژيک هم در اين سطوح اعمال شده است.

بنظر ميرسد گردانندگان انقلاب که از قبل ميدانستند منتظری مخالفت خواهد کرد اورا در جريان اين تاکتيک امنيتی قرار ندادند وخمينی هم لزومی نديده که اورا درجريان بگذارد.  وبعد ازگرفتن حکم، منتظری را در برابرعمل انجام شده قرار ميدهند که بهتر است با حکم امام مخالفت نکند!  ولی او نميتواند ساکت بماند و همين دست آويز ديگری ميشود در سياست حذفی مخالفين منتظری تا برعليه وی دسيسه کنند.   ولی منتظری در برابر سعايت بدخواهان نه ساختار شکن شد و نه طرفدارانش را وجه المصالحه قدرت طلبی خود کرد که درآن شرايط ميتوانست به يک جنگ داخلی تمام عيار تبديل شود.  

بااينحال نه خمينی معصوم بود ونه منتظری، ودرهمين راستا دستگاههای تبليغاتی غرب که هدفی جز بدنام کردن جمهوری اسلامی نداشتند هرازگاهی با مصاحبه های انتقادی منتظری برعليه ايران جنجال برپا ميکردند.  البته در بعضی از اين مصاحبه ها حقايق جالبی بر ملا ميشد.  ازجمله منتظری در مصاحبه ای به مناسبت سی سالگی انقلاب  که با راديو زمانه (۱) داشت، اشاره ميکند که خامنه ای بعنوان رئيس جمهور وقت، نه تنها از جريان کشتار منافقين در زندانها اطلاع نداشت، بلکه در جلوگيری از موج اعدامها که اين بار قرار بود برعليه کمونيستها شکل بگيرد، با منتظری گفتگو کرده بود! 

در اينکه درهر انقلابی، خونهای بيگناهی به زمين ريخته ميشود ترديدی نيست، ولی چرا نبايد رئيس جمهور وقت ازآن با خبر ميشد؟ بعبارت ديگر چه دستهائی بايد در کار باشند تا خشونت انقلابی را به تصفيه حسابهای شخصی و ايدئولوژيک تبديل کنند؟  ماميدانيم که درآن زمان ميرحسين موسوی بعنوان نخست وزير بيشتر در رآس امور اجرائی قرار داشت تا رئيس جمهور و حداقل بعداز اجرای اعدامها بايد خامنه ای را در جريان ميگذاشت.  از طرفی موسوی نه تنها با منتظری مشاوره ای ندارد، بلکه بخشنامه صادر ميکند که بدستورامام، عکس وی از تمام اماکن دولتی جمع آوری گردد.  واين در حالی است که خامنه ای در مقام رئيس جمهور بر خلاف مصالح شخصی وموقعيت خود بديدار منتظری ميرود تا برای جلوگيری از خشونت انقلاب برعليه کمونيستها (که از ديد مذهبی خود نميتوانست با آنها موافق باشد) چاره جوئی کند.  جالب اينجاست که موسوی بعد از شکست انتخاباتی خود بمصداق "گربه شد زاهد ومسلمانا" با ديگر عوامل خود که در زمانی نه چندان دور منتظری را سفيه ميخواندند، اينبار از او بت ديگری ميسازد تا فتنه ای را که برعليه حيثيت ومنافع ايران درسطح دنيا ايجاد کرده بود، آبياری کند! 

بهرحال جهت گيری منتظری درجريان انتخابات دولت دهم ومحکوم کردن دولت بدون داشتن امکانات لازم برای بررسی بيطرفانه يک جريان پيچيده سياسی اشتباهی بمراتب بزرگتر از خطای خمينی در صدور حکم اعدام منافين بود. درست است که هم منتظری وهم خمينی بخطا حکم صادر کردند، اما  خمينی قضاوت را با شرط مشخصی به ديگران محول کرده بود. علاوه برآن مردم از منافقين بخاطر رعب ووحشت وعمليات تروريستی آنها، اگر متنفر نبودند، حداقل دل خوشی نداشتند.  ولی آيا منتظری ويا هرمرجع تقليد ديگری حق داشت بدون محاکمه طرفين، وحتی داشتن امکانات لازم برای بررسی منصفانه فتنه ای به پيچيدگی وبزرگی حوادث بعد از انتخابات،  بر مسند قضاوت بنشيند ويکی از طرفين را محکوم کند؟  دراين فتنه (برخلاف جريان منافقين) مردم عادی بيگناه با مطالبات سياسی موجه درطرف بازنده انتخابات، خوراک تبليغاتی دروغ پردازيها و بازيهای سياسی قدرتهای خارجی شدند.

