ارزشهای فرهنگی

 

در عصر تمدن چون توحش شده افزون ... بر ديده کشم سرمه عهد حجری را

کو دست توانا که به گلزار تمدن ... هر خار وخسی ريخته جاروب نمايد

فرخی يزدی

 

برای شناخت ارزشهای فرهنگی اول بايد مفهوم درستی از آزادی و روابط مردم با يکديگر را ملاک عمل قرار داد.  زيربنای چنين مفهومی رابطه منطقی علت و معلول است بدين معنی که در کاربرد آزادی، پی آمد و يا نتايجی بدست ميآيد که ميتواند فردی و يا اجتماعی باشد.  برای مثال اگر من آزادانه از شهری به شهر ديگر کوچ کنم، همانطور که از نارسائيهای شهر اول راحت ميشوم، امکانات آنراهم ازدست ميدهم وبهمين ترتيب با نارسائيهای ديگری در شهر دوم مواجه خواهم شد که امکانات ديگری هم خواهد داشت ويا هر ترکيب ديگری از دادنيها و گرفتنيها که رابطه مستقيم دارد با انتخاب آزادانه من برای کوچ کردن.

 

بنابراين برای يک انتخاب درست، آزادی شرط است ولی کافی نيست چرا که نه تنها دانسته های من در مورد امکانات و محدوديتهای هردو شهر بايد جامع و مربوط باشد، بلکه بايد توانائی تحليل را داشته باشم تا مثلآ درقياس دو شهر، نارسائيهای شهر اول را دربرابر امکانات شهر مورد علاقه ام قرار ندهم که خود فريبی خواهد بود وهمانطور که هرکس از نتائج خوب انتخاب آزاد بهره مند ميشود، پی آمدهای بد نيز گريبانگير کسی خواهد شد که انتخاب غلط داشته است.  درحاليکه اين مفهوم زيربنائی آزادی است، در عمل عواملی ديگری مثل شانس ويا شرايط متغير غيرقابل پيش بينی ميتوانند پی آمدها را تغيير دهند که از حوصله اين بحث خارج است ولی ميتوان آنها را بعنوان احتمالات درنظر گرفت.

 

تا اينجا بمفهوم آزادی در رابطه با عواقب شخصی آن اشاره شد ولی انتخاب آزاد ميتواند نتائج اجتماعی داشته باشد.  بعبارت ساده تر فرد ويا افرادی ديگرکه کوچکترين نقشی در انتخاب من نداشته اند، ممکن است در اثر انتخاب من و فقط بخاطر آن از پی آمدهای خوبی بهره مند شوند ويا نتائج نا گواری بر آنها تحميل شود.  در مثال بالا اگر من پزشک حاذقی باشم، شهروندان اولی از خدمات من محروم ميشوند ودر حاليکه شهروندان دومی امکانات بيشتری بدست ميآورند، پزشکان آنها متحمل هزينه ديگری برای رقابت خواهند شد که ميتواند مطلوب نباشد.  و بهمين ترتيب بسياری از پی آمدهای آزادی نه تنها بر ديگران اثر ميگذارد بلکه آنها را واميدارد تا قوانين حاکم بر روابط مردم را تغيير دهند.  و همين تغييرات در گذر زمان مفهوم پويا بودن يک فرهنگ را روشن ميکند.  يکی از عواقب جانبی وناگوار اين قوانين تغييرات ساختاری قدرت درجامعه ويااعمال نفوذ صاحبان زر وزور بر تحميل قوانين سرکوبگر ويا جلوگيری از ايجاد قوانين برتر بخاطر حفظ منافع گروهی خود در مقابله با منافع جامعه است و تا زمانيکه از مرز بردباری مردم عبور نکند، همچنان يکه تاز شرايط حاکم بر جامعه خواهد ماند.  بهمين دليل است که ميزان بردباری فرهنگی مردم رابطه مستقيم و معکوسی با پويا بودن آن دارد.

 

به اين مقدمه بايد اضافه کرد که آزادی درحقيقت مفهوم مطلقی ندارد وقيد وبندهای آن تابع عوامل ديگری مثل بازمانده های فرهنگی، تجربيات تاريخی، شعور متعارف جامعه، وضعيت سياسی کشور دررابطه با ساير کشورهای جهان وغيره ميباشد.

