در بستر مرگ

 

با درود وسلام و بهترينها:

آری درست است و منهم مثل هزاران هزارانسان ديگر دچار بيماری سرطان کليه شد م.  جای شکرش باقی است که بالاخره وجه مشترکی با بلند پروازان زمينگير پيدا کرديم ولی باور کنيد عمدی نبود واين ميهمان ناخوانده خود عزمش را جزم کرد و بالاخره کليه چپ را با وساطت پزشک وجراح وديگردست اندرکاران سلامتی تن و روان باخود برد!  ولی نه، اين فرض درست نيست که بخواهم آنرا پنهان کنم. درست برعکس هرکسی حق دارد بميل خودش اين واقعيت را دررديف ساير کمبودهای من قراردهد و هرطورکه دوست دارد با اين وآن درميان بگذارد ويا با خود من مطرح کند ويا آنرا ناديده بگيرد. 

بارها و بارها در مورد ديگر دوستان وآشنايانی که با سرطان دست بگريبان بودند به اين مسئله فکر کردم که اصولآ چرا ماهيت اين بيماری به تمامی داده های فرهنگی ما برای همدردی وتسلی خاطر دهن کجی ميکند واز همه مهمتر تعارفات سنتی نه تنها جوابگو نيست بلکه تا حدی درمانده است که تو گوئی مقدمه يک پايان است، آنهم نه برای بيماری که در حقيقت خط آخر بيماررا قلم ميزند.  

در اين انديشه و شور، بااينکه کمتر ميتوان به نتيجه رسيد، بايد گفت خبر سرطان در حقيقت حکم اعدام بيمارباتمام مراحل قانونی آن است که بجای وکيل ودادگاه، حرفه پزشکی ودستگاه بيمارستان سرنوشت بيمار را بدست ميگيرند.  والبته گمانه زنيها و تجزيه و تحليلهای نا مربوط که بطور قطع مانع بهره گيری درست از يک شناخت و تجربه ميشود تا حدی که حتی دنيای پزشکی به آمار پناه ميبرد که مثلآ تنها وجوه اشتراک من با ساير بيماران سرطان کليه يکی سن است و ديگری جنسيت.  بعبارت ديگر آمارهای پزشکی بيشترنمايانگرناتوانی آشکار انسان دررديابی علت ومعلول بيماريهاست تا شناخت رابطه علمی عوامل مؤثر برپديده بيماری.  چرا که در مفهوم علمی علت و معلول نميتوان گفت که در شرايط معين درجه جوشيدن آب، احتمال بوقوع پيوستن آن مثلآ نود درصد است.  

بنابراين هدف ازاين نوشتاربيان خلاصه ای از واقعيت مربوط  با نمک وفلفل سياسی فلسفی و احتمالآ طنز است تا ازطرفی برای ارضای حس کنجکاوی شما کاری کرده باشم وازطرف ديگر مجبور نباشم آنرا تکرار کنم!  البته تشبيه اعضا وجوارح انسان در قالب وجودی خود به ساختار اقتصادی، سياسی و اجتماعی يک جامعه، مطلب بسيارجالبی است که هميشه مورد توجه انديشمندان بوده و هست و خواهد بود. ولی بهتر است چنين انتظاری را از من نداشته باشيد که پاک نااميد خواهيد شد!

با چنين پيش فرضی اولآ منهم بمصداق "سن که رسيد به ۵۰، فشار مياد به چند جا" چند سالی است که از مواهب اين "فشار" برخون ومخلفاتش، به قرص ودوا و ورزش ونرمش پناه برده ام که هرچه بيشتر رعايت ميکنم، کمتر نتيجه ميگيرم.  بهمين دليل بعضی وقتها باخيره سری فرار را بر قرار ترجيح ميدهم تا نفسم بگيرد و دوباره مثل بچه آدم برگردم سرجای اول با "فشار" بيشتر!

دومآ پنج سالی ميشود که اولين توليد کارخانه سنگ سازی کليه محترم سمت راست را با همت تکنولوژی نه چندان پيشرفته و نيروی تخصصی غيربومی صادرکرديم که پدر صاحب بچه را در آورد. غافل از اينکه همزاد حسودش درسمت چپ بفکر رقابت میافتد وچون دستش ازاين کار برنميآيد، به فکر جمع آوری نيرو ميافتد وسلولهای تروريستی خارجی را با وعده ووعيد دعوت بهمکاری ميکند و سلولهای "سفيد" محافظ را با تحميق و تهديد و تطميع فراری ميدهد تا کاری کند کارستان!

