نژادپرستی

بيداد مکن جان برادر به حقيقت ... بيداد پدر زحمت آن بر پسر آرد

شاه نعمت اله ولی

 

مولوی دريکی از داستانهای بسيار آموزنده وشيرين خود حکايتی دارد از جوانی که ميخواهد روی بدن خود خالکوبی کند.  وازآنجا که شيرصفتی را در سرنوشت خود ميديد، از خالکوب ميخواهد تا نقش شير بر شانه اش خالکوبی شود.  همينکه خالکوب دست بکار ميشود، درد سوزن طاقتش را طاق ميکند واز خالکوب ميپرسد اين کدام قسمت از بدن شير است؟  خالکوب جواب ميدهد دم شير.  جوان ميگويد لازم نيست، شير بی دم خالکوبی کن!  وبهمين ترتيب تا خالکوب از جای ديگری شروع ميکند، جوان ترجيح ميدهد که آن قسمت از بدن شير خالکوبی نشود تا جائيکه خالکوب حوصله اش سر ميرود:

شير بی دم وسر واشکم که ديد ... اين چنين شيری خدا هم نآفريد

 

اين حکايت بخوبی بيانگر خود بزرگ بينی بخشی از نسل فريب خورده کشورهای درحال توسعه ( از جمله ايران) در گوشه وکنار دنيای امروزاست که با نقشی خيالی از حماسه های ملی، نه تنها نژادپرستی را با وطن پرستی عوضی گرفته اند، بلکه برمصداق مثال فوق، تحمل اعضای نژاد خود (ترک وبلوچ وعرب وغيره) را هم ندارند.  در حاليکه اکثريت مردم در حد توان خود در پيشرفت هرکشوری نقش دارند،  فريب خوردگان نه تنها رنج وطن سازی را برخود روا نميدارند، بلکه اقوام وهمسايگان حود را تحقير ميکنند که مثلآ چهارده  قرن پيش مشتی عرب سوسمار خوار به سرزمين مقدس ما يورش بردند و تمامی جلال و جبروت ساسانيان را نابود کردند! 

 

فريب خوردگان نميدانند و يا فراموش ميکنند که قبل از حمله اعراب به ايران، ساسانيان آنچنان در گير مبارزه قدرت بودند که در فاصله چهار سال، ده پادشاه ساسانی با کشتن يکديگر (در واقع کشتار خانوادگی) بر اريکه قدرت تکيه زدند تا نوبت خودشان شود که بقول ناصر خسرو:

عيسی برهی ديد يکی کشته فتاده  ... حيران شد وبگرفت بدندان سرانگشت

گفتا که کرا کشتی تا کشته شدی زار ... تا باز کجا کشته شود آنکه ترا کشت

 

از آن گذشته درست است که اولين منشور حقوق بشر بدست کورش آبياری شد، ولی مگر نه اينکه وی و ديگر امپراطورهای ايران قبل از اسلام نيز در زمان خود از طريق حمله نظامی به همسايگان "ضعيف" کشورگشائی ميکردند و در نتيجه حداقل ظلم براقوام زيرسلطه، گرفتن خراج جنگی و اجير کردن جوانان آنها برای سربازی بود.  وبعد نوبت به خلفای عرب رسيد که به بهانه اسلام، کشور گشائی کنند و برتاج و تخت فرمانروائی اربابان قبلی خود (ازجمله امپراطوری ساسانيان) تکيه زنند تا فردوسی نتيجه بگيرد:

چنين است رسم سران درشت ... گهی پشت زين و گهی زين به پشت

وحالا نوبت تاخت وتاز غرب است که امپرياليزم امروز سلطه گری وتآمين منافع خودش را مزورانه بعنوان ترويج دموکراسی بر ديگران تحميل کند.  ودرحليکه تاريخ همچنان تکرار ميشود، مردم عادی (عرب وايرانی وغربی وغيره) نيز بار سنگين کشورگشائی امپرياليزم زمان خود را بدوش ميکشند که بقول آن شاعر اصفهانی:

