شيطان

چند ميباشی اسير اين وآن ... گر برون آئی ازاين، آنت کنم

خواه دليلی گووخواهی خودنگو ... در دلالت عين برهانت کنم

مولوی

 

يکی از هنر مندان ايرانی دريکی از سريالهای تلويزيونی، شعر معروف سعدی را به حالت "دنيا پسندانه" دکلمه ميکرد:

تن آدمی شريف است به جان آدميت ... نه، همين لباس زيباست نشان آدميت

به کامای بعد از "نه" توجه کنيد.  يعنی "جان" آدميت شريف نيست.  دردنيای امروز تنها نشانی که از آدميت مانده است، همين لباس زيباست!

 

بعبارت ديگر زرق وبرق و دنيای مجازی غرب، بدجوری "ظاهربينان" غربت نشين و زياده طلبان غرب زده ويا حسرت خور ماهواره ای را فريفته است.  بياد استاد همتای حافظ، شهريار، افتادم که دل پری از جوکهای ترکی داشت.  با خود گفتم اگر امروز بود، با اين فريب خوردگان دموکراسی غربی که آگاهانه ويا ناخودآگاه "بدخواهان" فرهنگ مادری شده اند، چه ميکرد.  ديدم اتفاقآ اينکار را کرده است.  کافی است فقط چند واژه ازشعر معروفش "تو خری يا من (۱)" را عوض کنيد:

 

تو بدی يا من

بدعتی با شهريار

 

الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی

چه محنتها کشید از دست این بدخواه شيطانی

چه طرفی بست از این اوباش، ایران جز پریشانی

چه داند رهبری، سر گشته دنيای نادانی

چرا مردی کند دعوی، کسی که کمتراست از تن

الا ای خودفروش انصاف می کن بدتویی یا من

 

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی

به رشتی کله ماهی خور،به طوسی کله خر گفتی

قمی را بد شمردی، اصفهانی را بتر گفتی

جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن

الا ای خودفروش انصاف می کن بد تویی یا من

 

تو در ينگه دنيائی باید اهل معرفت باشی

به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی

چرا بیچاره مشتی وحشی و بی تربیت باشی

به نقص من چه خندی خود سرا پا منقصت باشی

مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن

الا ای خودفروش انصاف می کن بد تویی یا من

 

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی

به مردی با تو پیوستم؛ ندانستم که نا مردی

چه گویم بر سرم با نا جوانمردی چه آوردی

اگر می خواستی عیب خود هم رفع می کردی

ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن

الا ای خودفروش انصاف می کن بد تویی یا من

 

به جنگی خانمان سوز که طیارات با تعجیل

فرو می ریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل

چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هر دمبیل

تو را یک شب نشد سازو نوا در فضا تعطیل

ترا تنبور و تنبک بر فلک می شد مرا شیون

الا ای خودفروش انصاف می کن بد تویی یا من

 

بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم

عدو را تا که ننشاندم به جای از پا ننشستم

به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم

چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم

که پنداری علی مانده است و حوضش چشم ما روشن

الا ای خودفروش انصاف می کن بد تویی یا من

 

چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد

ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد

سپس در چشم تو غربت به جای مملکت جا زد

چو غربت نیز تنها دید با جمعی به تنها زد

تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن

الا ای خودفروش انصاف می کن بد تویی یا من

 

چو خواهد دشمن بنیاد قومی را بر اندازد

نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

چو تنها کرد هر یک رابه تنهایی بدو تازد

چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد

تو بودی انکه دشمن را ندانستی فریب وفن

الا ای خودفروش انصاف می کن بد تویی یا من

 

چرا با دوستارانت عناد و کین و لج باشد

چرا بیچاره عرب يا ترک عضو فلج باشد

مگر پنداشتی ایران ز لندن با سمج باشد (۲)

هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد

تو گل را خار بینی و گلشن را همه گلخن

الا ای خودفروش انصاف می کن بد تویی یا من

 

تو را تا ترک وعرب بود و خراسان بود

کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود

چو شد کرد و لر و باقی کزو هر مشکل آسان بود

کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود

کنون ای پهلوان پنبه چو نی نه تیر ماند و نی جوشن

الا ای خودفروش انصاف می کن بد تویی یا من

 

اگر گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان

نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان

از این قحط و غلا مشکل توانی وا رهاندن جان

مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان

که انبانه از نفت تهی گردد، دیزی از بنشن

الا ای خودفروش انصاف می کن بد تویی یا من

 

 

آشتی

محمد پورقوريان

 يکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹

برابر با سی ويکم اکتبر ۲۰۱۰

بمناسبت سالروز آزادی منتظری وطالقانی از زندان شاه

 

 

(۱)

تو خری يا من

شهريار

 

الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی
چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی
چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی
قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچاره مشتی وحشی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی
مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل
فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل
چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل
ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن!
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد
ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد
سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد
چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد
تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود
چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود
کنون ای پهلوان پنبه چونی نه تیر ماند و نی جوشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان
از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 (۲)

http://en.wikipedia.org/wiki/Arya_Samaj