ناروا سنجی

آمد خط تو گشادم آنرا ... جان مژده بها بدادم آنرا

تو در خط خود چها نوشتی ... بس نسبت ناروا نوشتی

اين خط خطا چرانوشتی

اين روا وآن ناروا دانی وليک ... تو روا يا ناروائی بين نيک نيک

بدعتی با مولوی وناشناس

 

 

 

با خواندن نامه ای (۱) منتسب به آقای محمد نوريزاد در مطرح کردن بيست وهشت سؤال از "رهبر گرامی"، برآن شدم که گوشه هائی از نارواسنجی (قياس مع الفارغ) ايشان را بررسی کنم.  ولی از آنجا که دروغهای زيادی به اين وآن نسبت داده اند و نه ميخواهم ونه ميتوانم باور کنم شخصی با دانش مستند سازی آقای نوريزاد نويسنده نامه باشد، به وبلاگ ايشان مراجعه کردم و مطلب زير را خواندم (۲):

"همه تان برويد به جهنم.  تو وآنهائی که خطابشان قرار ميدهی، از يک قماشيد.  بيچاره ما که عروسک خيمه شب بازی شده ايم.  بيشتر از اين جايز نيست نوشته ای در اين وبلاگ به رشته تحرير درآيد.  باشد که خدا همه مان را به راه راست هدايت کند."  

نميدانم مخاطب ايشان کيست و نميخواهم گمانه زنی کرده باشم ولی طبيعی است که مخالفين و موافقين هر کدام طرف مقابل را مخاطب آن فرض کنند.  بهرحال چاره ای نيست جز آنکه در اين بررسی از يک نام مستعار استفاده شود. بنابراين "نورآزار" جايگزين نويسنده نامه خواهد بود. 

نورآزار درمقدمه پرسشهای خود همانقدر برعليه آمريکا شعارميدهد که درمتن نامه شيفته اخلاق ورفتار "دولتمردان" آن ميشود وادعا دارد " اين مقايسه، درست ترين وشايد جوانمردانه ترين مقايسه ای است که ميتواند تکليف بسياری از ما را روشن کند".  نورآزار دراين قياس با پيشرفتهای علمی واقتصادی و اجتماعی دو کشورکاری ندارد و ميخواهد بداند به لحاظ "فرهنگی" ايران در شرايط بهتری قرار دارد ويا آمريکا و ادامه ميدهد: "پيش از پيروزی انقلاب اسلامی، در آمريکا بوده ام.  وتاحدودی با چند وچون حساسيتهای فرهنگی واجتماعی وسياسی مردمان آمريکا آشنائی دارم."

اتفاقآ منهم پيش از انقلاب اسلامی به آمريکا آمده ام وتاحال بيشتر عمرم را در آمريکا گذرانده ام.  نميدانم نورآزار تا چه اندازه درجريان تحولا ت چند دهه گذشته آمريکا از راه دور بوده اند، ولی من بااينکه فقط سفرهای کوتاهی به ايران داشتم ولی تقريبآ در جريان بيشتر تحولات ايران بعد از انقلاب اسلامی بوده ام.  وازآنجا که از کودکی به شناخت "فرهنگ" ملتها علاقه بخصوصی داشتم وپايه گذاراصلی اولين مرکز رسمی فرهنگی ايرانيان (۳) درآمريکا بودم وهنوزهم گرداننده بنياد فرهنگی کمال (۴) هستم، لازم دانستم قياس ايشان را که به باور من نارواست مورد نقد قرار دهم.  قبل از اين بررسی و بطور خلاصه بايد گفت نه آمريکای امروز، آمريکای آن روز است ونه ايران امروز، ايران قبل از انقلاب اسلامی. 

خواندن نامه ايشان حسرت آمريکای سی وچندسال پيش را درمن زنده کرد که درشرايط سنی ايام جوانی و بيخبری نسبی آن زمان همانقدر "ظاهربين" بودم که نورآزار در متن اين نامه مطرح ميکند و ترديدی بخود راه نميدهد که شايد واقعيت چيز ديگری باشد.  وقتی درکوله بار تجربه و دانسته هايم جستجو ميکنم، ميبينم آنروزها هم آمريکا جنايات زيادی مرتکب شده بود و برخلاف باور ما از آن دست نکشيده بود ولی شيفتگان غرب (ازجمله خود من) مجذوب نمونه های غير آماری (که اصلآ مشتی از خروار نبود) ميشديم وبا خوش باوری خود آمريکا را همان ميديديم که رسانه های امپرياليستی بخورد ما ميدادند.  مثلآ  در جريان گروگان گيری، کارتر دستور داده بود ويزای اقامت ايرانيانی که بطور غير قانونی کار ميکردند لغو شود.  يکی از گروههای سياسی ايرانی بر عليه کارتر شکايت کرد. تا آنجا که بخاطر دارم مفهوم شکايت دراين جمله خلاصه ميشد که درست است، هرخارجی که درآمريکا بطورغير قانونی کار کند اقامت خود راازدست ميدهد، ولی کارتر حق ندارد اين قانون را "فقط" برعليه ايرانيان اجرا کند و دادگاه هم بنفع ايرانيان رآی داد!  ويا خانم محجبی در يکی از کشورهای اروپائی برای اثبات حق حجاب برعليه کارفرمای خود بدادگاه رفت وموفق شد. 

درهردو مورد ايده آل ترين مظاهرعدالت در مفاهيم اخلاقی وفرهنگی دررسانه های امپرياليستی در صدر اخبار بود که واقعيت داشت ولی عموميت نداشت. چرا که درهمان زمان کمتر ايرانی بود که بخاطر گروگانها بنحوی از انحا مورد تبعيض و بيعدالتی قرار نگيرد والبته ناخودآگاه جمهوری اسلامی را مسئول آن نشناسد که اگر گروگانگيری نميشد، اينطور نبود!  بعبارت ساده تر چيزی که ما نميفهميديم، سمبوليک بودن گزارشهای مطبوعات به اصطلاح "آزاد" در آمريکا بود که نه تنها عموميت نداشت، بلکه در جهتگيری ناجوانمردانه سرپوش گذاشتن بر بی عدالتيهای بيشماری بود که هرگز راهی به سرفصل روزنامه ها نداشتند.  مثلآ بعدها وقتی محاکمه مايکل جکسون برای تجاوز جنسی با آب وتاب در تمامی رسانه های آمريکائی مورد بحث و بررسی قرار ميگرفت، به گواه آمار خودشان دهها هزار پرونده مشابه در گوشه وکنار آمريکا در جريان بود که در غايت امر بنفع متجاوز (که نسبت به مظلوم توانائی برتری داشت وميتوانست از وکلای بهتری بهره گيرد) بسته ميشد.  ودست بر قضا هم مايکل جکسون و هم اوجی سيمپسون نيز بهمين طريق از اتهامات وارده تبرئه شدند!  مهم نيست که برای امثال آنها واقعآ پاپوش درست شده بود ويا گناهکار بودند و مثل بقيه ازما بهتران حقوق ديگران را پايمال کردند.  مهم اين است که رسانه های امپرياليستی از اين فرصتها برای ايجاد نفرت بيشتر بر عليه نژاد سياه استفاده کردند ودرعين حال داد وفرياد "وا آمريکانا" درفضای مجازی رسانه ها طنين انداخته بود که "آزادی" مدنی از آدمهای خبيثی مثل آنها دفاع ميکند!  

