باورستيزی

تو برای وصل کردن آمدی

يا برای فصل کردن آمدی؟

مولوی

 

 

در يکی از نکته های ظريفی که به نويسنده برجسته ايرلندی جرج برنارد شاو نسبت ميدهند، آمده است که هرکس وارد لندن ميشود قبل از اينکه به جمعيت آن اضافه کند، به لهجه انگليسی اضافه ميکند!  روحانی فيلم مارمولک هم عقيده داشت از راههای زيادی ميتوان به خدا رسيد که بعدآ اپرا وينفری چهره مشهور تلويزيونی آمريکا همين نظر را بشکل ديگری بيان کرد.  ولی شايد ريشه اين مفهوم در داستان موسی وشبان مولانا باشد که وجه مشترک پير و جوان درخلوت مجازی دنيای اينترنتی شده است.  بطور خلاصه "فردگرائی" به اين نتيجه رسيده است که هرکس "حرف" خودش را بزند و "راه" خودش را برود تا هم به "خدا" برسد و هم بزبان "روز" صحبت کرده باشد

 

ولی مشکل اينجاست که در روابط اجتماعی، اقتصادی، سياسی و خلاصه هرجا که شخص با ديگری و يا ديگران رابطه برقرار ميکند، با "حرف" خود را زدن و "راه" خود را رفتن بهر چيزی ميتوان رسيد جز تفاهم، رستگاری، ويا حداقل زندگی مسالمت آميز.  و درست بهمين دليل است که انسان از ديرباز برای "رابطه" باديگران تلاش ميکند تا مرز بين "آزادی" و "بی بندوباری" را در زمان، مکان،  فرهنگ، سياست، اجتماع، اقتصاد و خلاصه هر تآسيس "حقوقی" که بشر با آن سروکار دارد "مشخص"  کند

 

بعبارت ديگر در حاليکه مفهوم "آزادی" در "باورها" ميتواند بينهايت باشد، در روابط بين مردم هرگز مطلق نبوده و نخواهد بود.  برای مثال فرد ميتواند به خدا اعتقاد داشته باشد ويا منکر آن باشد وبعنوان يکی از اعضای جامعه حق دارد شعور متعارف مردم را نفی کند.  ولی وقتی "باور" مردم شکل قانون بخود گرفت،  آزادی فرد برای نظم جامعه در چارچوب آن محدود ميشود.  اين است که مثلآ فرد ميتواند با وجود چراغ قرمز در چهار راه بخصوصی بهر دليلی مخالف باشد ولی نميتواند تابع آن نباشد.  پس يا بايد از آن چهارراه عبور نکند و يا در کوچه پس کوچه های قانون راهی برای تغيير آن پيدا کند.  البته هر کسی ميتواند قانون شکن باشد که طبعآ گريز ازخسارات احتمالی آن (اعم از قانونی جانی ومالی) کار ساده ای نيست

 

اين بدان معنی نيست که فرد بايد باور متکی بقانون اکثريت را چشم و گوش بسته قبول کند، بلکه به اين مفهوم است که انتقاد و يا اصلاح باورها نبايد منجر به اختلال نظم درجامعه شود ويا آلت دست دشمنان گردد. بهمين دليل صاحب نظران رشته های گوناگون، از جمله هنرمندان، دائم در تلاشند تا بدون اختلال نظم، باورهای اکثريت را در زير ذره بين کنکاش نقد وبررسی کنند تا شعور متعارف مردم ارتقا پيدا کند و درنتيجه باورهائی که تاريخ مصرفشان گذشته ويا برای جامعه دست وپا گيرهستند جای خود را برای ايده های نو خالی کنند

 