اين شنيدم چو کسی رنج برد ... بعد هر رنجبری گنج برد

من بسی رنج بردم آخدا ... اثر از گنج نديدم آخدا

 

وخلاصه اينکه رنج از ما بود وگنج از دگران!  ويا بعبارتی ديگر همانقدر که مردم عادی ايران زير سلطه چکمه پوشان پادشاهان خود خرد شدند، مردم عادی عرب پايمال شرطه های شيوخ عرب بودند و مردم عادی کشورهای صنعتی دنيای امروز تا خرخره زير بار سنگين هزينه های جنگی گرفتارند.  ولی طبقه نسبتآ مرفه همين مردم از هر نژادی که باشند در گوشه وکنار دنيا بيشترين سهم را درتاراج فريب خوردگان امپرياليستی دارند.  چرا که هرگز مفهوم "رنج" را درک نکرده اند.  وبقول هوشنگ ابتهاج:

دير است گاليا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
 از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
 چشم هزار دختر بیمار ناتوان

 

اين است که ماشين تزوير امپرياليستی برای انحراف افکار عمومی مردم بپاخاسته جهان سوم حتی قيامهای مردمی آنها را تحريف ميکند.  مثلآ ميخواهد بما بقبولاند که قيامهای ابومسلم خراسانی و غيره برای بازگشت به جلال و جبروت حکومت طبقاتی ساسانيان بود!  درست مثل اينکه ادعا کنيم قيامهای مردم بلوک شرق در فروپاشی شوروی برای بازگشت به اشرافيت تزارهای روسی بود!!  ويا قيامهای ضد امپرياليستی امروز در گوشه وکنار دنيا برای بازگشت به خودکامگی ديکتاتورهای ديروز است!!!

 

ولی واقعيت تاريخی تکرار مکررات در قالبهای متفاوت نسبت به زمان ومکان است که روزگاری پندار وگفتار وکردار نيک زرتشت، بهانه سلطه گری بود وروزگاری ديگر نسيم رهائی بخش اسلام دست آويز خودکامگی خلفای عرب شد و امروز دموکراسی گرفتار بازی پليد امپرياليستی غرب است.  درعين حال خودکامگان ريز ودرشت استبداد پيشينيان را آنچنان برخ مردم کشيدند که تو گوئی خود از هر گونه خودمحوری مبرا بودند.  مثلآ آخرين وارث تاج وتخت پادشاهی ايران که بر خرابه های آن امپراطوری بزرگ افتخار ميکرد، يِعنی محمد رضا شاه پهلوی درانقلاب سفيد خود اينگونه از آن ياد ميکند:

"رعايای ايرانی درهيچ يک از ادوار باستانی ازلحاظ اجتماعی دارای حقوق خاصی نبودند وامتيازات طبقاتی کاملآ در جامعه ايران حکمفرما بود... واين خود يکی از علل اصلی آن نارضائی اجتماعی بود که در زمان حمله اعراب تا حد زيادی در جامعه ايران وجود داشت"

 

 

البته امروز ما شاهد انواع ديگری از "نارضائی اجتماعی" در گستره دنيا هستيم. بعبارت ديگر نه تنها هيچ کشوری نميتواند ادعا کند با نوعی "نارضائی اجتماعی" دست بگريبان نيست، بلکه "امتيازات طبقاتی" بيش از هر زمان ديگری برای مردم محروم جامعه روشن وغيرقابل انکاراست.  با اين تفاوت که مثل بليطهای بخت آزمائی، هر از گاهی، شانس به يکی رو ميکند تا از طبقه ميليونی مردم محروم خود را وارهاند!  وهمين "شانس" يک در چند ميليونی کافی است تا ماشين مردم فريبی همچنان بليطهای رنگارنگ سفربه سرزمين موعود "ازما بهتران" را به مستضعفين قالب کند که هم فال است وهم تماشا:

  ديدم که اهرمن ز "ره آورد" مردمان

پر ميکند دهان به غارت گشوده را

دزد از ميان خانه به تاراج ميبرد

ياران به گوشه ای به تماشا نشسته اند

انديشه های مردم آزاده وطن

گم کرده در طريق هدف، راه چاره را

رضا رضائی (۱)

 

هرچند "امتيارات طبقاتی" جوامع امپرياليستی امروز در"ماهيت" خود بمراتب ظالمانه تر از دوران ساسانی اعمال ميشود تا فريب خوردگان را چون گاو بدوشد ويا گوسفندوار به کشتارگاه بکشد ولی ظاهر فريبا و دل انگيزی دارد. بموازات پيشرفتهای تکنولوژی که به جای بند وزنجير کشيدن بردگان از امواج الکترونيکی برای کنترل آنها استفاده ميشود، دانش روانشناسی وجامعه شناشی در خدمت اربابان واقعی قدرت است تا دستگاه تبليغاتی غرب از يکطرف با شعار دموکراسی وآزادی بيان بين توده های بپا خاسته تفرقه ايجاد کند و از طرف ديگر سرکوب مردم زيرسلطه دست نشاندگان خود را ناديده بگيرد:

بدگهر را علم وفن آموختن ... دادن تيغی بدست راه زن

علم ومال و منصب و جاه وقران ... فتنه آمد در کف بد گوهران

پس غزا زين فرض شد بر مومنان ... تا ستانند از کف مجنون سنان

مولوی

  

اين است که مزدوران امپرياليستی دنيای امروزشب وروز درکارند تا هم وطن پرستی را به نژادپرستی سوق دهند وهم فرهنگ ديرينه همزيستی مسالمت آميز باورهای مردم را به دشمنی خانمان برانداز بکشند تا در نهايت با تحقير عرب وترک وبلوچ و کرد و لر و قشقائی وساير اقوام ريز و درشت و يا با تحريک شيعه وسنی و ساير اديان و مذاهب منطقه برعليه همديگر، بتوانند رقابتهای دولتمردان را از تفاهم به ناسازگاری و شورش بکشند.  درنتيجه نيروی دولتهای مردمی با درگيريهای داخلی تحليل ميرود ولی سرکوب مردم کوچه وبازار توسط دولتهای دست نشانده همچنان راهی به رسانه های گروهی پيدا نميکند.

 

حتی اگر ايران از تنوع اقوام وقبايل بی بهره بود، کمتر کسی از خود ميپرسيد با کدام معيار "انسانی" ميتوان تحقير کردن ديگران را توجيه کرد؟  مگر نه اينکه هند باهمين تزوير امپرياليستی قسمتهای مهمی از سرزمين پهناورخود مثل پاکستان و بنگلادش را از دست داد وهنوزهم درگير کشمير است.  تزوير هميشه ظاهری مردم پسند وباطنی پليد دارد مثلآ با شعار "آزادی بيان" ديگران را به باد استهزا ميگيرند و با شعار "برابری ومساوات" دسترنج فرد ويا گروهی را تاراج ميکنند.   

 

گاندی در جوانی شيفته ظاهر فريبنده تمدن غرب بود، و در اوج محبوبيتی که از رقابت امپرياليستی قرن بيستم نسيبش شد، خود را آلت دست آنها کرد وناخودآگاه با شعار "برابری" قرنها هم زيستی مسالمت آميز اقوام مختلف هند را درهم شکست؟  وجالب اينجاست که روشنفکرنماهای داخلی وبيگانه آنچنان شيفته فلسفه ساده لوحانه گاندی شدند که تنها راه مبارزه با امپرياليزم غربی را در نافرمانی مدنی ديدند! غافل ازاينکه زيربنای اين فلسفه هيچگونه ضمانت اجرائی نداشت.  به عبارت ديگر آنها که از نافرمانی مدنی گاندی پيروی نکردند، نه تنها هيچ هزينه ای برايشان متصور نبود، بلکه کاسه ليسان امپرياليزم انگليس شدند.  و در حاليکه عده ای گاندی را به باد استهزا گرفتند وعده ای ديگر اورا تا حد قديسين اعتلا دادند، پيروانش جز رنج وفلاکت از قتل وغارت امپرياليستی نسيبشان نشد. 