درنقطه مقابل آن، همين جريان گروگانها درايران بود.  اين جريان سمبوليک هرگز درايران عموميت نداشت.  بعبارت ديگر فقط وفقط کارکنان سفارت آمريکا بعنوان اعضای "لانه جاسوسی" به گروگان گرفته شده بودند وآمريکائيهای ديگر در ايران نه تنها مورد تبعيضی واقع نشدند بلکه از احترام وکرامت و مهمان نوازی مردم کوچه وبازار و ادارات دولتی وخصوصی برخوردار بودند.  بااينحال رسانه های امپرياليستی تقريبآ در تمامی ساعات شبانه روز ازاين جريان سمبوليک برعليه فرهنگ و اخلاق و خلق وخوی ايرانيان استفاده کردند.  والبته ازاين نمونه ها (مخصوصآ در دنيای مجازی هاليوود) کم نداريم.  داستان فيلم خانم دکترمحمودی بنام "نه بدون دخترم" حتی اگر واقعيت محض بود (که نبود) طوری مورد نقد و بررسی قرار گرفت که تو گوئی ايرانيان درکل مردمی بيفرهنگ و عقب افتاده اند.  البته سالها بعد وقتی اين تبليغ "ناجوانمردانه وغير اخلاقی" غلط برعليه ايرانيان درمردم آمريکا وبيشتر کشورهای جهان ريشه دوانيده بود، آقای دکتر محمودی روی ديگر قضيه را بصورت فيلمی مستند تهيه کرد که حتی يک درصد پوشش رسانه ای اولی را نداشت.

ولی امروز کمتر کسی را ميشناسم که مثل نورآزار فريب ظاهرسازيهای سمبوليک آمريکا وبطور کلی غرب رابخورد.  حتی جوانهای خام هم بيشتر عصيان ساختار شکنی دارند که تقريبآ جهانی است و کمتر کشوری از تبعات آن مصون است، نه شيفتگی دنيای غرب.

پيرما گفت خطا بر قلم صنع نرفت ... آفرين بر نظرپاک خطاپوشش باد

البته نورآزار بسادگی پيرخرابات حافظ نيست که منکر خطاهای "صنع" امپرياليستی شود، برعکس چون "دايه ای مهربانترازمادر"، به فرزند چموش هشدار ميدهد که مبادا "مختصات جامعه وفرهنگ آمريکا را به مثابه يک الگو" بپذيرد.  فقط کافی است توجه داشته باشد خطاهای "مادرش" بمراتب بيشتر از "صنع" امپرياليستی است.  واگر دايه های "دلسوز" بزندان ميروند نه بخاطر شير "خشکی" است که بخورد طفل شيرخوار "دموکراسی" داده اند، بلکه بخاطر "خشک" و"پليد" بودن پستان مادر"فرهنگی" است!

متآسفانه آمريکای امروز در فريب ونيرنگ از آمريکای آنروز بمراتب پيشرفته تر است. بعبارت ديگر مار خورده ای است که افعی شده. ودر همين راستا قياس نورآزار نه تنها از اين جهت بلکه از بسياری جهات ديگر نارواسنجی و ناجوانمردانه است.

ولی وقتی نورآزارها (بعنوان نخبه های کشور) خواسته ويا ناخواسته، آگاهانه ويا نا خودآگاه، با دشمن همصدا ميشوند و نمونه های سمبليک مثبت را بنفع آنها تبليغ ميکنند وهمين نمونه ها را وقتی منفی بود به ضررمردم خود عموميت ميدهند، بايد با بدعتی از فرخی يزدی يادکرد:

اين زمزمه های غير (در ميهن) چيست ... اين (نوع) مذاکرات بنيان کن چيست

گر دوست کند جفا ودشمن هم جور ... پس فرق ميان دوست با دشمن چيست

 درعين حال بايد توجه داشت تهمت زدن و افترا بستن ونسبت دروغگوئی به ايرانيان دادن، چيز جديدی نيست وهميشه از اولين ابزار تبليغاتی برای بدنام کردن ملتی بوده است که در مبارزه با امپرياليزم، بار سنگينی را ساليان درازی است که بدوش ميکشد.  امپراطوری انگليس هم در جريان ملی شدن نفت ازهمين ابزار استفاده کرد.  از طرفی اين ابزار تنها برعليه ايرانيان بکار گرفته نشده است.  مثلآ نورآزار بطور غيرمستقيم پليس ايران را متهم به انداختن تظاهر کننده از بالای پل ميکند.  ولی عکسی که برای اثبات اين ادعا از طرف کارگزاران  فتنه انتخابات پخش شد، دقيقآ همان عکسی بود که سالها قبل ازآن برعليه صدام در سرکوب کردان عراقی استفاده شده بود!  وازآنجا که زير بنای تقريبآ تمامی سؤالهای نورآزار القا کردن همين نسبت دروغ پردازی بر عليه ايرانيان است، آنرا بيشتر تجزيه وتحليل ميکنيم.           