البته هيچ تضمينی وجود ندارد که ايده های نو بهتر از باورهای کهنه باشند ويا مشکلات ديگری را بوجود نياورند.  مثلآ روشنفکران دوره رنسانس براين باور بودند که با جدائی مذهب از حکومت ميتوان جنگهای مذهبی را مهار کرد تا بشر در صلح نسبی زندگی کند.  غافل از اينکه آلترناتيو پيشنهادی آنها ميرفت تا در لباس سکيولاريزم آنچنان لجام گسيخته شود که تنها در جنگ اول و دوم جهانی بيش از تمامی جنگهای پيشين تاريخ بشريت (اعم از مذهبی وغير مذهبی) قربانی دهد و خانمان برانداز شود که همچنان ادامه دارد.  ويا سيستم آموزشی مدرنيته برای هر مشکل "اجتماعی" متخصص پرورش ميدهد ولی هيچ آماری نشان نميدهد که اين مشکلات کمتر شده باشد. برعکس دربيشتر زمينه ها نابسامانيها افزايش يافته است.  مثلآ وقتی ريش سفيدان خانواده در اختلافات خانوادگی، پادر ميانی ميکردند نسبت طلاق بمراتب کمتر از حالا بود که مطبهای تخصصی برای اينکار وجود دارد و هزينه ديگری را بر خانواده تحميل ميکند.  بعبارت ديگر، سکيولاريزم و مدرنيته در بهترين حالت جنبه اقتصادی دارند ولی بيشتر غارتگر و خانمان براندازند که با چپاول انسان در ضعيف ترين حالت زندگی از جان و مالش نميگذرند.  وبازهم به عبارتی ضعيف کشی بيش از پيش ادامه دارد که امپرياليزم غرب نه تنها ساير کشورها را در زير مهميز سلطه گری خرد ميکند، بلکه برای مردم خود نيز با فشارهای سنگين مالياتی امانی نگذاشته است.  چراکه نظام سرمايه داری بر حرص وطمع وترس استوار بوده وهست.  درست مثل بخت آزمائی که هر کس بليطی ميخرد(ميبازد) تا يک ويا چند نفر مبلغ هنگفتی ببرند، اکثريت بالاتفاق مردم هم در نظام سرمايه داری از اينکه حداقل بيکار نيستند خوشحالند و با خريد مايحتاج خود که در کنترل شرکتهای غول پيکر بين المللی است، اجازه ميدهند تا سرمايه داران بزرگ با درآمدهای نجومی همچنان نبض اقتصادی دنيا را در دست داشته باشند.  البته هرازگاهی يکی از صدها مليون آدمهای معمولی (مثل استيو جابز) از پائين ببالا صعود ميکند و بجمع آنها اضافه ميشود.  تو گوئی شانس آورده و جايزه اول بخت آزمائی را برده است

 

با اينحال نميتوان متفکرين صديق آن دوره را با ساده لوحان متجدد و يا مزدوران باصطلاح روشنفکر امپرياليزم امروز مقايسه کرد.  چرا که نه تنها باورستيزی "اکثريت" آنها "بومی" وخالی از دسيسه های امپرياليستی بود، بلکه تحول فکريشان مبتنی بر ذهنیيات ايده آليستی از مفهوم "سکيولاريزم" بود  که هنوز تجربه تاريخی نداشت.  ولی "اکثريت" باور ستيزان امروز حتی اگر آلت دست امپرياليزم جهانخوار نباشند، ايده های وارداتی وغير بوميشان کليشه ای وخالی از ابتدائیترين اصول علمی برای شناخت و "کاربرد" آنهاست وبقول ژان پل سارتر فقط لباس بومی خود را با لباس ظاهری غرب عوض کرده اند بدون آنکه فرهنگ هيچکدام را شناخته باشند.  آنها ريشه بدبختيهای جهان سوم را به باورهای مذهبی وفرهنگی آنها نسبت ميدهند.  درست مثل اينکه کارنامه تجربی سکيولاريزم و مدرنيته با وجود تمام شقاوتهايش خالی از هرگونه  نابسامانی و ضعيف کشی و نا برابری است.  بقول حافظ:

پير ما گفت خطا در قلم صنع نرفت ... آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد

 