 

بازمانده های فرهنگی ويا بطور خلاصه فرهنگ، در حقيقت همان هويت ملی يک جامعه است که دربر گيرنده تمام ارزشهاو قراردادهای اجتماعی است که در تجربه زمان با خون جامعه عجين شده و مردم آنهارا همچنان باختيار خود رعايت ميکنند.  واين ويژگی اختيار بعنوان اساسيترين مولفه آزادی، ارزشهای فرهنگی را از قانون جدا ميکند چرا که قانون در بهترين شرايط تحميل عقيده اکثريت بر اقليت است ودر بيشتر موارد وسيله ای است برای حفظ منافع اقليتی بانفوذ برعليه منافع جامعه. اين است که در فراز ونشيب تاريخ، ماهيت قوانين تغيير ميکند تا حافظ منافع طبقه ويا گروه ديگری شود ولی ارزشهای فرهنگی چون تحميلی نيستند پايدار ميمانند.  بعنوان مثال مهماننوازی، احترام به بزرگتر، و بسياری ديگر ازارزشهای فرهنگی ما حتی تعارف کردن از قراردادهای شناخته شده نياکان مااست که اجباری نيستند.

 

درحاليکه قوانين جاری لازم الاجرا هستند وميتوانند مانع اجرای مواردی از فرهنگ باشند که درتضاد باآنها عمل ميکنند، ارزشهای فرهنگی اصولآ جايگزين قانون نيستند. ولی فرهنگ درنماد قانون اساسی هويت ملی يک جامعه، هم تغييرات، حذفيات و اضافات خاص خودرا دارد وهم ازآنجا که قوه قضائيه اش شعور متعارف مردم و قوه مجريه اش همانا وجدان بيدار ملتهاست، ميتواند مکمل قوانين جاری ويا بازدارنده زياده روی وغير انسانی بودن آنها باشد.  ودرست بهمين دليل است که صاحبان زر وزور هميشه فرهنگ ستيزی ميکنند تا شعورمتعارف مردم تحريف و نقش وجدان بيرنگ شود تا بتوانند خوی انسانی بشر را تحميق و خوی حيوانی خودرا در محدوده قانونی خاص توجيه کنند.

 

طبيعی است که مولفه اختيار دراجرای ارزشهای فرهنگی هم به سليقه های متفاوت ميدان ميدهد و هم به شرايط زمان و مکان.  ولی بعضی ازروشها سنت ميشوند که غالبآ ظروفی خالی از محتوا و در بهترين شرايط بعنوان يادآور از گذشته ای دور و بهانه ای برای شادی و يا اندوه مثل مراسم عروسی و عزا برای رفع تکاليف اجتماعی بکار گرفته ميشوند و ميتوانند مثبت باشند يا منفی.  ولی ماهيت ارزشهای فرهنگی نه سنت است و نه نقشی بر ديوار و دائم تغيير شکل ميدهد تا با پندار و گفتار و رفتاری ديگر از شادی همديگر شاد شويم و با همدردی وهمدلی در برابر نارسائيهای زندگی مرهمی برزخمهای روزگار باشيم.

 

در ماهيت ارزشهای فرهنگی نه نيکی مطلق است و نه بدی.  بعبارت ساده تر يک کار نيک ميتواند اثر بد داشته باشد ويا بر عکس.  بعنوان مثال بيشتر کارهای خيريه بشکلی که در جهان امروز اجرا ميشود، بيشتر رفع مسئوليت اجتماعی از طرف خير است که به گداپروری و مفت خوری و در بسياری از موارد بيعدالتی اجتماعی منجر ميشود.