آيا ايرانيان بگونه ای تربيت شده اند که اغلب دروغ ميگويند واز راست وراستگوئی متنفرند و اين اخلاق ناپسند بصورت "يک فرهنگ رايج، در همه ارکان حکومتی نيز رخنه کرده است" که نورآزار ادعا ميکند "دادستان ما، به راحتی سرکشيدن يک جرعه آب، دروغ مينويسد" ويا برعکس ساده انديشی ايشان تهمت دروغگوئی را که دشمن برعليه خودی شايع ميکند، باور دارد؟  

البته دروغ و دروغگوئی در هر فرهنگی نکوهيده است وهم فرهنگ غرب وهم آدب ورسوم وفرهنگ شرق، درنظام آموزشی خود شديدآ آنرا محکوم ميکنند.  ولی در مفهوم واقعی "دروغ" بيشتر کاربرد آن مطرح است نه ظاهر دروغ ودروغگوئی.  بعبارت ديگر دروغ مصلحت آميز داريم و راست يا دروغ فتنه انگيز که پليد وخانمان برانداز است.  حتمآ داستان وزير چپ وراست پادشاه مورد مثال سعدی را بياد داريد که يکی دشنام محکوم نگون بخت را بدروغ، ستايش پادشاه ترجمه کرد تا حداقل از خشم وی جلو گيری کند وديگری عين دشنام را بدرستی ترجمه کرد تا هم با رقيبش ضديت کرده باشد وهم در مجازات محکوم تآکيد:

"ملک روی ازين سخن درهم آمد وگفت آن دروغ وی پسنديده ترآمد مرا زين راست که توگفتی.  روی آن (دروغ) بر مصلحتی بود وبنای اين (راست) بر خبثی وخردمندان گفته اند دروغی مصلحت آميز به که راستی فتنه انگيز"

فرض کنيم نورآزار علم غيب دارد ويا در جام جهان نمای خود ديده است که مثلآ يک مسئول آمريکائی اغلب دروغ نميگويد.  سؤال من ازايشان اين است که اولآ با چه معياری حکم غالب دروغ پردازی دولت آمريکا را استثنا بر کل تلقی ميکند وبرعکس بفرض اينکه دادستان جمهوری اسلامی دروغ گفته باشد، آنرا به تمامی جمهوری اسلامی تعميم ميدهد؟ وبعد در محضر افکار عمومی نقش کدام وزير را بازی ميکند؟  البته توهين غير مستقيم ايشان به ملت ايران را نميتوان ناديده گرفت. چون اگر بگفته ايشان درقياس بی اساس خود، مردمان آمريکا اغلب دروغ نميگويند، پس بايد مردمان ايران اغلب دروغگو باشند که ايشان "رهبر گرامی" را مسئول آن ميشناسد! 

تجربه شخصی من درمعاشرت با مردمی که سوابق فرهنگی مختلف دارند نشان ميدهد دروغ پردازی نه تربيتی است، نه فرهنگی، نه نژادی، نه مليتی ونه مذهبی.  دروغ پردازی يک خصيصه فردی است که اتفاقآ در بيشتر موارد يا مصلحت آميز است ويا جزئی از آداب ورسوم مثل تعارفات روزمره ايرانيان، که فتنه انگيزنيست. اگر غيرازاين بود ومنطق ايشان را بکار بگيريم که دروغگوئی يک ويژگی فردی نيست وزيربنای تربيتی، فرهنگی، نژادی، ملی، ويامذهبی دارد، بناچار بايد نتيجه گرفت که چون آمريکا شش درصد جمعيت دنيا را دارد ولی بيست پنج درصد زندانيهای دنيا را، پس آمريکائيها که چهار برابر سهم خود زندانی دارند بايد خلافکارترين مردم روی زمين باشند که اتفاقآ جواب دندان شکنی بر عليه ادعای ايشان بود.  

ولی هدف دراينجا روشنگری است نه جدل سياسی و بهمين دليل نميتوانم آمريکائيها  را خلافکار ترين مردم دنيا قلمداد کنم. برعکس تراکم نامتناسب خلافکاران در زندانهای آمريکا بخاطر سختگيری و انعطاف ناپذيری سيستم قضائی واجرائی آمريکا است.  خشونت پليس وبويژه در همکاری با نيروهای امنيتی غير دولتی مؤسسات وفروشگاهها در مقابله با کوچکترين خلاف مردم غير قابل انکار است.  در آمريکا اگر کسی برگ جريمه رانندگی را بلافاصله امضا نکند ويا با مآمور مربوطه بگومگو کند، افسر پليس حق دارد او را درست مثل يک قاتل دستگير کند.  چندی پيش استادان دانشگاه شريف با ويزای معتبر وارد آمريکا شدند وبمحض ورود به فرودگاه، دستگير وآنها را ببازداشتگاه بردند تا شب را با دزدها و بدکاره ها بسر کنند.  هيچ گروه ودسته ای حق ندارد در هيچ کجا بدون اجازه قبلی تظاهرات مسالمت آميز داشته باشد والا همگی بازداشت ميشوند.  

درتظاهرات ده هزارنفری پنج سال پيش فرانسه، پليس دقيقآ دوهزار وهشتصد وهشتاد وهشت نفر را دستگير کرد.  يعنی از هر سه نفر شورشی يک نفر دستگير شد.  در مقابل در تظاهرات سيصد هزار نفری بعد از انتخابات ايران که عوامل خودی و بيگانه برای بدنام کردن جمهوری اسلامی از قتل وغارت هم ابا نداشتند، فقط حدود هزار نفر دستگير شدند يعنی ازهر سيصد نفر فقط يکنفر.  از اين ميگذريم که بيشتر آنها درهمان مراحل اوليه آزاد شدند ولی دراين رابطه نسبت دستگير شدگان تظاهرات فرانسه نود برابر ايرانيان بود.  واگر رقم غير واقعی کارگزاران فتنه را که تظاهر کنندگان را تا سه ونيم ميليون نفر اعلام کرده اند در نظر بگيريم، اين نسبت به هزار برابر ميرسد.  می بينيم که دردنيای واقعيات پليس جمهوری اسلامی بمراتب از پليس غرب با گذشت تر و انعطاف پذير است.  حتی اگر بطور ناجوانمردانه نقش پليس را در اين معادله ناديده بگيريم، بازهم بايد نتيجه گرفت که پس تظاهر کنندگان ايرانی بايد بمراتب از فرهنگ واخلاق بالاتری نسبت به شورشيان فرانسه برخوردار باشند که تعداد کمتری قانون شکنی کردند ودستگير شدند.  ولی نورآزارها انتظار دارند تظاهر کنندگان اموال خصوصی و عمومی را به آتش بکشند، به مآمورين پليس حمله کنند و هيچگونه  تقاصی هم پس ندهند چرا که اکثريت مردم رفتار مسالمت آميز داشتند!  درغير اينصورت هيچ سندی رحم وشفقت پليس جمهوری اسلامی را در برابر سنگدلی وخشونت همتايان خود درغرب ثابت نميکند.  اين سفسطه بافی بدان ميماند که اگر کسی در جائی قتل کرد نبايد دستگير شود، چون اکثر مردم آن محل بيگناهند!