 

درست است که رهبران پاکدل ديگری مثل نلسون مندلا شيفته فلسفه گاندی شدند، ولی پس از پيروزی، خشونت ديروز دشمن را مورد عفو قرار دادن و يا در اوج قدرت (مثل امپراطور روم که شيفته مسيحيت بود) ازاقليتی بی آزار حمايت کردن را نميتوان با کار گاندی در جنگ نا برابر مردمی بی پناه زيرسلطه وهجوم بيگانه ای تا دندان مسلح مقايسه کرد.  اين شد که خودکامگان همان خشونتی را برعليه پيروان گاندی بکار گرفتند که نياکانشان برعليه مسيحيان دو هزارسال پيش.  جالب اينجاست که همزمان امپراطوری انگليس آخرين نفسهايش را ميکشيد و امپراطوری نوپای آمريکا در آمريکای لاتين بيداد ميکرد.  وقتی طرفداران گاندی زير پای چکمه پوشان انگليسی خرد ميشدند، چه گوارا کودکی بود درآنطرف دنيا که با جاسازی آجر درشلوارش، خود را از تنبيه بدنی معلم محافظت کرد!  نکته باريکتر از مو اينجاست که در فلسفه ايده آليستی گاندی مقابله بمثل محکوم است چون قصاص چشم برای چشم، تمام مردم را کور خواهد کرد ولی دردنيای رئاليستی چه گوارا (حتی در کودکی) اگر قصاصی درکار  نباشد فقط مظلومان کورميشوند! 

  

واگر فکر ميکنيد هند استقلالش را مديون نافرمانی مدنی گاندی است، بهتر است تاريخ را دوباره مطالعه کنيد.  چرا که بقول مايکل ادواردز تاريخ نويس برجسته انگليسی "تنها يک شخصيت عاليرتبه هندی راهی متفاوت و خشونت آميز را انتخاب کرد و به عبارتی هند (استقلالش) را بيش از هرکسی به او مديون است" و او کسی نيست جز سوبهاش چاندرا بوز.  مردی که با احترام به فلسفه  گاندی، در عمل وعقيده ثابت کرد نافرمانی مدنی غيرخشونت آميز بهترين هديه به بيگانگان چپاولگر است و تنها راه استقلال، عدم امنيت داخلی برای بيگانگان و مقابله به مثل درخشونت برعليه متجاوزين ميباشد. 

 

سالها قبل از بوز و گاندی،  مشتی نژادپرست ازخود راضی در تآمين منافع خود از برده داری، جنگ خونين داخلی را بر دولت و ملت آمريکا تحميل کردند.  آنها در حقيقت پدرخوانده نژاد پرستان امروزی هستند که خودرا وطن پرست جازده اند.  از آنجا که حتی مخالفين خشونت بر عليه برده داری کم وبيش اين شيوه بهره کشی از انسان را نفی نميکردند، لينکلن، ازيکطرف درگير جنگ با تجزيه طلبان شد و ازطرف ديگر بدنبال راه حلی برای مشکل برده داری بود تا با آزادی آنها اگر خصومت طبقاتی ريشه کن نميشد، عواقب ناخواسته آن به حداقل برسد.  اين بود که لينکلن در برابر خشونت برده داران، مقابله به مثل کرد تا بعدها راه برای موفقيت مارتين لوتر کينگ که تابع فلسفه غير خشونت آميز گاندی دراحقاق حق سياهان بود هموار شود.