 

در مورد اول انسان خير با پرداخت خيريه، درست مثل پرداخت ماليات، درحقيقت بطور نا خود آگاه به وجدان خودش رشوه ميدهد تا همچنان در مهمترين کاربرد نقش اجتماعی اش از وظيفه خود که همکاری و همياری در توسعه وتوزيع امکانات و منابع همگانی است، سرباززند و درغايت امر تا آنجا که ممکن است و در توان خوددارد از سهم بيشتری برخوردار شود.  اين تحميق وجدان تا بدانجا در اذهان عمومی رسوخ کرده است که صاحبان زر وزور با تآسيس موسسات خيريه توانسته اند در کنار زياده طلبی ها و بي عدالتيها، برای خوداز اعتبار خوب وخير بودن هم برخوردار شوند.  البته اين مفهوم عام نيست واصولآ در تاريخ بشر، بيشتر انسانهای خير ازهمين طبقه صاحبان زر وزور بوده اند که از امکانات خود برای بهبود شرايط مردم استفاده کرده اند.

 

و درمورد دوم درحاليکه اکثريت عظيم طبقه متوسط همچنان با کار وکوشش بيشتراز سهم خود هزينه های اجتماعی را بعنوان مالياتها بدوش ميکشند، قسمت قابل توجهی از طبقه ای که مشمول کمکهای خيريه ميشوند در قطب ديگر جامعه قرار ميگيرند که هميشه از جامعه طلبکارند و از ايفای هر نقش مثبتی در جامعه سرباز ميزنند ويا حداقل نفعی در آن نمي بينند.  متاسفانه قوانين اجتماعی بيشتر کشورهای پيشرفته نه تنها در ايجاد استحکام و تداوم چنين وضعی نقش موثری دارند بلکه شرايطی بوجود آورده اند که حتی در ميان مستمندان واقعی بيعدالتی ميشود.  بدين معنی که اگر نيازمندی بتواند ازطريقی با دنيای همت عالی ارتباط برقرار کند، نيازش بر طرف ميشود ولی هزاران هزار نيازمند ديگر در شرايط مساوی دستشان بجائی نميرسد و هيچکس ازخود نميپرسد که چرا؟

 

بهمين دليل است که ارزشهای فرهنگی در ماهيت خود نه افراط دارند و نه تفريط وافرادی که الگو ی ارزشها قرار ميگيرند، پرهيزکارند.  آنها نه زياده طلبند و نه فقير بتقصير.  بعبارت ديگر آنها هرگز سربار جامعه نيستند.  در نقطه مقابل آن، استثناهای موفق در تجارت، هنر، موسيقی وغيره در رقابتهای فتنه انگيز الگوی مردم قرار ميگيرند و دراين تضاد ارزشهاست که نقش ماندگار فرهنگها نمايان ميشود:

 

برو کار ميکن مگو چيست کار ... که سرمايه جاودانی است کار

بپوش و بنوش وبده ... قليلی تو از بهر پيری بنه

مبادا که دردهر ديريستی ... مصيبت بود پيری ونيستی

 

در حاليکه نيروهای چپ در تفريط پرولتاريا بجنگ ارزشهای فرهنگی رفتند، صاحبان زر وزور در افراط و تحريف آنها بنام آزاديهای مدنی و دموکراسی، بی بند وباری را رواج دادند تا نيروهای جوان و کارآمد جهان سوم را مانند برده های آفريقائی قرون گذشته بکار گيرند، بااين تفاوت که مدتهاست بجای زور سرنيزه و کشتيهای برده کشی، از زرق و برق تمدن عيش وعشرت استفاده ميکنند که مانند خانه های فحشا هم وروديه دارد و هم ناز و ادا.  وهمينکه برده تمدن غرب بماهيت خود برميگردد آنقدر آلوده است که نه راه پس دارد، نه پيش و تآسف از غربتی گنگ و نامفهوم در بيهويتی که بقول مولوی:

 

هرکسی کو دور ماند از اصل خويش ... باز جويد روزگار وصل خويش

 

ولی نی بريده شده از نيستان، صيقلی ديگر دارد با سوراخهای متعدد برای نوای ديگران که کاش بقول مولانا جفت بدحالان و خوش حالان بود ولی در عمل آلتی بيش نيست که چون ترک بردارد هيچ است هيچ، چه رسد به وقتيکه ازکار ميافتد ولو اينکه در دورانديشی عقل کرده باشد که اندوخته اش بلای جانش است و نسل بی فرهنگ، در نظام ماشينی، برايش پشيزی قائل نيست و در انتظار روزی خواهد بود که سربر زمين بگذارد تا مالش را تصاحب کند.