ولی بالآخره چند ماه پيش باهم درگيرميشوند و کار به "خونريزی" ميکشد!  وجود لخته خون در ادرار، زنگ خطری بود که ميبايست هر چه زودتر به مقامات امنيتی گزارش ميشد.  بهمين دليل همسر دل نگرانم با پزشک متخصص تماس ميگيرد ولی ايشان برای موضوع فوريتی قائل نميشوند وبرای يک ماه بعد وقت ميدهند وبعدهم به يک آزمايش خون وادرار و اشعه ايکس اکتفا ميکنند که در آن نه تنها نشانی از حمله سرطانی تروريستهای سلولی نبود، بلکه امنيت سيستم داخلی بمراتب بهتر از آن بود که انتظار ميرفت.  ولی واقعيت خونريزی را نميشد انکار کرد.  اين بود که من بيمار برای آزمايش بيشتر اصرار کردم و دکتر متخصص امتناع کرد که لزومی ندارد و اطمينان داشت که نبايد بيجهت نگران باشم.

ولی کمتر واقعيتی است که با اطمينان خاطر تغيير کند و بهمين دليل درکمتر از سه ماه دوباره آثار جنگ و "خونريزی" از مجاری مربوطه به بيرون درز کرد و دکتر دستور داد بجای ديدن ايشان هرچه سريعتر خود را به اورژانس برسانم!  تعجب نکنيد، بعدآ معلوم شد که دکتر اولی در مرخصی بوده و ايشان موقت بوده اند والآ احتمالآ همان سهل انگاری تکرار ميشد.  شايد از لحاظ پزشکی تفاوت چندانی در سه ماه تآخير نباشد ولی اين مسئله ميتوانست آنقدر به تآخير بيفتد تا اينکه ديگر کار ازکار گذشته باشد.

بهرحال با يک روزآزمايشهای مختلف دراورژانس – که اصرار عجيبی داشتند تا علت مراجعه به بيمارستان را برخلاف واقع "درد" گزارش کنند، نه دستور دکتر!-- وجود سلولهای سرطانی در لانه تروريستی کليه حسود محرز ميشود که ميبايستی هر چه زودتر با آنها مبارزه شود.  و طبعآ شما خوب ميدانيد که پروسه پزشکی درست مثل جريان قانونی محکوم شروع ميشود وبيمار در زندان آهنين محدوديتها فقط برای يک روزنه اميد با دستبند ناچاری – يادمان باشد که در بيمارستان هم بيمار رادستبند ميزنند-- به اين دکتر و آن آزمايشگاه کشيده ميشود که تيک تيک ساعت زمان حالا ديگر معنا و مفهوم ديگری دارد.        

واقعيت اين است که نقش اميد درچنين مواردی به زحمت ميتواند بيشتراز شانس بردن بليط بخت آزمائی باشد ولی درعين حال نه تنها چنين شانسی – هرچند کوچک -- وجوددارد، بلکه درست برعکس احتمال مرگ ومير زودرس برای سرطانی که در مراحل اوليه رديابی شود بسيار کم است.  بنابراين تهديد اعدام بقوت خودش باقی است ولی احتمال اجرای آن بهمان شدت نيست!!

دراين ميان من ماندم واولين انتخاب واقعی زندگی ام که چقدر ازعمر باقيمانده را برای امتداد آن سرمايه گذاری کنم که درهرصورت خطرجدی بود و ناگهان مرگ را با تمامی وجودم در چند قدمی خود احساس کردم که ديگر در آينده ای دور نبود تا فراموشش کنم وازآن بدترخاطره تلخ دوستان وآشنايانی که فاصله زندگی با مرگ را در چنين شرايطی طی کرده بودند، آزارم ميداد که درد بود و نااميدی و دکتر و دوا و آزمايشگاه و بيمارستان.  تو گوئی بيماری خود کار مشقت بار تمام وقتی است که به کارهای روزمره ام اضافه شده بود تا از هستی ساقطم کند.  