البته سهل گيری وانعطاف پذيری پليس در برآورد ماهيت خلاف و شرايط خلافکار لزومآ رد ويا تآييد قوانين مربوطه نيست.  همانطور که مثلآ در برخورد با بدحجابی نميتوان اصل قانون را نقد نکرد. ولی به روز کردن شرعيات در حکومت اسلامی کار ساده ای نيست واجرای بسياری از احکام بشکل "سنتی" آنها در دنيای امروز غيرقابل قبول است.  برای نمونه و بعقيده شخصی من قصاص يکی از مهمترين وعادلانه ترين قوانين جزائی است که از ديرباز دراديان توحيدی ملاک عمل بوده است ولی نميتوان از چارچوب آن خارج شد.  مثلآ اصل چشم برای چشم و پا برای پا نمـيتواند قطع دست را در مجازات دزدی توجيه کند.  چراکه وقتی کسی چشم ديگری را بعمد کور کرد، مجازاتش بايد کوری چشم خودش باشد ولی وقتی کسی بديگری خسارت مالی وارد کرد مجازاتش هم (مثلآ چند برابر) خسارت مالی است نه قطع عضو.

بهمين ترتيب نميتوان به روايات مشکوک ويا سنتی که تاريخ مصرفش گذشته است استناد کرد که مثلآ "آن عرب يک لا قبا به خليفه اول مسلمين گفت اگر کج بروی با اين شمشير راستت ميکنم" آيا چنين آموزه ای دعوت به هرج ومرج است يا آزادی بيان که هربی سروپائی بخودش حق بدهد هم قانونگذار باشد (مجازات خليفه را تعيين کند)، هم قاضی باشد (تشخيص بدهد که خليفه کج رفته است) و هم مجری حکم باشد که باشمشير راستش کند!  ودر نقطه مقابل آن شيفتگان زرق وبرق رسانه های غربی هستند که فکر ميکنند آزادی مطبوعات يعنی دروغ پردازی وناروا گوئی وتهمت زدن و افترا بستن بطوری که نتوان بين راست و دروغ وشعار و عقيده شخصی و راه وبيراه تميز قائل شد.

نورآزار ادعا ميکند در ايران "همه جا نظاميان، پای در رکاب خروج ازعهد قانونی خويش اند ... و آمريکائيها، با کنار گذاردن نظاميان از هر مداخله بيربط ... از رشد همه جانبه ونافذتری برخوردارند"  شايد جان کلام در "مداخله بيربط" باشد، چرا که تقريبآ هيچ موضوعی درنظام امپرياليستی آمريکا وجود ندارد که بطور مستقيم ويا غيرمستقيم به نظاميان مربوط نباشد.  بودجه نظامی آمريکا درصدر جدول کشورها حدود هفت برابر بودجه نظامی چين است که با جمعيتی بيش از چهار برابرآمريکا در جايگاه دوم قرار گرفته است.  نيم قرن پيش، آيزنهاور بدرستی ازخطر نظاميگری آمريکا به مردم هشدار داد که تآثير آن بر سياست، اقتصاد وحتی در روحانيت، در هر شهر وايالت واداره ای از دولت فدرال، احساس ميشود (۵).            

نورآزار درمقام يک روشنفکر ايرانی با صراحت ادعا ميکند "امکان دروغگوئی يک دادستان آمريکائی تقريبآ محال است" ولی به اکثر روشنفکران آمريکائی توجه ندارد که سياستمداران و دولتمردان خود را دروغگو ترين مردم ميشناسند.  البته هم ايشان درست ميگويند و هم آنها، چون نورآزار به ظاهر قضيه توجه دارد و روشنفکرآمريکائی به ماهيت آن.  ايشان در تعميم مثال خود به رابطه غير شرعی کلينتن توجه دارد که آقای کن استار مليونها دلار پول بيت المال را برعليه رئيس جمهور خرج کرد تا ثابت کند کلينتن در مورد يک رابطه جنسی دروغ گفته بود.  ولی روشنفکر امريکائی بااين دروغ مصلحت آميز وی که برای حفظ آبروی خودش و درغايت امر آبروی آمريکا گفته بود، مشکلی ندارد.  برای روشنفکر آمريکائی دروغ بزرگ بوش ودارودسته اش برای حمله به عراق و افغانستان مهم است که تمامی دنيا را بهم ريخت واينهمه خسارات مالی وجانی ببار آورد و هيچ دادستانی حاظر نشد برعليه وی اقامه دعوا کند تا مبادا مجبور به راستگوئی شود!  البته وقتی کار از کار گذشته بود آمريکائيهای عادی هم فهميدند که دعوا برسر لحاف ملا بود، نه دموکراسی والقاعده و صدام وبمب وغيره که اگر غير ازاين بود، بايد اول عربستان سعودی مورد "لطف" آنها قرار ميگرفت!

واقعيت اين است هرازگاهی يکی از مقامات دولتی که حساب کار دستش نيست، پايش را از گليمش درازتر ميکند تا يا از "ازما بهتران" باج بگيرد ويا بنفع مردم کاری بکند که بلافاصله هدف حملات سمبوليک رسانه های امپرياليستی قرار ميگيرد که مثلآ يا دروغ گفته است و يا اختلاس کرده و يا روابط جنسی غير مشروع داشته است وغيره تاخودبخود موضوع اصلی (يعنی عبور ازخط قرمز سياسی) در جاروجنجال مطبوعاتی گم شود.  همين راست ودروغ و تهمت زدن وافترا بستن وفتنه چينی برعليه خبرنگاران کهنه کارهم اعمال ميشود.  چهار ماه پيش، خانم هلن تامس ۸٩ ساله که از زمان کندی در کاخ سفيد خبرنگار بود، صرفآ بخاطر گفتن اسرائيليها سرزمين فلسطين را غصب کرده اند و بايد از آن خارج شوند وبه کشور اصلی خود برگردند، مورد همين حملات قرار گرفت وبالاخره مجبور شد ازکار خود استعفا کند.  ويا کارتر رئيس جمهور سابق آمريکا بخاطر حمايت از فلسطينيها آماج همين حملات رسانه های امپرياليستی شد.  حتی بوش پدر بخاطر در تنگنا قرار دادن اسرائيل برای صلح با فلسطينيها، دور دوم رياست جمهوری خود را بخطر انداخت و باخت.  بنابراين "آزادی" عمل خبرنگاران و حتی بالاترين دولتمردان آمريکائی سمبوليک است نه واقعی.  چرا که هيچکدام نميتوانند خط قرمز رسانه های امپرياليستی را بشکنند.  بعبارت ديگرهم خبرنگاران وهم دولتمردان کاملآ در اختيار شرکتهای غول پيکرچند مليتی هستند که ساختار صنايع نظامی و امپرياليستی دنيای امروز را کنترل ميکنند.