 

بنابراين شناخت فرهنگ همانند هر دانش ديگری نه تحريف ماهيت است برای بهره گيری از سنتها و نه ستيز باارزشها برای تغيير باورها.  چرا که در گلزار ارزشهای فرهنگی هرگلی ويژگی خود را دارد و يکی را  بوئی متفاوت است و ديگری را نقش ونگاری خاص واين ترکيب آنهاست که مخصوصآ در جمع اضداد زيباست و باغبان انديشه را نگهداری بايد نه تبعيض و ريشه کنی.   و بهمين دليل در بررسی ارزشهای فرهنگی، و حتی در ترويج آن، بزرگنمائی و تقديس سنتهای دست وپا گير همانقدر گمراهی است که تخطئه کردن و ياسرپوش گذاشتن بر ارزشهای والا و جهانگير آن.

 

در عين حال ارزشهای فرهنگی بامفاهيم علمی تشريح نميشوند که در حقيقت معيارهائی هستند متفاوت که از صافی زمان گذشته اند.  و همانطور که دردنيای هنر برای تبلور لبخند محبت، بخط کش و پرگار علم نيازی نيست، ارزش احساس را در ترکيب شيميائی اشک نميتوان تجزيه وتحليل کرد و شيفتگان علوم تجربی بمراتب بيشتر از مردم عادی گرفتار نوعی خرافات مدرن هستند که انتظار دارند همه درهارا فقط با اين علوم باز کنند.  و بهمين دليل است که علم به مفهوم دانش و آگاهی، دربر گيرنده شناخت پديده های متفاوت است.  واگر بمفهوم لغوی بربريت توجه کنيم که همانا نفی و کشتار و حذف و تخريب نمادهای فرهنگی ديگران بدليل جهالت، عقب ماندگی، خشونت و نا آگاهی به ارزشهای فرهنگی ديگران است، بيشتر به واقعيت خرافات مدرن و بربريت غرب پی ميبريم.

 

بنابراين در شناخت ارزشهای فرهنگی بايد تدبير شناخت آنها را با معيار باورها و دوری از استهزای ناشی از غرب زدگی و منطق خرافات مدرن در لباس علوم از يکطرف و تقديس و بزرگنمائی سنتها در مقابله با ماهيت فرهنگی ارزشها از طرف ديگر ملاک عمل قرارداد که برای سازمانهای فرهنگی خارج از کشور نه تنها کاری سخت و طاقت فرسا ميباشد، بلکه انحراف وقت وامکانات و نيرواز مقابله با فرهنگ ستيزی خواهد بود که بزرگترين آفت برای همزيستی مسالمت آميز انسان امروزی است

 

فرهنگ زنده و پويا تابع زمان و مکان نيست ولی درست مثل هر انسان آزاده ای از هردو بهره ميگيرد وهمانطور که هرنسلی ازطفوليت به کهولت ميرسد تا نتيجه تجربيات خودرا برای تکامل به نسلی ديگر منتقل کند، بازمانده های فرهنگی اگر در تيررس نسل کشی قرار نگيرند، هوده های گران قيمتی هستند که نه تنها آيندگان را از تکرار تجربيات تلخ بی نياز ميکنند، بلکه ميراثی هستند از راههای هموار و آزموده شده برای زندگی بهتر که بر خلاف ماهيت امپراطوريهای زر وزور بر ديگران سوار نيستند.  ولی فرهنگ ستيزی طاعونی است که دراوج قدرت بجان ملتها ميافتد تا آنها راازهستی ساقط وبزير مهميز بردگی خوددرآورد.

 

وحالا که امپراطوری غرب نفسهای آخرش را ميکشد و جورج بوش اولين کلنگ گورش را برزمين زد، صاحبان زر وزور بدست وپا افتاده اند تا درميان آزادگان در بند، بردگان جيره خوار خودرابکار گيرند  تادر نقش دايه های بهتر از مادر، با فرهنگ ستيزی آخرين روزنه های اميد را مسدود کنند که زندگی چيزی نيست جز دود خوردن  درتاريکيهای تونل مدرن بي هويتی واسارت در تارعنکبوت جهانخواران که همسان همتايانشان درامتداد تاريخ همچنان انگلهای خون آشام فرهنگهای کوچک وبزرگ بوده وهستند.