ودر بالين مرگ، سنگينی بارمن بود بردوش شريک زندگی ام "زيربارند درختان که تعلق دارند" بهمين دليل عرق شرم بود برجبين و فشار استيصال برتمامی ذرات وجودم.  چرا که خوب ميدانم مريض داری بمراتب سختتر از بيماربودن است.  علاوه برآن پسرم با دقت وکنجکاوی ذاتی خود که با دانش وکالت آميخته است دنيای اينترنت را زيرورو ميکرد تا گزينه ها رابشناسد.  و روان زخم دخترنوجوانم ازديد مسئولين دبيرستان پنهان نميماند ولی نميتواند بپذيرد که دوستانش اورا بخاطر بيماری پدر مورد لطف قراردهند واقعآ بهردوی آنها افتخار ميکنم که اولی در فکر نجاتم بود ودومی درمناعت طبع برابری.  ودست آخرهمت دوستان وآشنايان که هرکدام پيشنهاد کمکی داشتند و عزيزانی چند خيلی بيشتر از آنچه انتظار ميرفت آستين را بالا زدند که تو گوئی دينی را ادا ميکردند در حاليکه اين منم که هرگز قادر نخواهم بود محبت بيريايشان را جبران کنم.

درچنين اوضاع واحوالی روابط عوض شد و ناگهان بدون هيچ مقدمه و مؤخره ای از رديف اکثريت خارج شدم ودر اقليتی قرار گرفتم که راهم را از کاروان هستی جدا ميکرد و باتمام وجود تجربه سالها بلاتکليفی "احوالپرسی" خودم را در گفتار وکردار اکثريت حس ميکردم.  با اين تفاوت که هرگزهراسی ازمرگ نداشته ام واميدوارم که در آينده نيز نداشته باشم، ولی نميتوانستم نگران نباشم.  نگران عزيزانی از دور ونزديک، که ميدانستم با مشکلاتی مواجه خواهند شد.

نگرانی شيطان بزرگ احساسات وعواطف انسانی است نسبت به آنهائی که دوستشان داريم وفکر ميکنيم بودن ويا نبودن ما برايشان سرنوشت ساز است.  در صورتيکه اينطور نيست وقانون طبيعی خلقت در مورد "ازدل برود هرآنکه از ديده برفت" بقوت خود باقی است مگر در جهت خلاف نظام طبيعت که بعنوان مثال داغ فرزند فراموش شدنی نيست.  ولی بهرحال چهره معصوم وابستگان به شيطان نگرانيها ميدان ميدهد تا بر خرد وشعور متعارف انسان چيره شود.  اين است که آرزو ميکنم هر چه زودتر از خاطرشان حذف شوم تا راه خود را پيش گيرند و دراين سير تسلسل چند صباحی را خوش باشند.  چرا که بادست کاردان جراح ماهری خطر از بيخ گوشم گذشت و درپناه تجربه پزشکانی حاذق احوالم خوب است ولی تقدير درکمين است و زمان را اعتباری نيست. 

بهمين دليل بهترين تعبيرمرگ را در فرهنگ خودمان ميدانم که علت آنرا نه در سرطان و سکته و سوانح و بيماريهای مختلف، بلکه در تولد بيان ميکند.  چرا که طول عمر بسان خطی است که از يک نقطه شروع ميشود و بلافاصله حرکتش را آغاز ميکند تا در نقطه ای ديگر تمام شود.  بعبارت ديگر فراز و نشيب زندگی در پرگار تقديرجز نقشی از چيره دستی "سرنوشت" نيست که در ترسيم دنيای هستی برای هر پديده ای آغاز وپايانی متصوراست خارج از اختيارخود پديده.