بهرحال هرچه باورها کهنه تر باشند، ديرپاترند وبهمين دليل غرب سکيولار هم هرگز نتوانست از نفوذ غير قابل انکار کليسا در نظام سياسی، اقتصادی واجتماعی خود جلوگيری کند.  ولی اگر تجربه غرب در شاخه غير امپرياليستی آن مفيد بفايده باشد، حداقل ميتوان ضمانت اجرائی باورهای نادرست را حذف ويا اصلاح کرد.  در اين خصوص تجربه سياسی سياهپوستان آمريکا از اهميت خاصی بر خوردار است. چرا که وقتی برده داران سفيدپوست در "تقابل" با سفيدپوستان مخالف برده داری وارد جنگ داخلی آمريکا شدند، سياه پوستان نقش قابل توجهی در سرنوشت خود نداشتند.  وبرخلاف نظر لينکلن که آزادی واقعی آنها را ميخواست،  طرفين درگير جنگ داخلی، منافع خود را در نظر داشتند.  برده داران خود را مالک سياه پوستان ميدانستند تا در مزارع بکار گرفته شوند و صنعتگران  در طلب رهائی آنها از قيد بردگی بودند تا بدون پرداخت بهای برده، نيروی کار مورد نياز در کارخانجات خود را تآمين کنند.  بعبارت ساده تر، سياه پوستان برای جنوبيها همطراز حيوانات بودند و برای شماليها همطراز ماشين آلات!  نتيجه آنکه در اين جنگ خانمان برانداز که بيش از ششصدهزار کشته داد، کم مانده بود کشور نيز تجزيه شود.  ولی در اواسط قرن بيستم، سياهپوستان در "تعامل" با يکديگر با وجود ديدگاههای متفاوت از مارتين لوتر کينگ گرفته تا ملکم اکس، و در حاليکه در گير رقابتها، حسادتها و کارشکنيهای گوناگون از طرف دوست و دشمن بودند، توانستند با هزينه ای بسيار ناچيز در مقايسه با جنگ داخلی، موفقيتهای شايانی  بدست آورند.  ولی آيا اگر مبارزه آنها برای تغيير رژيم ويا قدرت بود، نتيجه کار بمراتب بدتر از جنگ داخلی پيشين نميشد؟

 

از طرفی "نظم" جامعه نه تنها تابع زمان، بلکه تابع مکان نيزهست.  مثلآ در بعضی از کشورها رانندگی از سمت راست "نظم" است و در بعضی ديگر از سمت چپ.  بنابراين نه در نوع اول ميتوان از سمت چپ رانندگی کرد و نه در نوع دوم از سمت راست.  ويا در آمريکا مجازات اعدام در ايالتهائی مثل تکزاس قانونی است و در ايالاتی ديگر مثل ميشيگان غير قانونی.  علاوه بر آن حتی در اجرای مجازات اعدام بين ايالاتی که اين امر قانونی است، اختلاف هست.  با تعميم همين نمونه ها ميتوان نتيجه گرفت که بسياری از قوانين جهانی نيستند وتحميل آنها بر ديگر کشورها، اگر دسيسه ای برای هرج ومرج هدفمند در جهت سلطه نباشد، حداقل بزرگترين مشکل کمتر شناخته شده دنيای امروز برعليه کشورهائی است که غرب برايشان ادعای دايه بهتر از مادر دارد!  البته اين واقعيت، کار سازمانهای (واقعی نه آلت دست امپرياليزم) بين المللی را برای اعتلای حقوق بشر نفی نميکند، فقط اختلاف ديد، روش و جهان بينی آنها ويا مردم را هم درماهيت و هم در روش نشان ميدهد

 