ولی در حالت عادی، بررسی پرونده های جنائی، که درآن مآمورين دولت (بسهو ويا به عمد) خطائی مرتکب ميشوند، يک جريان طولانی است که فرض اوليه هميشه وتقريبآ بدون استثنا براساس برائت کارمند دولت قرار ميگيرد.  ودرست بهمين دليل درکمتر کشوری خطا درهمان مراحل اوليه روشن ميشود.  اين است که پرونده قطور اين خطاها در همه کشورها حاکی از تشخيص (ويا فرضيه) غلط اوليه (نه دروغ پردازی) مسئولين مربوطه است که درنهايت خلاف آن ثابت ميشود.  آيا بايد اين تشخيص (ويا فرضيه) غلط اوليه را دروغ بحساب آورد ويا ايران بايد بدون تحقيقات اوليه زندان کهريزک را برسرمسئولينش خراب ميکرد؟!  واقعآ شرم آور نيست که اينهمه آمار بدرفتاری سيستم آمريکا برعليه زندانيانش ناديده گرفته شود وبا قيافه حق بجانب سؤال کنيم آيا "آنها به خدا وآموزه های دينی ما نزديکتر نيستند"

نه جناب نورآزار، اصل برائت هزينه دارد ومتآسفانه در بيشتر موارد بارسنگين آن بردوش انسانهای بيگناهی سنگينی ميکند که يا به ناحق محکوم شده اند (مثل بسياری از محکومين به اعدام آمريکائی) ويا داوطلبانه جان خود را بخطر مياندازند مثل مقامات قضائی ايران که بدست مخالفين ترور ميشوند.

گيرم که زدشمن گله آری بر دوست ... چون دوست جفا کند چه تدبير کنی

سخن در صلاح است وتدبير وخوی ... نه در اسب وميدان وچوگان وگوی

سعدی

 وقتی بوش برای ايرانيان دسيسه کرد که برای حل وفصل مشکل اقامتشان خودرا معرفی کنند و بعد با اين حيله نا جوانمردانه آنها را روانه زندان کرد، با همسايه آمريکائی خود گله ميکردم که اينهمه دروغ وفريب چرا؟  وپيرمرد واقع بين دنيا ديده، با خنده معنی داری گفت به رؤيای آمريکای "آزاد" خوش آمدی.  توضيح بيشتری خواستم.  گفت چرا فکر ميکنی ايرانيان تنها ملتی هستند که مورد غضب رسانه های امپرياليستی قرار گرفته اند؟  چرا فقط چشمت بدنبال ايرانيان است وفکر نميکنی که اين شتری است که در خانه همه مهاجرين به آمريکا خوابيده است؟  اصطلاح قديمی يک سرخپوست وقتی خوب است که مرده باشد، تقريبآ دربرگيرنده همگان است.  برای آنها يک سرخپوست، مکزيکی، سياهپوست، ژاپنی، چينی، ايرلندی، حتی يک آمريکائی اصيل ويا هر مهاجر و اقليت و نژاد ديگری وقتی خوب است که مثل مرده ای متحرک در خدمت منافع امپرياليستی آمريکا باشد وبس.  درغيراينصورت يا آدم نيست ويا بدون توجه به موقعيت سياسی، اجتماعی ويا اقتصادی خود مضحکه رسانه های امپرياليستی خواهد شد.  ولی کاربوش درمثلث تزويری که همسايه خدا بيامرز ما تشريح کرد نميگنجيد چون ايرانيان نگون بختی که برای ايجاد نارضائی بيشتر برعليه جمهوری اسلامی گرفتارشدند، بنفع منافع امپرياليستی آمريکا فدا شدند ولی نه دوست ونه دشمن آنها را ايرانی "خوب" قلمداد نکرد.

خوشبختانه آقای نورآزار اشاره فرموده اند که شنودهای تلفنی بااعتراض مردم آمريکا روبرو شد ولی نفرمودند که اين اعتراضها هيچ اثری نداشت!  خيلی ازشنودها قبل ازحادثه تروريستی انجام ميگرفت، فقط کمتر کسی ازآن اطلاع داشت.  واتفاقآ براساس قانون "وطن پرستی" دولت حق دارد به دلائل گوناگون حريم خصوصی مردم را ناديده بگيرد.  اين مسئله هرگز به فرودگاهها محدود نميشود و چه بسيار انسانهای بيگناهی که صرفآ بخاطر مسلمان بودن ويا نژادشان مورد سوءظن قرار گرفته اند.  اتفاقآ در ايران شعار مرگ بر آمريکا وجود دارد ولی هرگز ايرانيان نه تنها هيچ آمريکائی را به صرف آمريکائی بودن تحقير نکرده اند، بلکه باکمال احترام ازآنها ياد ميکنند.  بهمين ترتيب با وجود شعار مرگ بر اسرائيل، هيچ يهودی بخاطر دينش مورد سوءظن ويا تحقير ايرانيان قرار نميگيرد.  واگرهم بگو مگوئی بين مردم عادی باشد، صدا وسيمای ايران برخلاف رسانه های به اصطلاح آزاد امپرياليستی به اسم "آزادی بيان" هيزم کش آتش نفاق نميشود. 

اين درحالی است که آمريکا هرگز نگرانی سرنگونی حکومتش را از نيروهای خارجی ندارد.  نورآزار براحتی از دوره سياه مک کارتيزم ميگذرد وتوجه ندارد که در دوره مک کارتی دولت آمريکا سخت نسبت به نفوذ کمونيزم ودنيای پرولتاريا به سرکردگی روسيه آنروز آسيب پذير بود.  ودرست بهمين دليل بگير وببند کمونيستها به اوج خود رسيد که البته درچنين فضائی تسويه حسابهای شخصی، حزبی و گروهی هم ميشد که مثلآ مک کارتی، قوه مجريه و شخص رئيس جمهور را متهم ميکرد وبالعکس.  حتی همين ده سال پيش با حمله تروريستی برجهای دوقلو تقريبآ همه آزاديهای مدنی مردم بيکباره از آنها سلب شد.  ولی اگر دوره سياه مک کارتيزم نه برعليه مردم، بلکه از ترس روسها بوجود آمد، تراژدی يازدهم سپتامبر (حتی اگرتئوری توطئه را ناديده بگيريم) بهانه ای شد برای سلطه بدون چون وچرای امپرياليزم نو، چه در داخل آمريکا وچه در سطح جهانی.