البته "سرنوشت" به اين مفهوم نيست که نقش "اختيار" انسان را بکلی نفی کنيم، بلکه بيشتر تکيه براين واقعيت است که عدم اختيار ويا حتی محدويتهای بيشمار آن بيشتر سرنوشت سازند تا انتخاب هوشمندانه بشر از گزينه های زندگی واز هر زاويه ای بنگری آدمی در تولد خودش کوچکترين اختياری ندارد و تنها گزينه اش درمرگ خود کشی است.  بعبارت ديگر نه درتولد گزينه ای هست نه از مرگ گريزی.  آنچه ميماند فاصله بين دو نقطه آغاز وپايان زندگی است باتمام پيچيدگيهايش.  وچه واقعيت حيرت انگيزی بر خط عمر استواراست که با وجود تکرار پيوسته مرگ، کمتر کسی آنرا برای خود باور ميکند و همچنان در تلاش است تا از ترس واهی آن، واقعيت غيرقابل انکار محدوديت زمان هستی را در تنگنای دودنيای ناشناخته قبل از تولد وبعد از مرگ همچنان ناديده بگيرد.  وشايد بهمين دليل است که طول عمر و يا درازای خط زندگی باتمام گرفتاريها و نارسائيهايش همچنان آرزوی اکثريت قريب باتفاق مردم است.

دراينجاست که اسطوره های باستانی را بياد ميآورم وبازار برده فروشی و آژيدهاک ماردوش را که با صدای بلند برتمامی ارزشهای دنيای متمدن امروز قاه قاه ميخندند که همچنان خودخواهی بشر حرف اول را ميزند وخوی توحش بچراغ علم روشن است تا کشتن و بيخانمان کردن انسانهای بيگناه را برای زياده طلبی بنام صلح وامنيت وقوانين ومقررات توجيه کنيم که درمورد اول گوی سبقت راازتمامی خونخواران تاريخ ربوده ايم ودر مورد دوم هيچ قبيله جنگ طلبی مفهوم صلح را اينچنين پايمال هوی وهوس نکرده بود.

نه دوست عزيز، از موضوع خارج نشده ام واگرفکرميکنيد حساب من و شما ازحساب دولتهايمان جداست، کافی است کمی در باره خريد وفروش ارگانهای انسان تآمل کنيد.  موضوع اين نيست که انسان خير خواهی با ميل ورغبت ارگانهای خودش را بعد از مرگ بديگران هديه کند ويا در زمان حيات، نيازمندی را مورد لطف خود قرار دهد.  موضوع من نوعی هستم که توان مالی خريد کليه جوانی بخت برگشته را در گوشه ای ديگر ازدنيا دارم درحاليکه خوب ميدانم ويا حداقل بايد بدانم که صرفنظر از هر قانون مدنی وياجزائی، از فقر آن نگونبخت برای خودخواهی خودم سوء استفاده کرده ام واگر شرايط عوض شود وکليه ديگرش ازکاربيفتد، جوان بخت برگشته را يارای جايگزين کردن آن نيست.  حالا تو بمن بگو که ماهيت فرق من نوعی (نه شکل آن) با آژيدهاک ماردوش در کجاست که جوان نگون بختی را برای تنازع بقای خودش از هستی ساقط ميکرد؟

اين است که ما بدرجه ای از خودخواهی رسيده ايم که درميدان جنگ گلادياتورها برسرجان آنها شرط بندی ميکنيم وچشممان بدنبال سهام آن دسته از شرکتهای نظامی است که با تکنولوژی پيشرفته ميتوانند ازآسمانها دهاتی بينوائی را هدف قراردهند ويا بنمايندگانشان در کنگره و هيئت اجرائی مملکت رآی ميدهيم و اگر تخصصی داريم براحتی وبدون هيچ کراهتی برايشان کار ميکنيم واگر ته مانده وجدانی آزارمان داد در تظاهراتی شرکت ميکنيم!  توخود حديث مفصل بخوان ازاين مجمل که حتی کوچکتريش اشاره ای بروابط نابرابر اقتصادی نظام جديد تک قدرتی ندارد.

آری دوست عزيز، خرد گرائی فرهنگ غرب براستی درخدمت خودخواهی توانگر برعليه نيازمند است که اگر فرهنگ کهنسال نوعدوستی شرق دوباره احيا نشود بدا بحال فرزندان ما که ديگر معياری برای شناختن ديو ندارند.  چرا که نسل ما ديو راديد و نشناخت ونسل آينده خود ديو پليدی خواهد شد که فقط بخودش فکر ميکند وبس.

آشتی

محمد پورقوريان

يکشنبه هجدهم فروردين ۱۳۸۷ برابر با ششم آوريل ۲۰۰۸