اينجاست که يکی از مهمترين شيوه های مردم فريبی، يعنی "باورستيزی" و "باورسازی" در زير نقاب "آزادی بيان" بسان موريانه آهسته آهسته ساختار اصلی هر جامعه ای را نابود ميکند.  واز مزدوران امپرياليزم که بگذريم، کوته فکران شيفته ظاهر دلفريب غرب، نه تنها خوراک فکريشان آثار تنی چند از روشنفکران دوره رنسانس مثل ولتراست، بلکه حتی نتيجه عملی چند صد ساله ايدئولوژی آنها را ناديده ميگيرند که طبقه ای ديگر بظاهر متمدن ودر باطن وحشيتر از پيش ببارآورده است.  اين روشنفکرنماها درواقع نقش ارتجاعيون دوره رنسانس را دردنيای امروز بازی ميکنند.  چراکه ارتجاعيون آن دوره در مقابله با روشنفکران زمان خود در واقع از قدرت امپرياليستی کليسا دفاع ميکردند و روشنفکرنماهای امروز خواسته ويا ناخواسته سربازان پياده قدرت امپرياليستی غرب هستند.  بااينحال طبيعی است که روشنفکران واقعی تا حدی از زمان خود جلوتر باشند وبعبارتی آينده نگری کنند، ولی هيچکدام خالی از اشتباه نبوده ونيستند، مثلآ منتسکيو حتی نميتوانست تصور کند که امپرياليست جهانخوار با مالکيت رسانه های گروهی، قوه چهارمی بوجود ميآورد که درعمل سه قوه ديگر را در جهت منافع خود اجير کند

 

در نتيجه اربابان قدرت امپرياليستی نه تنها مردم کشورهای دموکراتيک را زير سلطه رسانه ای خود گرفتند، بلکه راهشان برای مردم فريبی ساير کشورها نيز باز شد.  مثلآ درآمريکا کمتر کانديدی برای مقامات سياسی ميتواند بدون پشتوانه مالی شرکتهای چند مليتی حتی مطرح شود، چه رسد به اينکه انتخاب گردد.  واين شرکتها هم فقط برای حفظ منافع خود هزينه های تبليغاتی آنها را ميپردازند تا همچنان در پشت پرده انتحابات باصطلاح دموکراتيک بر اريکه واقعی قدرت سوار باشند.  اين است که بدون توجه به نتيجه انتخابات، همچنان کنترل قدرت را دردست دارند.  تو گوئی تمام داد و فريادهای انتخاباتی، چيزی بيش از يک سرگرمی نمايشی نبود که بازيگران نقش از پيش نوشته شده خود را اجرا ميکردند و مردم بخيال خود انتخابات آزاد داشتند ولی در عمل فقط از ميان آنها (ازرئيس جمهور گرفته تا نمايندگان مجلس) تعدادی را انتخاب ميکردند تا نقشهای بعدی اربابان قدرت را بازی کنند.  دراين ميان معلوم نيست جهان سوميها کی وکجا رآی خود را به سلطه جويان تفويض کردند تا برای سرنوشتشتان تصميم بگيرند و بعبارت ديگر قيمومت جهان سوم به آنها سپرده شود که از طريق مستقيم (مثل صدای آمريکا) ويا غير مستقيم (مثل رسانه های تهرانجلسی) برای جهان سوم نسخه بنويسند و اشک تمساح بريزند و حتی تحريمهای اقتصادی را که برای در تنگنا قرار دادن مردم بمنظور سلطه پذيری اعمال ميکنند، بر عليه دولتشان توجيه کنند.  و دولتی را که با همه نارسائيهايش حافظ منافع ملی آنهاست، مقصر جلوه دهند چرا که با جامعه "باصطلاح" جهانی همکاری ندارند!  جالب اينجاست که تنها شرط برای عضويت در اين جامعه سلطه پذيری است.  مثال بارز آن مقايسه ايران و عربستان است.  چرا که حتی با غيرعادلانه ترين مقياسها برعليه ايران، شرايط حقوق بشر در ايران بمراتب بهتر از عربستان سعودی است، ولی در حاليکه تمام رسانه های امپرياليستی برای مردم مظلوم ايران اشک تمساح ميريزند، تقريبآ هيچکدام بفکر مردم عربستان نيستند.  واگر بپرسيد چرا، حتمآ جواب ميدهند که هرچه باشد شما ازجنس خود ما (نژاد آريائی) هستيد نه عرب بيابان گرد!  البته آنها زرنگتر از آنند که همه ادعاهای دموکراسی ومبارزه با نژاد پرستی وغيره را باچنين توجيه احمقانه ای زير سؤال ببرند ونيازی هم به اينکار ندارند.  ساده لوحان وطنی شيفته زرق وبرق غرب ويا وطن فروشان جيره خوار، اين مردم فريبی را با دل وجان انجام ميدهند همانطور که همتايان آمريکائيشان دويست سال پيش برعليه استقلال طلبان هموطن خود وبنفع انگليسها شعار ميدادند.  در آنروزها هم امپرياليزم انگليس مشکلش فقط با آمريکا بود، نه ديگر کشورها که سلطه جوئی انگليس را بعنوان واقعيت غير قابل تغيير زمان خود پذيرفته بودند 