 

ولی درجدال ابدی ظالم ومظلوم بازار نژاد پرستی وخيال پروری گرم است تا واقع بينی سرکوب گردد.  اين است که  شخصيتی چون بوز برای بيشتر مردم دنيا نا شناس ميماند ودستگاه تبليغاتی غرب يک صدا از گاندی شخصيتی پيامبرگونه ميسازد تا در لباس تزوير زندگی خصوصی وی را بعرش اعلی برساند که حتی ازروابط جنسی با همسر خود برای تزکيه نفس خودداری ميکرد ولی همخوابی او را درکهولت سن با زنان جوان ناديده ميگيرد!  در حاليکه پيرمرد تن برهنه زنان جوان را گرمی بخش جسم رنجور خود ميدانست ودرعين حال همخوابی جنس مخالف را با تجربه کنترل نفس خويش توجيه ميکرد(۲):

خدايا تو هيچ از زنی خواستی

که تا صبح خوابد در آغوش تو

سحر گرم برخيزی از بسترش

گناهش براوباد که شد موش تو(۳)

بدعتی با نصرت رحمانی

 

با اينحال نه زندگی خصوصی گاندی در حوصله اين بحث است و نه گمنام ماندن بوز.  برعکس کاربرد درست وبجای خشونت و يا نافرمانی مدنی را بايد شناخت:

جهان چون خط وخال وچشم وابروست ... که هر چيزی بجای خويش نيکوست.

در حاليکه در امور داخلی برای مطالبات سياسی و اجتماعی، کاربرد خشونت بيشتربه هرج ومرج و ناامنی وجنگ داخلی ميانجامد، هيچ ملتی نتوانسته ونخواهد توانست با تکيه برنافرمانی مدنی ازتماميت ارضی و حقوق شناخته شده و غيرقابل انکاربين المللی برای استقلال خود در برابرجنگ نرم ويا هجوم خشونت آميز بيگانگان دفاع کند.  حتی در امور داخلی، تجربه تلخ لينکلن درس بزرگی از تاريخ است که دولت نه ميتواند تسليم خشونت نژادپرستان وتجزيه طلبان شود ونه دربرابر بهره کشی طبقه مرفه جامعه از طبقه محروم بيتفاوت بماند هرچند که در ساختارسياسی، اقتصادی و اجتماعی کشور ظلم، نابرابری و بيعدالتی نهادينه شده باشد:

چون چراغ لاله سوزم درخيابان شما ... ای جوانان عجم جان من و جان شما

ميرسد روزی که زنجيرغلامان بشکند ... ديده ام از روزن ديوار زندان شما

اقبال لاهوری

.

 

آشتی

محمد پورقوريان

يکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳٩۰

برابر با ۱۴ اوت ۲۰۱۱

و ۱۴ رمضان ۱۴۳۲

۳۱۷ سال پيش در چنين روزی شاه سلطان حسين صفوی که با واقعيات زمان خود بيگانه بود به تخت پادشاهی جلوس کرد و در حساس ترين مقطع زمانی با ندانم کاری باعث انحطاط ايران شد(۴).

 

(۱)با تشکر از دوست عزيزم آقای جعفر مهبودی برای دکلمه اين شعر پر محتوا (۲)http://tinyurl.com/Gandhitest

"Towards the end of his life, it became public knowledge that Gandhi had been sharing his bed for a number of years with young women.[90][91] He explained that he did this for bodily warmth at night and termed his actions as "nature cure". Later in his life he started experimenting with brahmacharya in order to test his self-control. His letter to Birla in April 1945 referring to 'women or girls who have been naked with me' indicates that several women were part of his experiments."

(۳)کنايه از نقش زن در ديد گاندی بعنوان موش آزمايشگاهی است

 روزنامه تاريخ دکتر انوشيروان کيهانی زاده در سايت زير:  (۴)

http://www.iranianshistoryonthisday.com/farsi.asp