درمقابل، جمهوری اسلامی که حتی يک لحظه ازخطر هجوم امپرياليستی درامان نبوده است، دائم زير بمب باران تبليغات منفی وتهمت وافترا ودروغپردازی فضای امپرياليستی غرب بوده وهست.  کدام يک از اقليتها را سراغ داريد که به اندازه نيمی از رسانه های فارسی زبان درآمريکا برعليه دولتشان دائم برنامه داشته باشند.  در جريان فتنه انتخابات کدام رسانه امپرياليستی اجازه داد که حتی يکنفر موافق در برابر افرادی که برعليه جمهوری اسلامی ميزگرد تشکيل ميدادند، "فقط" حضور داشته باشد؟ آيا هنوز هم ديپلماسی عمومی احمدينژاد را مسخره ميکنيد که با قواعد بازی خودشان از حق ايران دفاع ميکند.  اگر فکر ميکنيد مردم شعورکافی دارند پس خودشان ميتوانند بين برنامه های جمهوری اسلامی و ديگر رسانه های ماهواره ای انتخاب کنند.  بنابراين چه دليلی دارد که راديو تلويزون دولتی هم بجای برنامه های آموزنده ومثبت، آلت دست آنها شود. 

در حاليکه آمريکا ببهانه تراژدی برجهای دوقلو تمامی منطقه مارا مورد تاخت وتاز امپرياليستی خود قرار داده است وآشکارا از هر اعتراض مدنی ايران در جهت منافع خود بهره برداری ميکند، دولت نميتواند جان ومال يک جمعيت هفتاد ميليونی را فدای آزادی بدون قيد وشرط اقليتی زياده طلب ويا فريب خورده کند.  بعبارت ديگر چه دولت مذهبی باشد وچه سکيولار، نميتواند دربرابر مسئوليتی که بعهده ميگيرد فاقد اختيار باشد والبته مسئولين بايد از مقررات ويژه ای پيروی کنند ولی فرق است بين اشتباه اجتناب ناپذير وسوء استفاده شخصی از اختيارات دولتی.  درغايت امرآيا ايران حق ندارد عمليات مشکوک جاسوسان، فريب خوردگان سياسی، ويا ساير افراد (که ميتوانند ناخودآگاه وسيله تبليغات منفی دشمن شوند) را زير نظر داشته باشد؟  آيا در جريان بعد از انتخابات، دولت حق نداشت آنها را که با افتخار در کنار صحنه های جرم خود عکس گرفته بودند، دستگير کند؟  دراينجا بهيچوجه قصد ندارم ازتجاوزبه حريم خصوصی مردم دفاع کنم.  درست برعکس، کاملآ با آن مخالفم.  ولی متآسفانه درجهان امروز شرايط به اين سادگی نيست.  ديگر نميتوان با ساده انديشی چشمان خود را برواقعيات بست.

چندی پيش مقاله کوتاهی در سوک منتظری نوشتم که درآن به دو مورد اشاره کرده بودم.  يکی شهامت اخلاقيش درمخالفت با خمينی نسبت بصدور حکم برعليه مجاهدين که ازمقام خود کناره گيری کرد ولی مثل سران فتنه ساختارشکن نشد که اگر قدرت طلب بود، بدون ترديد حمام خون بپا ميشد.  ودوم اشتباه وی درمحکوم کردن دولت نسبت به حادثه بعد ازانتخابات که حتی امکان بررسی مستقل اين واقعه را نداشت.  يکی ازعزيزان که بسيار به ايشان نزديک بود، عقيده داشت منتظری فاقد صلاحيت دراين مورد نبود چون حتی از سپاه وسايرارگانها برايش خبر ميآوردند!  ترديدی ندارم که همينطور بوده است ولی آيا اين "خبرها" برای محکوم کردن دولت از طرف يک مرجع تقليد در مورد مسئله ای به اين مهمی کافی بود؟  علاوه برآن آيا ميتوان به صحت گفتار کسانی که بهردليل از دولت ناراضيند وبرای مخالفين دولت خبرچينی ويا درواقع بدگوئی ميکنند، اطمينان داشت؟  بدون ترديد هدف از اين فتنه چيزی جز نفی وبدنام کردن ايرانيان از دستآورد مشارکت عظيم مردم در انتخابات نبود که حتی اگر موسوی هم برنده ميشد، بازهمين سناريو برعليه وی به اجرا گذاشته ميشد.  البته با اين تفاوت که در مورد احمدينژاد، خدشه دار کردن محبوبيت جهانی وی در ميان ستمديدگان دنيا هم مطرح بود.  در جنگ علی با معاويه هم کم نبودند کسانی که فريب فتنه قرآن بر سرنيزه ها را خوردند وبرعلی چيره شدند.            

از طرف ديگر درحاليکه قتل و خشونت تروريستی هميشه ودرهمه جا بوده وهست وخواهد بود، هيچکدام از رسانه های امپرياليستی به حمله تروريستی تيموتی مکوی به ساختمان فدرال آمريکا در اوکلاهما (که صد درصد باانگيزه مذهبی بود) انگ تروريست مسيحی نداد ولی حمله تروريستی يازده سپتامبر (که بيشتر سياسی بود تا مذهبی) درهمان دقايق اول برچسب تروريزم اسلامی بخود گرفت.  مثالهای زيادی وجود دارد، مثلآ تروريستهای مسيحی که به کلينيکهای سقط جنين حمله ميکنند ولی هرگز رسانه های امپرياليستی ازآنها برای بدنامی مسيحيت استفاده نميکنند.

با اينحال نورآزار به ظاهر امر بسنده ميکند که اقليتهای مذهبی از آزادی نسبی برخوردارند، ولی توجه ندارد که مثلآ "جايگاه ويژه" مسلمانان در کرسی نفرت عمومی است نه احترام خاص.  جريان مسجد کنار برجهای دوقلوهم يک بازی کاملآ سياسی برای منافع امپرياليستی دراعاده حيثيت ازدست رفته اوباما وآمريکا دردنيای اسلام بود وبس.  والا مسجد خدا نه لازم است چند صد مليون دلاری باشد و نه در جائيکه نفرت وتبليغات منفی دشمنان اسلام راتشديد کند.  علاوه برآن خلفای جابرعرب هم درزمان خلافت خود هم مسجد های آنچنانی ساختند وهم کليسا وکنيسا در پناه آنها درامان بودند.  من از چند و چون ادعای نورآزار درتخريب عبادتگاه درويشان بيخبرم ولی با خلافهای ساختمانی زيادی آشنا هستم که شهرداری بامجوزقانونی اقدام به تخريب ساختمان ميکند. اتفاقآ در يک مورد خاص عکسهای تخريب قانونی ساختمانی را بمن دادند تا برعليه جمهوری اسلامی در اختيار رسانه های گروهی بيگانه قراردهم!  بهرحال در آمريکا هم موارد زيادی وجود دارد که دولت ساختمانهای مذهبی ديگران را به دلائل (ويا بقول مخالفين بهانه های) مختلف غصب کرده است.  همين چندی پيش بنياد علوی جمهوری اسلامی را عملآ ازهستی ساقط کرد. 