پس نقش باورستيزان کاملآ روشن است.  آنها حمايت ميشوند تا فرهنگ سلطه پذيری را در جهان سوم نهادينه کنند.  بنابراين عقايد مردم تا آنجا محترم است که درجهت منافع امپرياليستی باشد، در غير اينصورت هر "باور" بومی ويا حتی واردتی که ساز ديگری بزند، نقد و استهزا ميشود.  برای اينکار مهره ها حساب شده در کنار (ويا برضد) همديگر در رسانه های کوچک و بزرگ امپرياليستی نقش بازی ميکنند.  مثلآ آنها که جنگ عراق را در زمان بوش توجيه ميکردند، در دوره اباما نقش ديگری ايفا ميکنند ودر عوض چهره هائی که با جنگ عراق مخالف بودند، جای آنها را ميگيرند تا از اعتباری که بدست آورده اند برای توجيه حمله به ايران استفاده شود.  و اين رشته سر دراز دارد که نوچه های پادو حتی با ابتدائيترين باورهائی که نقشی در سر نوشت مردم ندارد، سر ستيز دارند.  شايد به اين دليل که مردم جهان سوم را تحقير کنند.  مثلآ نحس بودن عدد ۱۳ برای ماها خرافات ولی برای از ما بهتران احترام به عقايد مردم است که درهتلهای لاس وگاس طبقه سيزدهم وجود ندارد!  ويا قربانی کردن گوسفند درحج ونذرونيازعملی شنيع وغير انسانی است ولی برای ينگه دنيائيها کشتن بوقلمون در روز شبه مقدس شکرگزاری، سنتی پسنديده از مهاجرين اوليه.  ويا داد وفريادهای انتخاباتی جهان سوم نمايشی مسخره و غيرواقعی است ولی همين کار در اروپا وآمريکا نمادی بر جسته از روح دموکراسی بوده وهست.  واگر يک جنايتکار جهان سومی مرتکب جنايتی شد، نماد وحشيگری تمام جهان سوميهاست ولی اگر سفيد پوستی مرتکب همين جنايت شد، استثنا براصل است.  ويا مثلآ غمه زنی در مراسم سوگواری بر خلاف عزت نفس انسانی است ولی هورا کشيدن برای غولی که رقيبش را در مسابقات وحشيانه بکس و کشتی کج لت وپار کرده، ابراز احساسات ورزشی است.  تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.  ياد ضرب المثلهای شيرين قديمی بخير که گفته اند:

قربون برم خدا را ... يک بوم و دو هوا را

اين سربوم سرما را ... اون سر بوم گرما را

 

مسئله اين نيست که من وشما با خرافات ويا بعضی از سنتها موافق ويا مخالف باشيم.  من شخصآ با کشتن حيوانات برای شکار وخورد وخوراک و فرائض مذهبی مخالفم وعقيده دارم فقط درصورت تهاجم حيوان، انسان ميتواند بعنوان تنها راه دفاع از خود ويا ديگران، حيوان مهاجم را بکشد.  ولی باورستيزی با کوشش برای ارتقاء فرهنگی و تفاهم در جهت رسيدن به زندگی مسالمت آميز از زمين تا آسمان فاصله دارد.  مردم در هرگوشه دنيا وبا هر درجه تحصيلی ويا فرهنگی با باورهای شخصی، خانوادگی، قومی، ملی، مذهبی، ويا نژادی خود پيوندی ديرينه دارند که ممکن است بمرور زمان کم رنگ شود ويا بکلی تغيير کند ولی فقط آدمهای بيهويت تبديل به پيچ و مهره های ماشين امرياليزم ميشوند.  پس هدف از باور ستيزی امپرياليستی بيهويت کردن مردم جهان سوم است.  و اينکار عملی نيست مگر با سفسطه کردن و واقعيات را وارونه جلوه دادن که مثلآ غربيها خرافات ندارند ويا کمتر از ما خرافی هستند ويا در جهت شکاف و تفرقه افکنی نژاد آريائی برتر ازعرب سوسمارخوار است. پس بدبختی ما از روزی شروع شد که عربها تاج وتخت کيانی را از ما گرفتند واين سنتهای عقب افتاده را برما تحميل کردند ولی شاهنامه خوانی و احترام به اسطوره های افسانه ای يادآور عظمت نژاد آريائی است.