 

شايد مهمترين کاری که سازمانهای فرهنگی برونمرزی ميتوانند بر عهده بگيرند، روشنگری در معيارهای دوگانگی باشد که در نظام ارباب ورعيتی مدرن، پيشخدمتان برای تحقير و تحميق فرهنگهای بومی بکار ميگيرند.  مثلآ درحاليکه کشتار حيوانات نميتواند دردنيای متمدن مورد تآييد انسانيت قرار گيرد، استهزای فرهنگ ستيزان جيره خواراز قربانی کردن گوسفند در فرهنگ خودی، حمايت از حيوانات بعنوان مظاهرانسان مدرن نيست چرا که آنها کوچکترين اعتراضی بقربانی کردن بوقلمون در مراسم شکرگزاری مردم آمريکا ندارند.  بياد دارم که خبر نگاری از راج کاپور چهره فقيد سينمای هند پرسيد چرا با تهيه فيلمهای غير واقعی مردم را منحرف ميکنيد؟ و او در جواب گفت البته حق با شماست و بهتر است ما زمينه را خالی کنيم تا شما با فيلمهای واقعی مثل سوپرمن آنها را هدايت کنيد!

 

 واقعيت اين است که بشر با باورهايش زندگی ميکند و بگواه تاريخ دنيای شرق، بويژه ايران، نه تنها با باورهای متفاوت و حتی متضاد همزيستی مسالمت آميز داشته است، بلکه پذيرای آنها نيز بوده است وآنچه را که غرب بعنوان آزادی باورها مطرح ميکند، در عمل نوعی باور ستيزی برای جايگزين کردن فرهنگ بومی با معيارهای امپرِياليستی از يکطرف، و ايجاد تفرقه وتشتت برای اقتصاد سلطه وجنگ از طرف ديگر ميباشد.   

 

بايد توجه داشت که سيستم باورها، روشهای مختلف حکومتی گذشتگان، و خلاصه آنچه درروابط اجتماعی مردم نقش داشته است از مولفه های فرهنگی هستند که ميتوانند خوب باشند و يا تاريخ مصرفشان گذشته باشد و يا واقعآ بد باشند ولی از آنجا که جايگزين قانون نيستند، نه تنها تحميلی نخواهندبود، بلکه آخرين پايگاه آزادی برای نقش اختيار درانتخاب روشهای مختلف برای همزيستی مسالمت آميز قلمداد ميشوند.  و بهمين دليل فرهنک ستيزی حتی با مفهوم مدرنيته مغايرت دارد که اکثريت ميتواند از سهم اقليت برای پيشبرد منافع خود(مثلآ سيستم آموزشی خاصی)استفاده کند ولی حق ندارد مانع اقليت درايجاد مراکز فرهنگی  بشود که همين مراکز ميتوانند در سيستم قانونگزاری نفوذ کنند تاقوانين راتغيير دهند.  بنابراين آنها که آگاهانه ويا ناخودآگاه بنام آگاهی، علم، وياتجدد، فرهنگ بومی رابباد استهزاميگيرند، درعمل از سنتگرايان بيشتر با هويت مردم در ستيزند تا آنها رادر ماشين غول پيکر صاحبان زر وزور به پيچ ومهره های نا چيزی مبدل کنند.  و اين آگاهی نيست که عين تحميق است. چرا که بيداری چيزی جز دانش به خوب وبد وبي تفاوتيها نيست که ستيز با باورهادر آن نقشی ندارد.

  

واين بربريت بجائی رسيده است که حتی با دنيای ادب سر ستيز دارند و همانهائيکه روزگاری شعر وسبک قديم را استهزا ميکردند، حالا همان شاعران بزرگ را چماق کرده اند تا به شعرای نوپردازی چون نيما و شاملو حمله کنند چراکه مثلآ اولی در قالبی ديگر هم ارزشهای کهن را ارج مينهد و هم فريب دوگانگی غرب را نميخورد و دومی باشيوائی در حماسه پردازيهای فردوسی غوطه ور ميشود تا صف حق و بيعدالتی  را در شعر "پريا" ازهم جداکند.  و فرهنگ ستيزان توجه ندارند که اگر واژه "پريا" غير واقعی است، تمام اسطوره های شاهنامه نيز سمبليک و غير واقعی است.