اگر ادعای آمريکا برعليه بنياد علوی درست است، چرانبايد ادعای دولت ايران برعليه بنياد مشابهی در ايران درست باشد؟  آيا داستان يک بام ودو هواست؟  ويا آمريکا برای جاسوسی وخرابکاری بر عليه جمهوری اسلامی فقط بسراغ آدمهای معمولی کوچه وبازار ميرود وبس؟!  وبنابراين دليلی وجود ندارد که جمهوری اسلامی نسبت به مهره های کليدی وسازمانهای غيرانتفاعی وفرهنگی وغيره مظنون باشد. شايد هم بنظر نورآزار بايد تمامی مقامات دولتی وگروههای مذهبی وفرهنگی مصونيت بلاقيد وشرط داشته باشند. ويا دولت ايران "بيجهت" بجان فرقه بخصوصی می افتد تا درعمل هم حرف ياوه گويان و ستون پنجم بيگانه را ثابت کند وهم در ميان مردم برای خود دشمن تراشی کرده باشد! 

نه جناب نورآزار، همانطور که شما بدون توجه به باورهای شخصی، وحتی بدون توجه به سوابق خدمات فرهنگی خود در دادگاه محاکمه ميشويد، يک درويش ويا بهائی هم بدلائل موجود در پرونده محاکمه ميشود. البته هم شما وهم هرمحکوم ديگری حق دارد فکر کند بيگناه است ويا برايش پاپوش درست کرده اند وکسی منکر "امکانش" نيست ولی بقول خودتان حکم غالب مطرح است نه استثنا.  البته حکم غالب هم هميشه درست نيست چرا که مثلآ اکثريت بالاتفاق مجرمين ويا زندانيان درهر گوشه دنيا خود را بيگناه تصور ميکنند.  آيا ميتوان بصرف اينکه نگون بختی بيگناه، بهر دليلی مجرم شناخته شده ومحکوم بزندان شده است، ادعای بيگناهی اکثريت زندانيان را باور کرد؟ 

اتفاقآ گرفتاری بزرگ اپوزيسيون همين است که هميشه حتی قبل از اينکه به اتهام يک مجرم سياسی ويا غيرسياسی رسيدگی شود، اورا بيگناه و جمهوری اسلامی را مجرم معرفی ميکند.  کسی که درآمريکا زندگی کرده است بخوبی ميداند که اپوزيسيون سياسی ايالات متحده، قوه قضائيه خود را تخطئه نميکند.  و اين درحالی است که فيلمهای مستند بسياری برعليه قوه قضائيه وجود دارد.  و چه بسيار سوء استفاده  مذهبی از وجوهات شرعی وبيت المال بدست خانواده هزار فاميل برسرزبانهاست.  همين چندی پيش کشيشی در کاليفرنيا زمين کليسا را بنفع خودش فروخت!  والبته افتضاح تجاوز جنسی مردان کليسا که حد واندازه ندارد.  البته هيچکدام از اينها نمونه آماری مردم عادی آمريکا نيستند که مثل مردم عادی ايران ويا هرکشوری ديگر، گرفتاريهای زندگی شخصی خود را دارند.  ولی بطورقطع ويقين مشتی از خروار خانواده هزار فاميل آمريکا هستند که نورآزار سنگشان را به سينه ميزند.  

نه جناب نورآزار، در آمريکا هم نسبت اقليتها در نمايندگی وشغلهای دولتی به نسبت جمعيت است که البته صهيونيستها تقريبآ سهم همه را در پستهای کليدی گرفته اند!  ولی درايران نسبت جمعيت يهود به کل جمعيت به مراتب کمتر از نسبت يک نماينده به کل نمايندگان است!  ما در ايران هم کليسا و کنيسا داريم وهم معبد برای زرتشتيان وهم مسجد برای برادران اهل سنت، بهمين دليل من نميتوانم باور کنم که دولت مانع اجازه ساخت مسجد سنيها درتهران شده باشد.  در مورد پوشش اسلامی بانوان باشما موافقم ولی از اروپا ميگذرم چون حتی در آمريکا هم ازطرف ديگر بام سقوط ميکنی.  علاوه برآن، نه تنها تحقير دختران محجب عادی است، بلکه هر زن ومرد معتقد به شعائر اسلامی در کوچه و بازار ومحل کار ودرس بايد برای حذر از گناه سربزير باشد که اتفاقآ در فرهنگ آمريکائی به دو روئی و خفاکاری (نه حجب و متانت وتقوی) تعبير ميشود!   

مشکل مواد مخدر هم بدرستی برازنده هيچ حکومت وحاکميتی نيست. ازطرفی جمهوری اسلامی در صدر دولتهائی قرار دارد که با جديت تمام برعليه اين مشکل خانمان برانداز فعاليت ميکند. در حاليکه اين مشکل بزرگ انسانی واجتماعی جهانی است، متآسفانه کمتر دولتی توانسته است آنرا ريشه کن کند.  بهرحال تخطئه کردن دولتی که با جديت در حل آن کوشاست، دور از انصاف است.  ولی خوشحالم که دولتمردان ايران پيشرفت کشور را منوط به  حل مشکلات اجتماعی نميکنند والا هيچ وقت هيچ کاری انجام نميشد وهميشه بهانه ای وجود داشت که فلان مشکل اولويت دارد!  يادم هست که دکتر مارتين لوتر کينگ هم (که برايش احترام زيادی قائلم) برعليه صنايع فضائی آمريکا درست بهمين "سفسطه" متوسل شده بود که وقتی سياهان نه آزادی دارند ونه قوت لايموت، چرا بايد هزينه سنگين صنايع فضائی را بر مردم تحميل کرد.  نه جناب نورآزار، هيچکدام  از کشورهای پيشرفته دنيا مثل شما فکر نميکنند ودر دنيای واقعيات، جهان چون خط وخال وچشم وابروست، که هرچيزی بجای خويش نيکوست.  به عبارت ديگر هيچ آدم عاقلی  به صرف اينکه بقول شما کفش ندارد از پوشيدن لباس درست وحسابی سرباز نميزند ولو اينکه پاافزارش متناسب با بقيه لباسش نباشد.  چون بقول مولوی يکی را در گرو ديگری گذاشتن همان و همه چيز را باختن همان:

آن يکی خر داشت پالانش نبود ... يافت پالان، گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب مينامد بدست ... آب چون يافت، خود کوزه شکست

جالب است که نورآزار هم درمقدمه وهم درمتن به پيشرفتهای علمی وفنی کشور حمله ميکند وبا سفسطه کردن فروپاشی سياسی شوروی سابق را به نوعی دربرابر دستآوردهای علمی آن قرار ميدهد.  نه جناب نورآزار، شوروی سابق ابرقدرت "بلا منازع" نبود ولی همين دستآوردها يورش امپرياليستی آمريکا را درزمان "فتنه" فروپاشی شوروی مهار کرد.  هنوزهم استقلال بدون چون وچرای روس وچين و ساير کشورهای پيشرفته جهان تا حد زيادی مرهون همين دست آوردهاست، نه زرق وبرق آخرين مدهای روز.  وخوب ميدانيم آنها هم هميشه مشکلات متعدد اقتصادی و اجتماعی داشته اند وخواهند داشت و مخصوصآ در شرايط فعلی بمراتب بدتر.

درپايان همانطور که درمقدمه آمد، هدف رفع ابهام در مورد اتهامات مربوط  به نارسيهای فرهنگی مردم ايران درقالب دولتمردان جمهوری اسلامی است که ناجوانمردانه در قياس با مردم آمريکا در قالب نظام امپرياليستی ودولتمردان آمريکائی قرار گرفته بود.  فرهنگ بدرستی چارچوب روابط مردم با يکديگر را تعيين ميکند وتربيت فرهنگی همان آموزه های دينی وملی است که معيار ارزشها را تعيين ميکند.  ولی آموزه هائی که در نظام آموزشی کشورها ويا تربيت فرهنگی وخانوادگی آنها که شخصيت اکتسابی فرد را ميسازد هر گز نميتواند شخصيت ذاتی افراد را تغيير دهد که بقول سعدی:

چون بود اصل گوهری قابل ... تربيت را در او اثر باشد

هيچ صيقل نکو نتواند کرد ... آهنی را که بد گوهر باشد

سگ به دريای هفتگانه مشوی ... که چو تر شد پليدتر باشد

خر عيسی گرش به مکه برند ... چون بيايد هنوز خر باشد

 بنابراين آدمهای خوب وبد همه جا هستند، وجامعه فقط ميتواند با معيارهای فرهنگی خود آنها را ارزيابی کند ويا با قوانين ومقررات "جاری" مرزهای قابل قبول روابط بين مردم را تعيين کند وبالاخره مردم در همکاری بامجريان قانون ميتوانند مانع فساد وانحطاط اخلاقی جامعه بدست اعضای بدطينت نظام خود شوند که لزومآ در دستگاه دولت نيستند.  بيقين ميتوان ادعا کرد که مهمترين ابزارامپرياليزم نو برعليه کشورهای عقب نگهداشته شده، ايجاد شکاف بين مردم و دولت است که فقط بدست  جيره خواران بيگانه عملی است وبس.  چون تنها با بدنام کردن کل دولت بخاطر خلاف سهوی ويا عمدی تنی چند ازاعضای آن، ميتوان پايه های هر نظامی را سست کرد.  درست بهمين دليل است که با وجود تمام نارسائيهائی که در نظام امپرياليستی آمريکا وجود دارد، کسی کل دولت را بخاطر خلافهای بيشمار دولتمردان آن بدنام نميکند وهميشه قانون اساسی آمريکا با تمام نارسائيهايش وقوای سه گانه آن با اينهمه جنايات وانحطاط اخلاقيش، بمراتب بيشتر از هر کتاب مقدس و شخصيت معصومی مورد احترام هر شهروند آمريکائی است ولی رسانه های امپرياليستی هرازگاهی با بوق وکرنا اعتراض منزوی وسرکوب شده ويا بی اهميت دانشجويان عصيان طلب را در گوشه وکنار کشور طوری وانمود ميکنند که تو گوئی آزادی مطلق و سرنوشت ساز وجود دارد که ميتواند بموقع مانع جنايات امپرياليستی دولت نه تنها برعليه ساير کشورها، بلکه مردم خود آمريکا شود!  کافی است با نظری گذرا به انواع طومارها برعليه جنگ و جنايت وترور اقتصادی وغيره توجه کنيد که هرروز مردم امضا ميکنند ولی به هيچکدام ترتيب اثر داده نميشود!

 

اختلاف نظر درهر کاری چه دولتی باشد وچه خصوصی طبيعی است، وچه بسا اين اختلاف نظرها مانع کارآئی سازمانهای مربوطه شود ولی در مواردی ديگر مفيد بفايده است.  ازطرفی دردنيای امروز هيچ دولتی قادر نيست جوابگوی خواسته های مشروع شهروندان خود باشد، چه رسد به زياده طلبی شيفتگان قدرت. بنابراين آينده ازآن حزب وگروهی است که درچارچوب نظام (چه مذهبی باشد چه سکيولار) هم برای خواسته های مشروع خود در محيطی مسالمت آميزبا دولت چانه زنی کند وهم اعتلای سطح دانش و فرهنگ اعضای خود را مدنظر داشته باشد.  هر حزب وگروه ودسته ای که هنوزهم در کوره راه منفی بافی و سفسطه بازی و دروغ پردازی وبدگوئی وتهمت وافترا بر عليه دولت گرفتار است، چاره ای جز تحميق طرفدارانش را ندارد وبهمين دليل يا پايش درگل خواهد ماند وبجائی نخواهد رسيد ويا اسير گرگ صفتان امپرياليزم نو خواهد شد که سرنوشت پيش کسوتانش (مثل صدام) در انتظارش خواهد بود:

 

گفت دانائی که گرگی خيره سر ... هست پنهان در نهاد هربشر

هر که گرگش را در اندازد به خاک ... رفته رفته ميشود انسان پاک

وانکه از گرگش خورد هردم شکست ... گرچه انسان مينمايد گرگ هست

وانکه با گرگش مدارا ميکند ... خلق وخوی گرگ پيدا ميکند

گرگها همراه و انسانها غريب ... با که بايد گفت اين حال عجيب

از فريدون مشيری بمناسبت سالروز تولدش

 

آشتی

محمد پورقوريان

 دوشنبه سوم آبان ۱۳۸۹

برابر با بيست وپنجم اکتبر ۲۰۱۰

 

   

(۱)  http://www.bamdadkhabar.net/2010/10/post_4364/

(۲)  http://mohammadnourizad.blogfa.com/

(۳)  http://www.pccsd.org/

(۴)  http://kamaal.us/

(۵)  http://www.h-net.org/~hst306/documents/indust.html