درست است که پيامبر اسلام در جهالت عرب بنبوت رسيد که عربها دخترانشان را زنده بگور ميکردند ولی ايرانيها هم دست کمی از جهالت اعراب نداشتند که به فاصله چهارسال ده پادشاه ساسانی با کشتار همديگر در يک خانواده بسلطنت رسيدند.  والا اگر معيار برتری سلطنت باشد، فيليپ عرب سيصد سال قبل از تولد مسيح امپراطور روم بود.  علاوه برآن سيستم طبقاتی غيرانسانی وظالمانه ساسانيان محکوم بفنا بود. پس اين نسيم رهائی بخش اسلام بود که بگواه تاريخ اوج تمدن ايرانی را در چهارصد سال بعد ازاسلام بشکوفائی رساند.  البته خلفای عرب که بقدرت رسيدند دست کمی از شقاوت کليسای قرون وسطائی نداشتند ولی بر خلاف کليسا، دانش هرگز در جهان اسلام در تضاد با دين نبود.  بهمين دليل نفوذ کليسا در سيستم آموزشی غرب، سعی دارد تا تاريخ قرون وسطی را کمرنگ و بی اعتبارکند تاهم پوششی باشد بر جنايات خودش وهم سرپوشی بر واقعيت علمی ناشی از شعار زگهواره تا گور دانش بجوی اسلام 

 بهرحال فرهنگ ما با تمام فراز ونشيبهايش هم ملی است وهم مذهبی ومردم هم شاهنامه خوانی را دوست دارند وهم در سوک مقدساتشان عزاداری ميکنند.  وهمانقدر سفره هفت سين عزيز است که سفره نذری واين باورها حتی از ديدی کاملآ غير دينی وغير نژادی هويتی است که بمردم آرامش ميدهد.  جالب اينجاست که اين يک اصل جهانی است و خاص ايرانيان نيست.  چرا که هر ملتی (حتی پيشرفته ترين آنها) با باورهای خود عجين شده وفقط در تعامل با آنها در آرامش هستند.  ودرست بهمين دليل تنها معتادان رسانه های بيگانه وسست مايگان شيفته باورستيزان، بيشتر پريشان حال و خسته از فشارهای روانی هستند.  متآسفانه باورستيزان حرفه ای کاملآ با اين واقعيت آشنا هستند وبرای مقابله با آن به مردم فريبی وتحليهای آنچنانی والفاظ قلمبه سلمبه پناه ميبرند تا مظلوم را هرچه بيشتر گمراه کنند. درست مثل مشاوران غربزده روانکاوی با نسخه های کليشه ای از قبيل ترامشکلی نيست جزاينکه فرزند چندم هستی ويا پدرومادرت چنين وچنان کردند! به عبارت ديگر، معتاد مواد مخدر را بيشتر تخدير کردن!

 

آشتی

محمد پورقوريان

چهاردهم ديماه ۱۳۹۱

برابر با

سوم ژانويه ۲۰۱۳

۵۸۲ سال پيش در چنين روزی ارتش انگليس، ژاندارک ۱۹ساله را به اسقف مزدورفرانسوی سپرد تا درسيستم قضائی کليسا بجرم جادوگری در آتش سوزانده شود.  ژاندارک يکی از اولين قربانيان پيش پرداخت برای مقدمات امپراطوريهای تزوير وريای غرب بود که کم کم حتی از تظاهر به سيستم قضائی خود نيز ابا دارد.