 

ولی فرهنگ ستيزی پديده ای تازه در حافظه تاريخی اين ملت نيست که روزگاری اسکندر بود و به آتش کشيدن تخت جمشيد در هوسبازيهای بدکاره ای انتقامجو و زمانی ديگر جنگجويان خلفای اعراب بنام اسلام و بعد ترکان قديم وجديد واروپائيان وحالا هم باجگيران آمريکائی در لباس دموکراسی. وشگرف از جمع اضداد فرهنگ پذيرائی که نه دراوج قدرت خودرا بر ديگران تحميل کرد ونه در زير سم ستوران و  باران آتش ودود و خفقان زنجير و خون از پديده های دانش يونان  و ندای اسلام دربرابری و عدالت فاصله گرفت و نه با مردمسالاری دنيای امروز سر ستيز دارد که در فراز ونشيب افتادنها و بپا خواستنها، اندوخته های فرهنگی را آسان بدست نياورده تا آسان رهاکند. وخوب ميداند که سوقات بيگانگان با نيتی شوم بسته بندی ميشود و تحفه خودکامگان بومی نيز چيزی جز در گيريهای محلی برای انحصار قدرت نيست.

 

شايد بهتر باشداز اسلام وشاهنامه بگذريم که در دنيای مدرن سلطنت منفور و اسلام ستيزی باب روز است. ولی ميتوان به کتاب مقدس "صد در" از زرتشتيان اشاره کرد. بااينکه آتش مظهر پاکی درآئين زرتشت است که تمام پليديها را ميسوزاند، دراين کتاب آمده است که زن در دوران ماهانگی خود آنقدر نجس ميشود که حتی آتش درنزديکی بااو ناپاک ميشود!  در نفی آئين زرتشت کافی است همانند غربزدگان شيفته علم، به اين کتاب اشاره کرد که اين عين گفته های مقدسين زرتشتی است.  وِيادر توجيه آن تفاوتهای جنسی زن و مرد را مورد توجه قرارداد که مرد درارضای نياز خود تابع زمان نيست، ولی دوران ماهانگی ميتواند نقش موثری در برآورد اين نياز زن ايفا کند، و بهمين دليل زن در حقيقت بدين وسيله مورد حمايت  قرار گرفته است تا دستاويز شهوت مرد قرار نگيرد.

 

ولی واقعيت اين است که آئين زرتشت دراصول ماندگار پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک خلاصه ميشود وهمانطور که قوانين جاری را نميتوان بخاطر قوانين منسوخ رد کرد، نفی بازمانده های فرهنگی بدليل اصول متروکه آن از منطق بدور است.  ودامن زدن باختلافات ناشی از باورها چيزی جز فرهنگ ستيزی نيست که خرافه پردازان مدرن در دوگانگی خود براحتی اضافات و کثريات منسوخ در فرهنگها (بويژه اديان) را زير ذره بين تکفير و استهزای باصطلاح علمی قرار ميدهند تا اصولآ دين وفرهنگ را نفی کنند.  سئوال اينجاست که آيا ميتوان با همين معيار علم را نفی کرد؟ مگر نه اين است که بيشتر تئوريهای علمی (که در مقابله با باورهای فرهنگی از وحی منزل هم مقدستر هستند) درهم فرو ميريزند. 

 

خانه دل خود را در درون حراست کن

پيش از آنکه اين خانه رونهد به ويرانی

بدعتی از نگارنده با شيخ بهائی

 

محمد پورقوريان

پانزدهم بهمن ماه ۱۳۸۵ برابربا چهارم ماه فوريه ۲۰۰٧

سالروز فرمان خشايارشا برای جلوگيری ازتوطئه قتل عام يهوديان در۲۴۸٦ سال پيش

  ويرايش ششم اسفند ماه ۱۳۸۵ برابربا بيست وپنجم ماه فوريه ۲۰۰٧