   هر آوازی که هست از ساز واز سوز ... در اين گنبد که ميبينی به يک روز

تنوری سخت گرم است اين چرخ دوار ... که درچرخش شود "آزرم"  جهان سوز

بدعتی با نظامی گنجوی

 واصولآ قضاوت ومحکوميت يکی از طرفين که هرکدام مليونها طرفدار دارند، توسط مراجع تقليد حتی با محاکمه چه نتيجه ای بجز شکاف بين مردم دارد؟  چرا که هر کدام از اين مراچع تقليد ميتوانند درغايت امرنظری متفاوت داشته باشند. پس يکی دولت را محکوم ميکند، ديگری رقيب انتخاباتی دولت را و يکی ديگر هردو را؟  و مقلدين آنها هرکدام ديگری را صالح نميداند ونتيجه هرج و مرج است وبس.  آيا نبايد مراجع تقليد يک صدا، خواهان کميسيونی بيطرف برای بررسی و تجزيه وتحليل طرفين ميشدند تا هم مفهوم بيطرفی جايگزين جهت گيری شود وهم زمينه برای نهال سازمانهای بيطرف در نظام دوحزبی آبياری ميشد تا حساب آنها که در مسائل سياسی ديد متفاوتی دارند با آنها که آتش به پا ميکنند، جدا شود.  چرا که اختلاف ديد سياسی، بارکش چوب خشک طبيعت است که ميتواند براحتی هيزم کش آتش فتنه شود؟

ميان دوتن جنگ چون آتش است ... سخن چين بدبخت هيزم کش است

سعدی

وقبل از اينکه شيفتگان زرق وبرق سکيولاريسم ادعا کنند، تقليد مشکل حکومت مذهبی (شيعه) است، بهتر است توجه داشته باشيم که در نظام غير مذهبی هم مردم ازايدئولوگهای سکيولار که سرسخت تر از همتايان مذهبی خود هستند، تقليد ميکنند.  بعبارت ديگر وبعنوان مثال در آمريکا جهت گيری (تقليد) سياسی دموکراتها و جمهوريخواهان بمراتب شديدتر از اختلاف مذهبی کاتوليکها و پروتستانهاست.  شصت سال پيش جوزف مک کارتی (سناتور جمهوريخواه در کنگره آمريکا) رهبر فتنه ضد کمونيستی شد که درعمل دسيسه ای بود برعليه دموکراتها.  او ترومن رئيس جمهور آمريکا و دموکراتها را متهم به بيست سال خيانت وهمکاری با کمونيستها ميکرد وچه بسيار از رقيبان خود را که در قوه مجريه فعاليت ميکردند، تا بدانجا بدنام کرده بود که ترومن در جواب، مک کارتی را بهترين مهره شوروی در سنای آمريکا خواند وادعا کرد نه تنها مک کارتی درسياست خارجی آمريکا کار شکنی ميکند، بلکه در جنگ سرد با روسها از پشت به سربازان آمريکائی خنجر ميزند. 

در حاليکه هم مک کارتی وهم ترومن طرفداران (مقلدين) خودرا در جامعه داشتند که های وهويشان برعليه يکديگر بود، مردم فريبی سران فتنه درشباهت ورنگ آنقدر به مک کارتيزم نزديک است که تو گوئی فرزند خلف مک کارتی اينبار ساده لوحان سبز را طعمه خود کرده است.  چرا که اگر مطالبات سياسی واجتماعی مردم مد نظر آنها بود، هر گز اين نارسائيها را بهانه ای برای قدرت طلبی و ساختار شکنی نميکردند.  برعکس از نيروی عظيم طرفداران خود برای همکاری و چانه زنی در وصول اين مطالبات استفاده ميکردند.  کاری که هر رقيب شکست خورده در انتخابات کشورهای غربی ميکند تا جای پای خودرا برای پيروزی در انتخابات بعدی محکمتر کند.

وبار ديگر بين خطا وبهره گيری از خطای ديگران تميز قائل شويم که ازاولی گريزی نيست ولی آنها که اشتباه ديگران را محور منافع شخصی خود قرار ميدهند، يا خود خواهند، يا خائن ويا هردو.  از خطای خمينی ومنتظری گفتيم، خامنه ای واحمدينژاد هم خطا کردند که در معادلات سياسی خود از ياران قديمی انقلاب مثل منتظری فاصله گرفتند وناخودآگاه اجازه دادند، فرصت طلبان ازآنها سوء استفاده کنند.

در پايان بمناسبت سالروز تولد فريدون مشيری، برداشت ديگری از پايان شعر "ريشه در خاک (۲)" اورا تقديم شما عزيزان ميکنم:

من وتو بهر کجا برويم، اینجا ریشه در خاکيم

من وتو عاشق این خاک، اگر آلوده یا پاکيم

 

من وتو از اینجا چه می خواهيم، نمی دانيم

امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست

من وتو با چشم دل، دردشتی خشک، تشنه می رانيم

 

من وتو دردل این خاک، آب زندگی داريم

من وتو درستیغ کوه، نور معرفت داريم

من وتو درگلزار عشق، گلها را نگهداريم

که خار دشمنی در دست گل آزاريم

آشتی

محمد پورقوريان

 دوشنبه بيست ونهم شهريور ۱۳۸۹

برابر با بيستم سپتامبر ۲۰۱۰

 

 

(۱)

http://www.youtube.com/watch?v=oYtRoPXLzBk

http://www.youtube.com/watch?v=df0jH5w_J_Q

(۲)

http://www.youtube.com/watch?v=AxBCy5bMRiA